13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for 19 ژوئیه 2008

آیا به خدا اعتقاد داری؟

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

کنایه ی فوق العاده ای هست در داستان سیزیف.سیزیف خدایان را مسخره می کند و به رسمیت نمی شناسد و به همین جرم مجبور است روز ها کار یکسانی را انجام بدهد. جهان بی انتها برایش انجام یک کار بی سرانجام و بیهوده است.پوچ بودن تمام زندگی اوست.این یکی از دقیق ترین اسطوره های تاریخ بشر است.اسطوره ها در روح ما جاری هستند.گاهی می شود بگویی خود روح ما هستند.در هیچ مرزی محدود نمی شوند.و سیزیف از بهترین تجلی های آنان است.
یکی انسان وقتی بی خداست پوچ است.زندگی یک تلاش بی سر انجام است دقیقا» مثل کاری که سیزیف می کند:بردن سنگ به بالای کوه و رها کردن آن و باز هم تکرار و تکرار و.. . ما همان سیزیفیم رها شده در بی نهایت.برای رشد مان حدی نیست ولی برای خودمان پایان حتمی است و بعد از اینکه پایان آغاز شد هیچ.آن چیزی که مهم است این است که فقط خودم احساس رضایت کنم. نه هیچ کس دیگر. یک رخوت خاص به زندگی دمیده می شود. خواب آلودگی بی نهایت.انگار همه چیز برای هر انسانی از پاسخش به این سوال شروع می شود:آیا به خدا اعتقاد داری؟
وقتی بگویی نه سریعا» زندگی ات دگرگون میشود.تمام نور های جهان تاریک می شوند. و تنها چیزی که راهت را روشن می کند نور سیگارت است.

Advertisements

Posted in Uncategorized | 1 Comment »

باتلاق

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

یک دشت بزرگ و صاف که در کرانه ها به کوههای سورمه ای رنگ ختم می شود.آسمان یک دست خاکستری است. نوری به آن راه ندارد و من تعجب می کنم چرا خاکستری مانده و سیاه نشده است.تمام دشت قهوه ای رنگ است. به رنگ باتلاق.البته یک دست نیست و خیلی جاها رنگ تقریبا» سبزی دارد.سبز تیره مثل جلبک های هزار ساله.من وسط این دشت هستم.روی یک خشکی کوچک که فقط به اندازه ی کفش هایم است. و یک تیر چوبی هم از آن خشکی بیرون زده. هیچ صداییی نیست و خاموشی مرگ آور و بوی ترسناک باتلاق من را تا حد مرگ شکنجه می کند.انتظار می کشم اما اتفاقی نمی افتد.دو راه دارم.یکی اینکه آنقدر اینجا بمانم تا از گرسنگی بمیرم و جسدم آرام آرام به داخل این عظیم ترین باتلاق بیفتد.دومی هم اینکه خودم را خر کنم و بیفتم داخل این باتلاق و فکر کنم می توانم خودم را به کرانه ها و کوه ها برسانم! قبلا» دوستی در این باره به من گفته بود که وقتی درون باتلاق باشی علاوه بر سنگینی بدنت روحت هم خرد می شود.از درون می شکنی.چرا که تلاش هایت مثل بال زدن مسخره ی مگسی است که زیر مگس کش گیر افتاده.وقتی بعد از ساعت ها به عقب نگاه می کنی تازه می فهمی فقط چند متر دورشده ای و برای این چند متر تقریبا» تمام انرژی ات مصرف شده! وقتی خواستم از خودم بپرسم که آن دوست چه طور از این باتلاق فرار کرده و این تجربه را به من انتقال داده ناگهان صبح شده بود.با اینکه صبح بود ولی فکر می کنم هنوز احتیاج دارم بخوابم.

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »