13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for مارس 2008

بدبخت باش تا دوست داشتنی شوی!

Posted by lord13 در مارس 31, 2008

شاید شما هم توجه کرده باشید که ما ایرانی ها بعد از مرگ افراد چه قدر برای ان ها احترام قایل می شویم و در بزرگداشت آن ها کم نمی گذاریم. این به تنهایی بد نیست ولی چرا این احترام را وقتی زنده بودند انجام ندادیم؟

ما همیشه به دنبال کسانی هستیم که به وسیله ی دلسوزی کردن محبت مان را به آن ها ثابت کنیم. این یک واقعیت است مثلا» وقتی که می خواهند علاقه شان را امام حسین شان نشان بدهند او را تا سر حد کوچک شدن مظلوم و ضعیف جلوه می دهند بعد برایش گریه می کنند و عاشقش می شوند!  برای یک انسان مثل دکتر حسابی هم مدام رنج های زندگی اش را یاد آور می شوند و بعد تحسینش می کنند. همیشه افرادی را که در جنگ کشته شدند افرادی بی دفاع و جوانانی بی گناه جلوه داده شده اند تا قابل ستایش باشند. برای افراد مهم هم این طور رسم است که باید بمیرند و سپس در رثای آن ها اشکی بریزیم و مطلبی بخوانیم و مثلا» یادشان را گرامی بداریم.

انگار این ها اصلا» چیز های مهمی نبودند اگر بیچاره و ناتوان نبودند!

در آمریکا سربازانشان را ستایش می کنند  چون آن ها را نمیاد پایداری و قدرت می دانند و ما سربازانمان را تنها مورچه هایی می بینیم که تنها سلاحشان کشته شدن است!

برای ما بدبختی یک ارزش بی حد و حصر است چیزی که برای مهم بودن چیزی حتما» لازم است. هر چه بیشتر بهتر !

پس نوشت خیلی بی ربط:گفته ها در آهنگ rosetta stoned در واقع حرف های بیمار در آهنگ (lost keys (blame_hofmann است دیگر! اینجا را ببینید : Track listing

Advertisements

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 1 Comment »

10000 روز سوختن

Posted by lord13 در مارس 23, 2008

High is the way, but our eyes are upon the ground
You were the light and the way that they’ll only read about.
I only pray Heaven knows when to lift you out.
Ten thousand days in the fire is long enough.
You’re going home.

آیا واقعا» 10000 روز در آتش بودن برای بازگشتن به خانه کافیست؟

پس نوشت خوب: یکی از آهنگ های آلبوم 10,000 Days آهنگ days 10000 (یا بخش دوم wings)  است که به نظر من شاهکاری در نوع خودش است . این آهنگ 11 دقیقه ای در واقع برای مادر Maynard James Keenan – خواننده و ترانه سرای گروه – ساخته شده که بعد از 27 سال- که تقریبا» 10000 روز است –  فلج بودن مرده ولی جدا» کار زیبایی در آمده .فضا سازی استثنایی برای تداعی کردن محشر و شعر قوی مینارد و گیتار فوق العاده ی Adam Jones یکی از بهترین های TOOL را درست کرده است.

پس نوشت بد: فکر کنید یکی از خوفناک ترین گروه های progressive metal  بخواهد برای مادر یکی از اعضایش آهنگ بسازد چه شود!                     

Posted in هنری, شخصی | برچسب‌ها: | 2 Comments »

من از هجوم حقیقت به زمین افتادم

Posted by lord13 در مارس 16, 2008

در یکی از شعر های سهراب بخشی هست که می گوید » من از هجوم حقیقت به زمین افتادم» خیلی استثنایی و جالب است که شما به خاطر دانست بر زمین بیفتید. یعنی دانستن چیزی گاهی شما را تا مرز نابودی می برد و این چیز در شعر سهراب یک فلسفه است وقتی می گوید:

 «…  و نپرسیم کجاییم … پشت سر نیست فضایی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند / پشت سر باد نمی آ ید / پشت سر پنجره ی صنوبر بسته است …»

از آن جایی که من بیشتر سهراب را یک فیلسوف می دانم تا شاعر فکر می کنم سهراب به یک فضای خالی رسیده به جایی که دیگر نمی تواند و نمی خواهد درباره آن صحبت کند و می خواهد از آن فرار کند وقتی می گوید: «پشت سر نیست فضایی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند» منظورش از پشت سر جایی است که زندگی نیست و یعنی قبل و بعد از زندگی چون آم جا خبری از آواز مرغ های اساطیری نیست .  

«پشت سر باد نمی آ ید» : چون باد پیام آور است و وقتی می اید با خودش بو و ویژگی های محیط قبلی اش را منتقل می کند می خواهد بگوید که خبری از ان جا نداریم و نمی توان از آن مطلع شد و علت ان را هم نوزیدن باد می داند خب چرا باد نمی آید؟

چون «پشت سر پنجره ی صنوبر بسته است». خیلی خوب به سوال جواب داده است یعنی گفته دیواری هست که در آن پنجره ای هست که کسی این پنجره را بسته ! خب این دیوار درک و فهم ماست که باید با پنجره ی عقل باز شود رو به آن سوی دیوار خب چه کسی پنجره را بسته است؟

وقتی در ادامه می خوانیم » پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است» در واقع می فهمیم که او از ما نیست و مثل ما نیست او با فرفره ها بازی نمی کند و البته به آن ها کاری هم ندارد ولی برای به چرخش افتادن آن ها هم کمکی نمی کند. اینجا شاید منظور از به چرخش افتادن فرفره ها ایجاد درک و فهم است چون با آمدن باد ( که نماد دادن اطلاعات است) فرفره ها می چرخند.

«پشت سر خستگی تاریخ است» واین یعنی گذشتگان ما هم تا این دروازه ها آمدن ولی نتوانستند از آن عبور کنند.

آخرین مصراع این قسمت آن قدر زیبا هست که توضیح من آن را زشت می کند:

«پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد»

نتیجه : این سهراب هم یک پا صادق هدایت بوده !

Posted in هنری, شخصی | برچسب‌ها: | 4 Comments »

شرایط پیچیده

Posted by lord13 در مارس 14, 2008

وسط شب نمی دونم چه طور می شه درباره ی خورشید حرف زد.برام مهم نیست خیلی وقته که این طوریه . یک سوال: چیز های مهم رو کجا می شه پیدا کرد؟ اصلا» مهم شدن چی هست؟

مگر از مرگ هم مهم تر هست؟ برام مطرح نیست: «چه طور مردن» ولی چرا باید بمیریم؟ برای چی بمیریم مهم نیست. یکی فکر می کنه اگر شهید بشه کار به سعادت رسیده «شهادت در راه حق» این حق چیه ؟کی مشخص می کنه که حق چیه؟ خودش هم نمی دونه! آقا  تول چه می کنه واقعا» خوفناکه!

فکر کن فردا از در خونه می ری بیرون و می میری. چه اتفاقی افتاده؟ مردی. تموم شدی. اگر به بهشت یا جهنم عقیده داری می ری اونجا ولی من مطمئنم اگر جهنمی در کار باشه من تهش «زندگی» خواهم کرد.

وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم سیب رو با خیاربخورم نمی دونم چرا ولی فکر می کردم خوشمزه است! امروز هر چیزی رو با طعم سیگار و قهوه می سنجم مزه از نظر من یعنی این. اطراف من کسانی هستند که شرایط زنگی شان خیلی از من بد تر است آن ها فکر نمی کنند که چه اندازه بدبخت آفریده شده اند ان ها از من خوشحال ترند ولی من نمی توانم یک لبخند ساده داشته باشم.

وقتی در جایی معنویت باشد حتما» رویت اثر می گذارد . البته شکلش فرق می کند مثلا» من را این طور می کند همه چیز را پیچیده می کند. باید به لقمه ی حلال فکر کنی باید به حق مردم فکر کنی باید به انسانیت فکر کنی به مرگ خوب زندگی پاک. .

چرا هیچ وقت نمی تونم درست حرف بزنم؟ فکر می کنید خدا چه طور ما را انتخاب کرد و جایی برای ما و خانواده ای برایمان پیدا کرد امکان دارد البته انیشتین جان می گفت :»خدا تاس بازی نمی کند.» بیچاره حتما» می دانسته دیگر چرا گیر می دهی! .

آقا چه می کنه Adam Jones  تو آهنگ Jambi ! کلاگ این آلبوم آخر تول  یعنی 10,000 Days  خیلی خداست.

فکر می کنم وضعیتم قرمزه!

Posted in شخصی | برچسب‌ها: , , | 3 Comments »

اینجا همه چیز پیچیده است

Posted by lord13 در مارس 13, 2008

اینجا جوانانش دوست دارند که خیلی پخته و متفکر به نظر بیایند. اینجا مردم خسته اند هیچ کدام حال رقابت ندارند ولی تا دلت بخواهد برای حسادت پشتکار دارند – از تلویزیون ایران کش رفتم – مردم فکر می کنند برایتغییر باید ثابت نشست!
اینجا همه چیز پیچیده است. مردم وقتی سر کار می روند ترجیح می دهند به جای توجه به کارشان دعا بخوانند.
اینجا مردم به صورت خودکار خداپرست به دنیا می آیند و هیچ سوالی درباره زندگی برایشان پیش نمی آید. تمام افراد توی خیابان می توانند ساعت ها برایت از سیاست و اقتصاد و آزادی چرت و پرت سر هم کنند.
اینجا مردم نمی پرسند «چرا» فقط به دنبال «چه طور» هستند. مردم در برابر بلاهایی که بر سرشان می آید فقط لبخند ملیحی سر می دهند. ولی اگر خار در پای یک بیگانه برود اشکشان قطع نمی شود! حتی گذشت سال ها هم آن را قطع نمی کند!
اینجا فکر کردن حرام اعلام شده و موکد است که درباره آن فکر هم نکنند. اینجا همه با هم هستند و همدیگر را دقیقا» درک می کنند و به همین دلیل هرگز به کمک هم نمی آیند. خودشان را از بزرگترین اقوام می دانند و دیگران را پست می دانند در حالی که هرگز نمی توانند دلیل برتری خود را توضیح بدهند.
ابنجا عاشق شدن آسان ترین کار است. افراد اول کار هایشان را به اتمام می رسانند بعد به موضوع پیش پا افتاده ی هدف می پردازند. واقعیت برای آن ها بی اهمیت است و آن چه اهمیت دارد رویا ها و در بهترین حالت آرمان ها مسخره شان است که سینه به سینه و پدر به پسر به هم رسیده چیز های غریبی – برای من – مثل «عاقبت به خیر شدن».
اینجا مردم ساعت ها منتظر می مانند تا اذان موذن اذان بگوید ولی برای آمدن اتوبوس وقت ندارند.
من اینجا در این سرزمین جهنمی زندگی می کنم.

Posted in اجتماعی, شخصی | برچسب‌ها: | 1 Comment »

راز شادی: هیچ شدن

Posted by lord13 در مارس 7, 2008

امروز دوباره- در واقع این شاید 12 بارم است – انیمیشن corpse bride را دیدم و این ساخته ی تیم برتون را مثل خیلی های دیگر تحسین کردم. یک نگاه رندانه به مرده هایی که زنده اند حتی بیش از زنده ها! مثلا» توجه کنید به اینکه مرده ها همیشه در حال شادی اند و آواز خواندن در حالی که در دنیای زنده ها خبری از شادی نیست. حتی از همان اول فیلم نگاه شدیدا» سودجویانه را می بینید و می بینید که حتی مردی که می خواهد جارو کند جارو را متناسب با حرکت آونگ ساعت انجام می دهد و از نحیفی او این برداشت می شود که او در اختیار آونگ ساعت است.
نگاه کنید به رنگ ها در فیلم قبل از اینکه مرده ها به دنیای بالا بیایند رنگی در دنیای زنده ها نیست و همه چیز خاکستری است به طوری که سرمای شدید از آن حی می شود. ولی رنگ ها در دنیای مرده ها خیلی شاداب و قوی حضور دارند!
وقتی مرده ای می میرد ما برای او ناراحت می شویم ولی مرده ها به افتخار او جشن می گیرند و حتی خودش هم احساس خوبی پیدا می کند! مردی که نا خواسته با یک مرده پیوند ازدواج بسته وقتی به جهان آن ها می رود از شادی آن ها وحشت زده می شود چون هرگز در دنیای خودش چنین چیزی ندیده !
این یک کنایه است به ما به مایی که وقتی زنده ایم وقتمان را صرف چیزهایی که دوست نداریم می کنیم و انگار مرگ این فرصت را به ما می دهد! آن قدر همگن وشبیه به هم شدیم که گاهی نمی شود از هم تشخیص مان داد!
وقتی در بین زنده ها عروسی برگزار می شود همه در حال چرت زدن هستند و در مقابل وقتی مردگان تدارک عروسی می بینند سر و دست نمی شناسند و لحظه ای ارام ندارند. نتیجه ساده است:
مردگان از ما زنده ترند! اما چرا این طور است؟
شخصیتی که از همه بی دست و پا تر به نظر می رسد تنها گناهش این است که می خواهد خودش انتخاب کند.
در آخرین لحظه می بینیم که عروس مرده به هزاران پروانه تبدیل می شود در واقع می فهمیم که او نابود می شود .ساده تر : هیچ می شود و اینجا پاسخمان را می گیریم:
علت شادی مرده ها این است که اصلا» وجود ندارند ! یعنی وجود داشتن خود به خود درد آفرین است. واین مفهوم سخت ساده ترین چیزی است که تیم برتون می خواهد بگوید.

Posted in هنری, شخصی | برچسب‌ها: , | 1 Comment »