13

خوانش انتقادی همه چیز

باتلاق

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

یک دشت بزرگ و صاف که در کرانه ها به کوههای سورمه ای رنگ ختم می شود.آسمان یک دست خاکستری است. نوری به آن راه ندارد و من تعجب می کنم چرا خاکستری مانده و سیاه نشده است.تمام دشت قهوه ای رنگ است. به رنگ باتلاق.البته یک دست نیست و خیلی جاها رنگ تقریبا» سبزی دارد.سبز تیره مثل جلبک های هزار ساله.من وسط این دشت هستم.روی یک خشکی کوچک که فقط به اندازه ی کفش هایم است. و یک تیر چوبی هم از آن خشکی بیرون زده. هیچ صداییی نیست و خاموشی مرگ آور و بوی ترسناک باتلاق من را تا حد مرگ شکنجه می کند.انتظار می کشم اما اتفاقی نمی افتد.دو راه دارم.یکی اینکه آنقدر اینجا بمانم تا از گرسنگی بمیرم و جسدم آرام آرام به داخل این عظیم ترین باتلاق بیفتد.دومی هم اینکه خودم را خر کنم و بیفتم داخل این باتلاق و فکر کنم می توانم خودم را به کرانه ها و کوه ها برسانم! قبلا» دوستی در این باره به من گفته بود که وقتی درون باتلاق باشی علاوه بر سنگینی بدنت روحت هم خرد می شود.از درون می شکنی.چرا که تلاش هایت مثل بال زدن مسخره ی مگسی است که زیر مگس کش گیر افتاده.وقتی بعد از ساعت ها به عقب نگاه می کنی تازه می فهمی فقط چند متر دورشده ای و برای این چند متر تقریبا» تمام انرژی ات مصرف شده! وقتی خواستم از خودم بپرسم که آن دوست چه طور از این باتلاق فرار کرده و این تجربه را به من انتقال داده ناگهان صبح شده بود.با اینکه صبح بود ولی فکر می کنم هنوز احتیاج دارم بخوابم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: