13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for سپتامبر 2008

The Dark Knight

Posted by lord13 در سپتامبر 21, 2008

1) اولین فیلمی که از کریستوفر نولان دیدم بی خوابی بود که آل پاچینو و رابین ویلیامز هم در آن بودند. آن فیلم را بیشتر به خاطر بازیگرانش دیدم ولی کارگردانی فیلم هم عالی بود. بعدش Batman Begins بود که جدا» کار خوبی بود. چون از فیلم های ابر قهرمانی انتظار زیادی نمی رود ولی نولان در نیمه اول فیلم به موضوع مورد علاقه اش یعنی چگونه مجرم شدن و بررسی آن پرداخته بود. بعدش هم The Prestige بود که در نوع خودش عالی بود. ولی نمی دانم چرا خیلی طرفدار پیدا نکرد.
2) یادم نمی آید که زمستان بود یا پاییز که خواندم Heath Ledger مرده است. برایم مهم نبود چون فکر می کردم یک بازیگر ساده است که کار خیلی خاصی هم نداشته. طبیعی بود که آن موقع از شوالیه تاریکی خبری نبود.
3) دیروز که The Dark Knight (دومین نسخه بتمن به کارگردانی نولان) را دیدم جدا» تاسف خوردم برای هیث لجر. چون فهمیدم از اون آدم هایی است که قبل از اینکه حتی کمی از استعدادشون رو خرج کنند از دست رفتند. مثل سید بررت. کاراکتر جوکر (نقشی که لجر بازی کرده) در این فیلم یک آنارشیست تکامل یافته و مطلق است که لجر برایش خیلی زحمت کشیده و جوری آن را در آورده که شاخص ترین شخصیت فیلم است. بازی لجر آنقدر قوی است که شاید بهتر بود نولان بازیگر های دیگر را هم قوی تر اننتخاب می کرد. بازی کریستین بل(در نقش بتمن) در مقابل لجر اصلا» به چشم نمی آید و گاهی هم آزاردهنده و ضعیف هم هست. حتی مورگان فریمن هم خیلی تاثیر گذار نیست و شاید تمام بار بازی فیلم بر دوش هیث لجر باشد.(این چند وقته بازیگری به این قدرت ندیده بودم!)
4) نولان چند ایده ی اساسی می دهد که هیچ کدام مهربانانه(!) به نظر نمی آیند. او از نابودی قهرمان ها می گوید. از زوال تمدن ها. از شانس به معنی همه چیز. از اینکه متمدن ترین مردم ها می توانند وحشی ترین آنها باشند. از لزوم بی قانونی! جوکر می گوید عاقلانه ترین راه برای بقا این است که به هیچ قانونی پایبند نباشی. خودش از همین راه جلو می رود و به همین خاطر هرگز شکست نمی خورد و حتی وقتی سر و ته آویزان است بلند می خندد و جالب اینکه دوربین او را وارونه نشان نمی دهد شاید منظور نولان این است که در واقع حق با اوست! جوکر می گوید مردم تمدن ها هم اگر خودشان را در خطر ببینند یکدیگر را می خورند. ومی بینیم که با آزمایشش تا حدی آن را ثابت می کند. نولان ثابت می کند قهرمان ها در جهان امروز بی شک مجبورند بعد از مدتی در لجن بخزند! خلاصه اینکه بی خود نیست فیلم در imdb رده سوم بهترین های تاریخ را گرفته!
5) چند روز پیش ریچارد رایت (کیبوردیست پینک فلوید) مرد. رایت در آلبوم های پینک فلوید و یا آنهایی که تنهایی منتشر کرده است خودش را نشان داده چه نوشتن آهنگ و چه نوازندگی اش را ثابت کرده بود. می خواهم بگویم حسابی استعداش را بروز داده بود. من از مرگش تاسف نخوردم. ولی هر وقت پارت دوی echoes را در پمپی می بینم و آن سولوی دیوانه کننده ی کیبورد را می شنوم نمی توانم نگویم ریچارد رایت یک شاهکار بود. ولی باز هم می گویم هیث لجر حیف بود و همه با هم به سلامتیش باید تاسف بنوشیم!
پس نوشت: شهروند امروز این هفته هم یک پرونده برای این فیلم تشکیل داده که فقط یادداشت اولش به درد می خورد.

Advertisements

Posted in هنری | برچسب‌ها: , | 5 Comments »

اصلاح یا طمع قدرت؟

Posted by lord13 در سپتامبر 13, 2008

اصلا» هدف ازآمدن دوباره خاتمی چه چیزی خواهد بود؟ اگر مشکل احمدی نژاد است و فقط قرار است او کنار برود خب یکی دیگر از نماینده های اصولگرا هم اگر رییس جمهور بشود با خاتمی هیچ فرقی نمی کند! چرا می خوهند او را نماینده جناح اصلاح طلب معرفی کنند؟ چرا کسانی که 10 تا 10 تا دلیل برای آمدن خاتمی دارند برنامه ای برایش ارایه نمی دهند؟ آیا فکر می کنند مردم عاضق چشم و ابروی خاتمی هستند؟ یا شاید فکر می کنند اکتیویست ها از یادشان رفته که حاصل دوبار رای بیست میلیونی به کمترین عمل اصلاحی ممکن ختم شد. اصلاح طلب هایی که 8 سال در حکومت بودند به قول اکبر گنجی در بهترین حالت بی عرضه و در بدترین حالت خیانت کار بودند. حالا چرا می خواهند به حکومت برگردند؟ دلشان برای پست و مقام تنگ شده؟
ما هشت سال دیدیم که چه طور مدام عقب شینی کردند. چه طور دانشجو ها قربانی می شدند و آنها فقط نگاه می کردند. کسی که ادعای تقویت جامعه ی مدنی را داشت چه کار کرد؟ به کیوسک های روزنامه فروشی نگاه کنید و ببینید اگر قرار باشد اگکر نشریه ها را در چند سبد فکری بگذارید بیش از دو سه تا نیستند! این جامعه ی مدنی است؟ جامعه ی مدنی این است که تقریبا» تمام فعالین اجتماعی باید اوین را تجربه کنند؟
به نظر من کسانی که می خواهند امروز خودشان را پشت خاتمی به قدرت برسانند هیچ هدف اصلاحی ندارند. عباس عبدی قبلا» گفته بود که اگر قرار باشد اصلاحات برگردد باید قید حضور حتمی در انتخابات را بزند و اول تکلیفش را با خودش مشخص کند. حالا احمق ها دوباره بدون حتی تعیین اهداف می خواهند به داخل انتخابات بپرند. نتیجه از قیبل معلوم است اگر پیروز شوند همان بی خاصیت هایی هستند که 8 سال بودند و اگر شکست بخورند از تقلب و آزاد نبودن انتخابات می گویند. آنها حتی در بین خودشان هم دگر اندیشان را تحمل نمی کنند و به آنها برچسب تندرو می زنند. به بیان دیگر کسانی که قصد اصلاح داشته باشند را تند رو می نامند و حتما» خودشان را که از ترس (شاید هم دلیل دیگر) بی حرکت شده اند را معتدل می نامند.
من اصلا» نمی خواهم دوباره درزهای 10- 11 سال پیش تکرار شود که دانشجو ها زیر باتوم بودند و روشن فکر ها سلاخی می شدند و آقایون با ژشت اصلاح طلبی فقط به پست و مقامشان چسبیده بودند.

Posted in Uncategorized | 3 Comments »

Standing on the edge of NOTHING

Posted by lord13 در سپتامبر 8, 2008

And how do I choose and where do I draw the line
Between truth and necessary pain?

فرض کنید یک آهنگ با این جملات شروع شود. خیلی شکوهمند است. شبیه نمایشنامه های شکسپیر است! اول آهنگ مهمترین مسئله ی زندگی آدم را مطرح می کند و البته کمی جلوتر یک جواب هم به آن می دهد:
And what does it mean to know all these things
When love’s been wasted all these years؟

شگفت انگیز است این آهنگ(اسم آهنگ هست Pilgrim توی ویکیپدیا صفحه نداره(!) ولی از این آلبوم است) اریک کلپتون. یک دنیای به هم ریخته و نا مشخص. سرگردانی در آن موج می زند:
Like a blind man walking ’round in darkness
در این آهنگ اریک کلپتون موسیقی کار خودش را می کند. ساده و بی سر و صدا فضا را آماده می کند برای حرفهای شاعر. صدای کلپتون توی ذوق نمی زند. یک صدای خسته که دارد از سر بی حوصله ای و نا چاری صحبت می کند. روند آهنگ به طرز عجیبی شما را برای خلسه آماده می کند تا جایی که سولو شروع شود. شروع سولو آغاز خلسه است یک خلسه عمیق و پایان نا پذیر مثل وقتی که در دود سیگار غرق شده ای!
ویدیوی آهنگ هم شاهکار است. جهت نما ها سعی می کنند مسیر را مشخص کنند ولی خودشان هم گیج کننده اند. کلپتون در ویدیو بی هدف در شهر می چرخد. در نمایی در تاکسی جایی در خیابان و جایی رو پله ها. حتی در تصاویری در اتاق نشسته. بیشتر به این می ماند که کسی یک لحظه در زندگی اش ایستاده و دارد خاطراتش را مرور می کند و می خواهد ببیند تا اینجا چه بلایی سرش آمده و در این گیر و دار مهم ترین مسائل زندگی اش هم پیدا شده اند. و می فهمد که کل عمرش چیز دیگری می خواسته و یعنی تمام کارهایش تا حالا بیهوده بوده! اصلا» به دلخواهش نبوده پس به درد نخور است.
از نظر من این کلمات از زبان کسی بیرون می اید که یک روز صبح بلند شده و می بیند. زندگی واقعی اش با رویاهایی که قبلا» داشته خیلی متفاوت است و به شدت تعجب کرده که چی شد که این طور شد؟ از علاقه ی اصلی اش دور افتاده و همه سالهای عمرش را عذاب بی فایده می داند چرا که در این سالها کارهایی را که دوست داشته انجام نداده!
یک انقلاب روحی. برگشتن به ذات. برای هر کسی می تواند باشد فرقی ندارد یک قاتل یا یک رییس جمهور.
این شاهکار اریک کلپتون چیزی بود که مدتها دنبالش بودم. یک آهنگ رویایی یک صدای رویایی و سرگردانی تا ابد!

Posted in هنری | 2 Comments »

روایت تلخ واقعیت

Posted by lord13 در سپتامبر 3, 2008

برای منی که کارهای کیانوش عیاری را دنبال می کردم عجیب بود که او را در حال ساخت سریال برای تلویزیون ببینم ولی این اتفاق افتاد و شجریان 5 سال از عمرش را برای این کار گذاشت. نتیجه یک سریال منحصر به فرد بود با رئالیسم خاص عیاری.مدتهاست سریال پخش می شود ولی چیزی که من را وادار می کند این را بنویسم این چند قسمت آخرش است. در این قسمت ها موضوع به طور خاص به فلاکت مردم مربوط شده به داستان «نادانی و بدبختی» تبدیل شده در داستان قبلی یک زن در روستایی در شمال به علت بی کاری و بی پولی مرگ موش را پول قرض می خرد و به زور به بچه هایش می دهد. نشان دادن این اتفاق از دید عیاری چنان تکان دهنده بود که برای چند دقیقه میخکوب شده بودم. مادری را تجسم کنید که در یک کاسه آب و مرگ موش می ریزد و به زور به بچه ها می خوراند و از آن ها می خواهد بخوابند و آنها را می بوسد! همسایه ها آن ها را نجات می دهند اما زن در کارش اصرار دارد و این بار خودش و دو فرزند خردسالش را در یک چاه می اندازد هر سه می میرند. عجله ی زن برای کشتن بچه ها , همسایه های بی تفاوت و پرستارانی که به جای رسیدگی به بیماران تلویزیون نگاه می کنند همگی ترس عمیق و خشونت عریانی را در نشان می دهند که تنها دلیلش بدبختی است.آدم های داستان عیاری مسخ شده بودند هیچ راه دیگری را نمی توانستند تصور کنند. آنها باید می مردند به دردناک ترین شکل ممکن تا اجاره بهای زندگی فلاکت بارشان را بدهند!
در قسمت جدید تر دو کودک دبستانی بر سر یک مداد با هم دعوا می کنند یکی دیگری را با آهگ تا مرز کوری می برد و دیگری به شکم آن یکی چاقو می زند! این اتفاق محالی نیست و با شرایط ترسیم دشه خیلی هم عادی است اگر اتفاق بیفتد ولی ترس عمیقی از این اتفاق در دل بیننده ایجاد می شود. ترس از تکرار چند باره ی آن دیوانه کننده است. گاهی حین دیدن سریال فکر می کردم درجه سنی این سریال باید از من هم بالاتر باشد!
حوادث باعث بدبختی مردمی می شوند که خودشان به اندازه کافی مشکل دارند. دلیل چیست این اتفاقات برای بدبخت ها می افتد؟ آیای می تواند به جز نادانی باشد؟ چرا این بیچاره ها هستند که باید با این شدت واقعیت خشن را به دوش بکشند؟ شاید چیزی که عیاری می خواهد از دل این تصاویر خشن بگوید همین است: نادانی تنها دلیلی بدبختی است و این چرخه ادامه دارد.

Posted in هنری, شخصی | 1 Comment »

ناتنی:روایتی لغزنده از سرگشتگی

Posted by lord13 در سپتامبر 1, 2008

چند روز پیش دوست خوبم ورتیگونه یک رمان معرفی کرد به نام ناتنی نوشته ی مهدی خلجی. از خلجی چیز زیادی ندیده بودم درباره ی رمان هم فقط اسمش را شنیده بودم. نوع روایت داستان از نظر سبک (اگر اشتباه نکنم) جریان سیال ذهن است. چیزی که خیلی کم در داستان های فارسی دیده ایم. چه در گذشته ی دور و چه حالا. در داستان های فارسی با یک داستان مشخص روبروییم که اتفاقات به ترتیب زمان روایت میشوند. اما در این داستان این اتفاق نمی افتد. روایتگر داستان همین طور که راه می رود و با دیگران حرف می زند به یاد خاطراتش می افتد و آنها را هم می گوید تقریبا» هیچ وقت خاطرات کامل نیست چون مدام از یک جا به جای دیگر سر می خورد و این کار به نظر من بهترین و عالیترین کار نویسنده است. در یک پاراگراف گاهی از خیابان های پاریس تا کنار امام جماعت قم جا به جا می شویم و نویسنده این کار را به طرز جادویی انجام داده کهنه تنها آزار دهنده نیست بلکه همراهی مخاطب را هم بر میانگیزد. نکته ی مهم تر شاید این باشد که به مخاطب کمک می کند بهتر و عمیق تر (نه ساده تر) احساسات شخصیت داستان را بفهمد.این بخش رمان به شدت من را تحت تاثیر قرار داد انگار توی کله ی یک نفر هستم و تمام فکر هایش و احساساتش را می فهمم میدانم دیدن این صحنه او را به یاد چه چیزی می اندازد و علت مکثو تعجیل هایش را درک می کنم.گاهی حتی در وسط جمله زمان عوض می شود انگار شخصیت داستان حتی کنترل فکرش را هم ندارد!جالبتر این است که این طرز روایت کاملا» با مضمون و متن اتفاقاتی که می افتد هم هماهنگ است. درباره ی اتفاقات و خود داستان شاید این پاراگراف استثنایی را بتوان چکیده ی کل داستان دانست:
lچرا همه اش دارم لیز می خورم؟ چرا کنترلم را از دست داده ام؟ زندگی دارد کجا می برد مرا؟ چرا همه آمده اند . زهرا نیامده؟ چرا آقای فروغی صبر نمی کند زهرا بیاید؟ چرا نماندم همان قم خراب شده درس طلبگی بخوانم؟ چرا باید این قدر به زهرا فکر می کردم؟ چرا ذهنم را افسار نبستم که به هر کتابی سر نکشد؟ چرا همه چیز را برای خودم تلخ کردم؟ تلخ کردم یا تلخ شد؟ پدرم می گفت اگر عمامه بگذارم در شهر مدینته العلم آقای خویی خانه می دهند تا مادام العمر مجانی تویش بنشینیم. همه چیز را از دست دادم. خر بودم؟ چرا همه چیز به همه چیز گره خورده؟
جدا از روایت داستان که بی شک از بهترین ها است ولی در خود داستان نکات عجیبی هست فواد( شخص اول داستان) انگار جای خالی زن در دوران کودکی و نوجوانی اش را حسابی پر کرده طوری که هیچ وقت زندگی اش خالی از زن ها نیست نه یکی گاهی حتی چند نفر زهرا کریستینا نازلی نیوشا حتی ژنوویو. به نظر من روابط و اتفاقات او و این زن ها فقط ساخته ی ذهن فواد است.به بیان دیگر فواد بعد از این که آن ها را شناخت خودش را با آن ها تصور می کند. مثل آن شب با ژنوویو. نشانه اش شاید این است که گاهی ارتباطش با آنها فقط در فضایی دونفره است و کلیدش رفتن نا گهانی ژنوویو است. شاید هم من اشتباه می کنم.

به طور کلی رمان ناتنی سعی کرده نشان بدهد فرض های پدران ما برای نسل های بعدی درست نبوده. نگاه متفاوت آیندگان به آنها برایشان آزار دهنده است و چه قدر قشنگ است جایی که می گوید ما مثل غذای مسموم در شکم این سیستم هستیم باعث دلدردش شده ایم و او می خواهد ما را بالا بیاورد و بیرون بیندازد.اینجا معنی اسم رمان را می فهمیم. فواد خودش و نسلش را فرزند ناتنی نسل قبلی می داند.او با پدرش هیچ نقطه اشتراکی ندارد همانطور که احتمالا» بقیه ندارند. در این نگاه قم همان ایران است و مردمش مردم ایران و آشکار تر حوزه همان سیستم حاکم است. سرگشتگی بی حد فواد و عشقش دانستن از راه کتاب دو سر یک مسیرند که فواد در نماد نسل های بعد از انقلاب مدام آن ها را طی می کند. او نمی تواند راحت باشد حتی وقتی که کاری به کار کسی ندارد. می گوید مبارز سیاسی نیست ولی از کشور فرار می کند چون اطمینان ندارد. شاید تاریک ترین بخش رمان شاید آنجاست که کسانی مثل باقر یا زهرا هم قربانی میشوند.یک پیام آشکار:نه تنها مخالفت با سیستم بلکه شک کردن در آن سبب نابودی است.حتی خود فواد هم که به ظهر در لندن زنگی خوبی دارد در درونش تاریکی و آزار دوران قم بودنش را تحمل می کند و آن تباهی هنوز در چشم هایش موج می زند. درون نا آرامش است که با عث می شود ژنوویو بگوید:نگاهت آبستن است. حالا فقط کافی است ازاینجا فایل 1 مگاباتی را دانلود کنید و با سیگار روشن آن را بخوانید!

Posted in هنری, اجتماعی, شخصی | 1 Comment »