13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for سپتامبر 2009

اندوه من اندوه گيل گمش است

Posted by lord13 در سپتامبر 16, 2009

رنج مي كشم. رنج مي كشيم. خيلي رفتار هاي اكسپرسيونيستي ندارم كه درونم را بروز بدهم ولي اين روز ها نمي دانم چه چيزي است كه روح را مي تراشد. كه نمي توانم بنويسم :اينجا همان اوشنيايي است كه جورج اورول در 1984 ترسيمش كرده. كه بغضم را نمي توانم بخورم. كه مي بينم استبداد مدام سياه تر مي شود و ماهمچنان ابلهانه لبخند مي زنيم و بي خبريم. الان مي توانم بفهمم آن چيزي كه بيضايي بزرگ در وقتي همه خوابيم رسم كرد چه بود: عقب عقب رفتن تا حذف موجوديت. تمام حقوقمان را سلب مي كنند تا وقتي كه حتي وجود داشتن مان را هم نفي كنند. بله زير آن ظاهر مهيب زير آن معاني پيچيده اين بود كه فرياد مي شد.
چه مي شود كرد. چه مي توان گفت. نمي دانم ولي مي دانم تمام رنج ها باز هم و باز هم تكرار مي شوند و ما هرگز از زير بار ستم سر بلند نخواهيم كرد.
اكتاويو پاز شاعري است كه در درماندگي ها راهي نشانم مي دهد. اين هم بخشي از شعري به نام لحظه. با صداي شاملو بخوانيد:

اندوه من
اندوه گيل گمش است
– بدان هنگام كه به خاك بي شفقت باز آمد.-
بر گستره ي خاك شبح ناك ما
هر انساني آدم ابوالبشر است.
جهان با او آغاز مي شود
و با او به پايان مي رسد.
هلاليني از سنگ
ميان بعد و قبل
براي لحظه اي كه بازگشت ندارد.
«من انسان نخستينم و انسان آخرين.» –
و همچنان كه اين سخن بر زبانم مي گذرد
لحظه
بي جسم و بي وزن
زير پايم دهان مي گشايد و بر فرازسرم بسته مي شود.
و زمان ناب
همين است!

Advertisements

Posted in اجتماعی, شخصی | 2 Comments »