13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for ژوئیه 2008

Hoodoo

Posted by lord13 در ژوئیه 30, 2008

نفر اول: با من باش و رویایت را به پرواز دربیاور ما پنهان خواهیم شد و واقعیت را تغییر می دهیم و دنیایی جدید می سازیم.تصویری از آن رادر ذهنت بکش.از قلبت پیروی کن و راه جدید را بیاب.تو هرگز نگران نخواهی بود. تو از رنج و عذاب حفظ شده ای.ولی چرا در چشم تو تلاطمی هست؟
نفر دوم: واقعیت را ببین: ما محدود و در راهی مستقیم هستیم بدون هیچ حق انتخابی مستقیم مثل ریل قطار. هیچ نیرویی نمی تواند ما را آزاد کند هیچ عشقی نمی تواند.به روحهایمان که در حال محو شدن و بدنهایمان که در حال خرد شدن است نگاه کن! آیا دوباره می توانی با حماقت بگویی «نگران نباش!» ما قبلا» آینده مان را از دست داده ایم. ما نابود می شوم و مثل یک خواب ناراحت کننده در خاطره ها می مانیم.
توضیح :این یک برداشت شخصی بود از آهنگ Hoodoo از آلبوم Black Holes & Revelations گروه Muse
پس نوشت:جالبه که در توضیح این آهنگ در ویکیپدیا حتی یک خط هم موجود نیست ولی به نظر من خیلی فوق العاده است.
شعر آهنگ:
Come into my life
Regress into a dream
We will hide
Build a new reality
Draw another picture
Of the life you could have had
Follow your instincts
And choose the other path

You should never be afraid
You’re protected from trouble and pain
Why, Why is this a crisis in your eyes again

Come to be
How did it come to be
Tied to a railroad
No love to set us free
Watch our souls fade away
And our bodies crumbling
Don’t be afraid

I will take the blow for you

And I’ve had recurring nightmares
That I was loved for who I am
And missed the opportunity
to be a better man

Posted in هنری, شخصی | برچسب‌ها: | Leave a Comment »

حرامزادگی سیاسی:چگونه پسر از پدر نشانه ای ندارد.

Posted by lord13 در ژوئیه 29, 2008

یک مقاله هفته ی پیش در شهروند امروز از کرباسچی چاپ شده بود که یک نکته ی جالب با خودش داشت. کرباسچی چون به حلقه ی تکنو کرات ها و کارگزاران تعلق دارد طبیعی است که ازآن ها دفاع کند.اما حرفی که کرباسچی زد شبیه دفاع نبود و بیشتر واقع بینانه بود.سوالی که برای من بعد از خواندن آن مقاله برای من پیش آمد ربطی به هدف اصلی آن مقاله نداشت و یکی از نکات فرعی مورد نظر نویسنده اش بود.»چرا از دل دولت 8 ساله ی تکنوکرات ها حکومتی با شعار دمکراسی و توسعه ی سیاسی بیرون آمد(یک پیش رفت و حرکت از فن سالاری به مردم سالاری) ولی از دل حکومت توسعه ی سیاسی حکومت مبتنی بر پوپولیسم و نا متعدل و ضعیف و نا کارآمد بیرون آمد.صریح تر بگویم چرا حاصل دوران تعدیل اقتصادی توسعه ی سیاسی بود ولی حاصل توسعه یسیاسی پس رفت و یک پوپولیسم مبتنی بر بی خردی شد؟
این سوال هم هست که آیا اصلا» دولت نهم فرزند حلال و مشروع خاتمی بود. آیا حاصل رفرمیسم بود یا پدر دیگری داشت؟ به نظر من این پدر-حتی پدرها- دیگر بود که باعث این فاجعه شد پدرهایی متفاوت مثل شورای نگهبان انصار و حلقه های قدرت. همانطوری هم که می دانید فرزندان نامشروع به پدر واقعی و حتی پدر بزرگ هایشان شباهتی ندارند و حس عاطفی هم از آن ها به ارث نبرده اند.به همین دلیل است که به سادگی پدر کشی می کنند!
باید اعتراف کرد که تکنو کرات ها در نگهداری از مادر دولت بعدی (انتخابات) موفق تر از اصلاح طلبان بودند!

Posted in اجتماعی, سیاسی | برچسب‌ها: , | Leave a Comment »

there will be the blood

Posted by lord13 در ژوئیه 27, 2008

به نظر من «خون به پا می شود» از بهترین فیلم های امسال بود. اصلا» مهم نیست که کارگردانش را متهممی کنند که اهداف سیاسی داشته ولی به نظر من از جمله عالیترین های سینمای جهان بود. البته برای اسکار جدا» رقابت نزدیکی بین این فیلم و «جایی برای پیرمردها نیست» بود.صد البته که فیلم برادران کوئن مثل همیشه خوب بود ولی این فیلم هم زیبایی های خاصی داشت.مثلا» از مهمترین ویژگی های فیلم قدرت طمع بود. طمع مثل آتش حاصل از نفت چنان بزرگ میشود که حتی فرزند(خوانده) را هم می سوزاند. این شامل کشیش هم می شود.کشیش در مقام خدا و مذهب وارد می شود مقاومت در برابر او به ظاهر مشکلات را در پیش داشت ولی در پایان کارگردان مشخص می کند که خدا هم در این بازی به خاطر پول وارد شده و حرص تنها نیروی بشری است و شاید اینجا مفهوم حرف راجر واترز را بفهمیم که می گوید:
God wants dollars
God wants cents
God wants pounds, shillings, and pence
God wants guilders
God wants Kroner
God wants Swiss francs
And God wants French francs
طمع مهمترین حس بشری است. چه برای پیش رفت و چه برای نابودی.هر دو اینها از یک منبع می آیند.همان نیرویی که جنگ ها را ایجاد می کند و آدم ها را می کشد علم را جلو می برد.این یک چاقوی دولبه است. این طمع چنان بالا می رود که مرد حتی گذشته ی خوبش را انکار می کند و آن را با چشم امروزش می بیند و نمی تواند تصور کند روزی بچه ای را بدون دلیل اقتصادی بزرگ کرده است. او یک هیولا شده که همه چیز را می خواهد.او شیطان نیست. چون خدایی هم نیست. این مفهوم آن تقابل در آخرین سکانس است. وقتی کشیش با شمایل خدا گونه اش وارد می شود و حتی خدا را برای پول نفی می کند. کنایه ایست به اینکه کشیش ها کشیش شدند چون راه دیگری برای پول درآوردن بلد نبودند. و هر وقت که لازم بشود برای پول خدا را زیر پا می گذارند.اینجا هیچ کس معصوم نیست حتی قدیس. بی رحمی فیلم تا جایی است که بعد از کشته شدن افراد در فیلم هیچ هیجانی در فیلم برداری نیست. مثلا» کنار ساحل مرد شیاد بدبخت را کشت و خاکش کرد بدون حتی کوچک ترین ترسی و همانجا راحت خوابید.
طمع که روزی در شکل حس پیشرفت خواهی عاقلانه ظاهر می شد به کشتن یک آدم طماع دیگر ختم می شود تنها چیزی که دقیقا» فیلم را توضیح می دهد نام آن است:
There will be the blood

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

شاهکاری از رضا یزدانی:مرگ تدریجی رویا

Posted by lord13 در ژوئیه 25, 2008

حاصل وبگردی چند روز پیشم پیدا کردن یک آهنگ از رضا یزدانی بود ایم آهنگ هست «مرگ تدریجی یک رویا» و مثل اینکه تیتراژ یک سریال از تلویزیون ایرانه.خیلی بعیده از تلویزیون که چنین چیزی رو کار کرده باشه چون به نظرم از بهترین کارهایی بود که این چند وقت شنیده ام. رضا یزدانی رو از قبل می شناختم ولی انتظار کار به این خوبی رو ازش نداشتم.
چون آهنگ برای تیتراژ سریال بوده احتمالا» باید باهاش یک ارتباطاتی داشته باشه.من چون سریال رو ندیده ام این ارتباطات رو نمی شناسم ولی باید بگم جدا» تاثیر گذار بود.آهنگ یک آدم رو به تصویر می کشه که شکست سختی خرده و از طرفی امکان شروع دوباره براش وجود نداره. این شکست چنان براش غیر باوره که می خواهد همه چیز رو افسانه بدونه.اون تمام سختی ها رو تحمل کرده تا در نهایت به دریا برسه ولی حالا حتی رویایش را هم از دست داده و راهی هم جلوش نیست.در این شرایط احساس فرد محلولی است از احساس ناکامی و نا امیدی و شاید بهترین نامی که برایش بشه گذاشت اینه:خشم نا امید (این اسم یک آهنگی از کمل است)
من که جدا» از این کار لذت بردم موسیقی کار ساده است در موقع لزوم به کمک صدای خواننده می آید.صدای خواننده یک صدای مایوس و عصبی است که با تمام وجود واقعیت رو انکار می کنه و فریاد میزنه.رضا یزدانی شکل کلی کارهاش مثل این نیست و من یکی از دلایل خوب در آمدن این کار رو می گذارم به حساب دخیل بودن کارن همایونفر.
خلاصه اینکه اگر یک کار فارسی با کیفیت فوق العاده نشنیده اید بدانید که انتظارتان به سر آمده! اگر هنوز شک دارید شعر فوق العاده کار هم که کار یغما گلرویی (که بر خلاف شعر های مزخرفش این خوب در آمده) را هم بخوانید و از اینجا هم دانلودش کنید.
چشام بستست جهانم شکل خواب/.عذابه/اضطرابه
روبروم دیواری از مه/دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست/بگو بیهوده نیست فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده/ فقط کابوس و تنهایی نیست
بگو خواب بود هر چی که دیدم/ افسانه بود هر چی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا/ برام شد مرگ تدریجی رویا

Posted in هنری, شخصی | برچسب‌ها: , | 27 Comments »

echoes مرزها را پاره می کند!

Posted by lord13 در ژوئیه 25, 2008

هنر خیلی پدیده ی عجیبیه.هیچ مرزی نیست که بتونه تمام هنر رو محدود کنه.حتی مکان و زمان.دیروز آهنگ Echoes از پینک فلوید رو که گوش می کردم احساس کردم این آهنگ مال خودمه.یعنی اصلا» خود منه! اون حس بودن توی خلا.بدون هیچ کسی که انتظارم رو بکشه.بدون هیچ راهنما و کمکی.شاید بگید من در طرفداری از پینک فلوید افراطی ام ولی باید اعتراف کنم خیلی گروه های کمی هستند که هم سطح اونها باشند.جالبه که منتقد های دیوانه هم خیلی از پینک فلوید خوششون نمی اومده.فقط یک گرمی برده اند اون هم برای Marooned که از آهنگ های آلبوم آخر و بعد از جدایی راجر واترزه.تازه همون طور که می دونید آهنگ Instrumental است و یعنی اثری از شعر های فوق العاده گروه را ندارد! هر چند آهنگ قشنگی است ولی خودش ثابت می کند که منتقدان حداقل در زمینه موسیقی و اون هم در مجلاتی که مثل رولینگ استون آدم های کم عقل و پر ادعایی هستند.این رو از یک جای دیگه هم می شه فهمید:اون فهرست مسخره بهترین ها چه آهنگ ها چه گیتاریست ها و چه آلبوم ها.مثلا در فهرست 500 البوم از 10 تای اول 4 تا از آلبوم های بیتلز وجود دارد. بیتلزی که به نظر من اصلا» شایسته ی چنین چیزی نیست. آهنگ های سطحی و گاهی حتی احمقانه مثل Hey Jude که دقیقه ی 3 به بعدش را فقط محض خنده گذاشته اند و شده آهنگ 7 دقیقه ای. البته نمی شود از نابغه ای مثل جان لنون که از دل این گروه مسخره بیرون آمد و خودش هم بعدا» از افراد گروه انتقاد کرد چشم پوشید.جان لنون را بیشتر به خاطر کار های بعد از بیتلزش دوست دارم مثل سوپر آلبوم Imagine که می شود حتی نام منشور صلح در موسیقی را برایش گذاشت.
چه قدر حرف بی ربط زدم.ولی یک نکته انفجاری دیگر را هم بگویم که این رولینگ استون چه قدر مزخرف شده.یا درباره ی آهنگ های Britney Spears می نویسد یا درباره ی زندگی شخصی اش! اسمش را هم عوض کنند فکر نکنم به کسی بر بخورد.
خلاصه اینکه بروید خوشحال باشید که پینک فلوید تشکیل شد چون اگر نمی شد من الان حرفی برای گفتن نداشتم!

Posted in هنری, شخصی | 3 Comments »

بی تجربگی

Posted by lord13 در ژوئیه 23, 2008

تا به حال فکر کرده اید چرا ما به فیلم احتیاج داریم؟ چرا باید ساعت ها به تماشای چیزی بپردازیم که ممکن است گاهی تخیلی باشد و گاهی اتفاقی در جایی دوردست باشد؟ به نظر من علت این است که ما امروز در خانه هایمان دچار کمبود تجربه شده ایم یا کمبود اتفاق در زندگی!
اگر به زندگی چند صد سال پیش برگردیم می بینیم اتفاقاتی مثل جنگ ها یا حوادث طبیعی و حتی خشکسالی ها باعث می شد انسانها با چالش هایی روبرو بشوند و مجبور باشند تقریبا» تمام وقتشان را برای آن بگذارند.اعتقاد به چیز های عجیب و ماورایی زندگی آن ها را دچار نوعی هیجان ذاتی می کرد.کوچ ها و جنگ ها باعث جهان بینی جدید و تولید افسانه هایی می شد که خود مردم آن ها را بازی می کردند.ولی امروز ما در خانه هایمان که ممکن است حتی یک باغچه هم ندارند زندگی می کنیم.صح سر کار می رویم کار می کنیم و شب خسته می خوابیم.هیچ روزی برایمان از این قاعده خارج نیست.و پس از مدتی یک جای خالی و خلا در زندگی مان احساس میشود و آن تجربه های جدید است.به قول پینک فلوید گاهی سعی می کنیم با گیتار جدید ماشین قوی تر و چیز های دیگر آن را پر کنیم ولی آیا می شود؟
همین حس خلا درونی است که ما را مجبور می کند برای پر کردن آن و ایجاد احساسات جدید خیره به یک تصویر ساعتها دنیای خودمان را فراموش کنیم و خود را در یک دنیای دیگر ببینیم.جایی که حتی عقلانی نیست ولی به ما تجربه جدیدی می دهد.یک احساس جدید.گاهی ما را به فکر وا می دارد و ما را به طور خلاصه مشغول می کند تا بتوانیم تاخی دنیای یکنواخت اطرافمان را تحمل کنیم.درست مثل چاشنی های غذا.مثل کیکی که مادر دوران بچگی همراه شربت های تلخ به ما می داد!

Posted in اجتماعی, شخصی | Leave a Comment »

نفت بنیاد ,مستضعفین ,احمدی نژاد

Posted by lord13 در ژوئیه 21, 2008

اتفاق 1)چند هفته قبل امتیاز فروش نفت به بنیاد مستضعفین(یا مستضعفان) داده شد.مقام مسئول می گوید این کار در جهت خصوصی سازی انجام شده.وقتی خبرنگار می پرسد آیا شرکت های دیگر هم می توانند برای این کار درخواست بدهند و مقام جواب می دهد:نه خیر! و این یعنی این کار به بهانه خصوصی سازی انجام شده و فقط در جهت زیاده خواهی است.
اتفاق 2)فروزنده(وزیر دفاع دوران هاشمی ) ناگهان از احمدی نژاد دفاع می کند و او را شجاع خطاب می کند.باید پرسید فروزنده در تمام این مدت ها کجا بوده که در سال سوم و آن هم پس از اعطای حق فروش نفت به بنیاد مستضعفین به شجاعت احمدی نژاد پی برده است.
فروزنده بعد از انتخاب خاتمی به گوشه ای خزید.بهت ناگهانی او را فرا گرفت.ولی جایی همیشه برای امثال او و رفیق دوست ها و عسگر اولادی ها هست تا جیبشان خالی نباشد.یکی از آنها همین بنیاد مستضعفان است که هیچ نظارتی را قبول نمی کند.البته امثال عسگر اولادی عضق بیشتری به خود قدرت دارند تا ثروت ولی فروزنده این طور نبود.
شاید با این توضیحات ارتباط دو اتفاق را فهمیده باشید ولی این سوال برای من می ماند که آرزوی «نظارت دقیق بر همه» کی در این سرزمین بلا زده عملی می شود.

Posted in Uncategorized | برچسب‌ها: , , | Leave a Comment »

آیا به خدا اعتقاد داری؟

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

کنایه ی فوق العاده ای هست در داستان سیزیف.سیزیف خدایان را مسخره می کند و به رسمیت نمی شناسد و به همین جرم مجبور است روز ها کار یکسانی را انجام بدهد. جهان بی انتها برایش انجام یک کار بی سرانجام و بیهوده است.پوچ بودن تمام زندگی اوست.این یکی از دقیق ترین اسطوره های تاریخ بشر است.اسطوره ها در روح ما جاری هستند.گاهی می شود بگویی خود روح ما هستند.در هیچ مرزی محدود نمی شوند.و سیزیف از بهترین تجلی های آنان است.
یکی انسان وقتی بی خداست پوچ است.زندگی یک تلاش بی سر انجام است دقیقا» مثل کاری که سیزیف می کند:بردن سنگ به بالای کوه و رها کردن آن و باز هم تکرار و تکرار و.. . ما همان سیزیفیم رها شده در بی نهایت.برای رشد مان حدی نیست ولی برای خودمان پایان حتمی است و بعد از اینکه پایان آغاز شد هیچ.آن چیزی که مهم است این است که فقط خودم احساس رضایت کنم. نه هیچ کس دیگر. یک رخوت خاص به زندگی دمیده می شود. خواب آلودگی بی نهایت.انگار همه چیز برای هر انسانی از پاسخش به این سوال شروع می شود:آیا به خدا اعتقاد داری؟
وقتی بگویی نه سریعا» زندگی ات دگرگون میشود.تمام نور های جهان تاریک می شوند. و تنها چیزی که راهت را روشن می کند نور سیگارت است.

Posted in Uncategorized | 1 Comment »

باتلاق

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

یک دشت بزرگ و صاف که در کرانه ها به کوههای سورمه ای رنگ ختم می شود.آسمان یک دست خاکستری است. نوری به آن راه ندارد و من تعجب می کنم چرا خاکستری مانده و سیاه نشده است.تمام دشت قهوه ای رنگ است. به رنگ باتلاق.البته یک دست نیست و خیلی جاها رنگ تقریبا» سبزی دارد.سبز تیره مثل جلبک های هزار ساله.من وسط این دشت هستم.روی یک خشکی کوچک که فقط به اندازه ی کفش هایم است. و یک تیر چوبی هم از آن خشکی بیرون زده. هیچ صداییی نیست و خاموشی مرگ آور و بوی ترسناک باتلاق من را تا حد مرگ شکنجه می کند.انتظار می کشم اما اتفاقی نمی افتد.دو راه دارم.یکی اینکه آنقدر اینجا بمانم تا از گرسنگی بمیرم و جسدم آرام آرام به داخل این عظیم ترین باتلاق بیفتد.دومی هم اینکه خودم را خر کنم و بیفتم داخل این باتلاق و فکر کنم می توانم خودم را به کرانه ها و کوه ها برسانم! قبلا» دوستی در این باره به من گفته بود که وقتی درون باتلاق باشی علاوه بر سنگینی بدنت روحت هم خرد می شود.از درون می شکنی.چرا که تلاش هایت مثل بال زدن مسخره ی مگسی است که زیر مگس کش گیر افتاده.وقتی بعد از ساعت ها به عقب نگاه می کنی تازه می فهمی فقط چند متر دورشده ای و برای این چند متر تقریبا» تمام انرژی ات مصرف شده! وقتی خواستم از خودم بپرسم که آن دوست چه طور از این باتلاق فرار کرده و این تجربه را به من انتقال داده ناگهان صبح شده بود.با اینکه صبح بود ولی فکر می کنم هنوز احتیاج دارم بخوابم.

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

شب پایان ندارد

Posted by lord13 در ژوئیه 15, 2008

چند وقت دیدم که پوستر تبلیغاتی فیلم children of men تو تهران دیدم ولی از اونجایی که خیلی اهل سینما رفتن نیستم تصمیم گرفتم dvd اش رو بگیرم و ببینم. فکر نمی کردم خیلی فیلم جالبی باشه چون تقریبا» از اینکه سینما های تهران پخشش می کردند می شد فهمید که چه چیزیه! ولی حسم بعد از دیدن فیلم کاملا» متفاوت بود.
داستان فیلم درباره ی یک آدم معمولیه -تئو- که جوونی اش فعال اجتماعی بوده همون دوران هم ازدواج کرده ولی بعد از مردن بچه ی کوچیکش چنان تغییری کرده که بعد از جدا شدن از همسرش چنان بی رمق شده که فقط الکل براش مهمه. سال 2027 اومده و 18 سال از آخرین فرزندی که روی زمین بدنیا اومده می گذرد. همه جای جهان پر از جنگ و نا امنی شده. دوست تئو – جاسپر – که گریمش او را کمی شبیه به جان لنون کرده هم مثل او بوده او با همسر لال و بی حرکتش در یک مخفیگاه جنگلی و مدرن زندگی اش را از راه فروش ماری جوانا به زندانی ها می گذراند!تئو حتی جهان را غیر قابل درمان می داند حتی قبل از قضیه ی نا باروری ها. وقتی هم از خبر کشته شدن جوان ترین فرد روی زمین به شدت ناراحت هستند به گفتگوی بین تئو و جاسپر توجه کنید:
تئو:»اون هم یک آشغال بود مثل بقیه»
جاسپر:» ولی خب اون جوانترین آشغال بود!»
پیچ داستان آن جاست که این دو باید برای تنها خانم حامله روی زمین تلاش کنند. آن زمان است که می بینیم هر دو چه طور جان خود را در این راه می گذارند. در میانه ی مبارزه هم می دانیم تلاش سر انجام خاصی ندارد ولی باز هم این تلاش ادامه می یابد تا جایی که قهرمانان داستان به هدف خیالیشان می رسند. هدفی که هیچ اثری در ادامه ی تاریک زندگی انسانها ندارد. و این سوال را پس از هر موقعیت از فیلم و خودمان می پرسم که چرا؟ چرا وقتی از قطعیت نتیجه که شکست است یقین دارم باید تلاش کنم ؟چرا باید از ماری جوانا با طعم توت فرنگی و مشروبم بگذرم؟ آیا به دنیا آمدن بچه می تواند پایانی بر تمام تاریکی های دنیای امروز باشد؟

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »