13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for اکتبر 2007

دوستانی که دیگر نیستند

Posted by lord13 در اکتبر 30, 2007

من بهنام سامان وعلی از دبیرستان با هم دوست بودیم ولی آن چیزی که رابطه ما را تا این حد محکم کرد این بود که هر سه در یک دانشگاه قبول شدیم در واقع بهترین دانشگاه ایران.6 سال دانشگاه(برای کارشناسی ارشد) به یقین بهترین دوران زندگی من بود تمام آن خاطرات از نمره 2 برای اولین امتحان ریاضی تا روزی که دیگر برای همیشه دانشگاه را ترک کردیم مثل شرابی است که اگر تمام شود من نابود می شوم.باهوش ترین ما علی بود حتی هنرمند بود علاوه بر شاگرد اول بودن همیشه برای ما گیتار می زد اون هم الکتریکی اش را! استثنایی بود گاهی از چند جمله ساده نتیجه هایی می گرفت که ما سه نفر تا 5 دقیقه دهانمان باز می ماند هنوز هم دانگاهی ها یادشان هست که چه طور 5 تا تخته سیاه کلاس را پر کرد تا چیزی را نشان دهد که حتی استاد نمی توانست آن را تجسم کند!.نکته عجیبی در زندگی علی بود و آن هم دختر عمویش بود علی هر وقت با ما نبود پیش او بود زودتر از همه ما عاشق شد ولی همیشه عشق ها شاد نیستند.خورشید – دختر عموی علی – که الان می توانم چهره اش را به وضوح به یاد بیاورم در 19 سالگی در یک تصادف در انگلیس وقتی با علی تعطیلات را رفته بودند پیش پدربزرگشان از بین ما رفت وقتی خبر را شنیدیم من و سامان و بهنام با هم بودیم نا خود آگاه با هم  روی  زمین پهن شدیم هیچ کدام نمی توانستیم باور کنیم من نمی توانم تفکیک کنم برای خورشید بیشتر ناراحت بودم یا برای غمی که بر سر علی آمده بود. وقتی علی برگشت مات زده بود  دیگر نمی توانست درست حرف بزند هیچ کدام از امتحان های آخر ترم را نیامد ما هم حال و روز خوبی نداشتیم هر کدام دو سه تا درس را زیر 10 گرفتیم و سامان هم مشروط شد. دقیقا» تا شش ماه بعد در جشن تولد علی  هیچ کس خنده اش را ندید  کم کم از ما دور می شد هر چه قدر ما بیشتر وقتمان را برایش می گذاشتیم از ما دور تر می شد دانشگاه را ترک کرد و از ایران رفت هرگز چشم های خیس هر 4 تایمان را وقتی او در هواپیما بود را فراموش نمی کنم. به محض رسیدن به انگلیس گم وگور شد حتی پدر و مادرش هم دیگر نمی دیدندش ما فهمیده بودیم برای چه این کار ها را می کند یعنی باید می فهمیدیم.یک سال بعد وقتی رفتیم فرودگاه یکی از ما کم شده بود یعنی رفته بودیم جسدش را بگیریم می گفتند آن قدر دوز موادش را بالا برده بود که پس از سه هفته باید می مرد و تعجب دکتر ها از زنده ماندنش بود. ما سه نفر سیاه پوشیده بودیم هر سه مان سیگاری شدیم به سرعت وضعمان داغان شد بهنام الکلی هم بود نا بود شدیم تازه بعد از یکسال خودمان را بدست آوردیم و اگر نه ما هم همان وقت با علی رفته بودیم حالا دوست خوبم سامان وضعش خیلی بد است و در هلند تحت درمان است و من نمی دانم تحمل غم دیگری را دارم یا نه …

Advertisements

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 9 Comments »

آیندگان ما را با چه صفتی به یاد می آورند؟

Posted by lord13 در اکتبر 18, 2007

این روزها همه از دریا حرف می زنند.بعضی ها خوشحال بعضی ها ناراحت بعضی ها هم شرم تلخی دارند من از دسته سومم.می گویند دارند می بخشند شاید هم با آن حق مسلم هسته ای عوض می کنند ای کاش این توهمی بیشتر نباشدولی قضیه خیلی جدی تر است.

وقتی کتاب تاریخ می خواندیم با خودمان می گفتیم ای کاش خدا ما را دوران فتحعلی شاه زنده می کرد تا حق این روسها را کف دستشان بگذاریم و وطنمان را به این راحتی از دست ندهیم. وقتی به قسمت قرارداد هایی مثل ترکمان چای و یا گلستان می رسیدیم صدای ساییده شدن دندان های بغل دستی ها را می شنیدیم.معلم با سر پایین جملات را می خواند و همه دوستانم ناراحت بودند قطعا» تنها دوست مسیحی آن دورانم هم این احساس را داشت هر وقت تاریخ داشتیم و به این درس می رسیدیم این طور بود حتی وقتی بزرگ شدیم…

«حالا قضیه فرق کرده زمانه فرق کرده دیگر با زور بازو نمی شود چیزی را حل کرد حرف بزنی پدرت را در می آورند! بیچاره ات می کنند! از زندگی می افتی. بدبخت می شوی و آخر و عاقبتت سیاه می شود.اصلا» دست من نیست کار امثال من نیست آن هایی که دستشان در کار است چرا کاری نمی کنند؟ به من چه ربطی دارد ول کن کار و زندگی دارم… »

این هم بهانه هایی است که با آن ها سعی می کنیم خودمان را راضی کنیم و جواب بی حرکتی و ترسویی مان را به خودمان می دهیم و آن قدر احمق می شویم که آن ها را باور می کنیم! شاید وطن خواهی فقط در بچگی ما وجود داشت نمی دانم. فقط فکر می کنم 50 یا شاید 100 یا 300 سال بعد وقتی همه چیز های اطرافمان تغییر کرد بچه های دبستانی درباره پدر ها و مادر های چند نسل قبلشان چه فکر می کنند؟ آیا آنها ما را بی عرضه و بی لیاقت صدا نمی زنند؟

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 7 Comments »

باور کنیم:امنیت اجتماعی با اعدام بدست نمی آید.

Posted by lord13 در اکتبر 17, 2007

 چند روزی است که مشغولم و زیاد بیرون از خانه هستم در ابتدا احساس خوبی از بودن در اجتماع داشتم اما کم کم از اجتماع کثیفی که در آن گرفتارم متنفر می شوم. «وقتی در مترو نشسته بودم و یک خانم وارد شد ناگهان همه سر ها به آن سمت چرخید و کسانی که مثلا» خواب بودند از لای پلک هایشان نگاهشان را انداختند!»احساس کردم جو بسیار سنگین است بوی تعفن از نهاد کسانی بلند می شود ادعای دین دارند دخترک بیچاره حتما» با خودش فکر می کرد لباسش اشکالی دارد که همه این طور زل زده اند ولی اشکال از مغز های پکیده مردانی بود که ادعای غیرت دارند.البته این نگاه تنها نیست که اشکال دارد بلکه وقتی بد می شود که یک فرد دچار حس بدی شود و از شدت و حالت نگاه ها احساس امنیت و یا راحتی اش را از دست بدهد.

ماجرا همیشه به اینجاها ختم نمی شود یعنی این دیگر برای آن ها ماجرایی نیست و یک اتفاق عادی است. درست سه روز پیش با  یکی از همکاران جدیدم از محل کار بیرون آمدیم و چون ماشین در پارکینگ بود این خانم بیرون ماند تا من ماشین را از پارکینگ بیرون بیاورم وقتی داشتم از پارکینگ بالا می آمدم دیدم همه ماشین ها بدون توجه به اینکه بخواهند مسیری از این دوست ما بپرسند بعد از یک بوق و یک لبخند کثیف جلویش ترمز می کنند حاضرم قسم بخورم که آن لحظه احساس کردم در یکی از جوامع بدوی زندگی می کنم که تازه آتش روشن کردن را آموخته اند.

دقیقا» فردایش یعنی دو روز قبل وقتی با همین دوست در مترو بودم می دیدم که هرکس در کنارم بود یک نگاه به من می کرد و یک لبخند به این خانم! من تعجب کرده بودم نکند لباسم پاره است یا کثیف است یا این خانم جوک جدیدی تعریف می کند و حرکت ژانگولری لنجام می دهد که این طور نگاه می کنند و اعماق دهان زباله وارشان را نشان می دهند.ولی باور دارم منبع کثیفی جای دیگری است.بله امنیت اجتماعی این است که آرامش شما از بودن در یک مکان با بقیه از بین نرود بتوانید با دوستانتان آرام بخندید و راه بروید بدون مزاحمت بدون اینکه کسی دنبالتان ره بیفتد و چپ چپ نگاهتان کند بدون اینکه بین 100 تا مسافر فقط جلوی مونثشان بایستند بدون اینکه هرکس به خودش اجازه بدهد شما را نصیحت کند آن هم از طرف دینی که خودش هم درست و حسابی قبولش ندارد. امنیت اجتماعی چیزی نیست که با رعب و وحشت حاصل از اعدام بدست بیاید.

خلاصه پس از دو هفته کار ما با این شرکت تمام شد و نمی دانم از بد یا خوش شانسی یک کار دیگر هم گرفته ام که احتمالا» یکی دو ماه وقتم را بگیرد (و یعنی وقتم را کاملا» بگیرد!) ولی این اتفاقات تنفر من را از حماقت دیوانه کننده مردم جامعه ام آن قدر زیاد کرد که شاید هرگز نتوانم آن را کم کنم.

در یک جامعه که اصولش نابود شده و چیزی به عنوان اخلاق در آن وجود ندارد ارزش ها وارونه می شوند و تقریبا» هیچ چیز سر جایش نیست.در جایی که مردمش به هر بهانه فریاد «وا اسلاما» سر می دهند آنقدر اجتماع نا امن است که یک انسان نمی تواند انسانیت اش را به طور کامل بنویسد.

Posted in اجتماعی, شخصی | 2 Comments »

ای کاش شکر وارداتی حرام می شد!

Posted by lord13 در اکتبر 12, 2007

توی این چند وقته حتما» درباره کارگر های نیشکر هفت تپه شنیده اید و می دانید که این آخرین شاهکار دولت باعث شده کارگر هایی به رنج بیفتند که دولت داعیه حمایت از آن ها را دارد.کسانی که از تولید داخلی در حرف حمایت می کنند حاضر نیستند از سود واردات چشم بپوشند و حداقل به مقدار کمی از آن راضی شوند چون شنیدیم که اعلام شده دولت تا 6 سال آینده شکر وارد کرده! خدا می داند این بار می خواهند کدام بدبختی را محکوم کنند مثل دفعه های قبلی که گفتند «باند ها ی قاچاق» یا «دست هایی که در کارند» من این سوال را دارم که آیا در دوران دولت های قبلی این دست ها نبودند و شرایط گل و بلبل بود؟ یعنی بقیه دولت ها هیچ مشکلی نداشتند؟ از این ها که بگذریم به یک چیز جالب می رسیم دوران ناصرالدین شاه تنباکو به علت قرار داد با بیگانه که باعث ضرر مملکت می شد حرام اعلام شد تا دولت آن قرار داد را لغو کند.پس می بینید اگر فقه پویا وجود داشت آن زمان بود نه الان که فقط ادعایی وجود دارد.چرا الان که عده ای کارگر نمی توانند حق خود را بگیرند مراجع شکر خارجی را حرام اعلام نمی کنند تا دولت مجبور شود شکر داخلی را خریداری کند؟ علت این است که دین در پشت دولت و گاهی دولت پشت دین است و نمی توان آن ها را از هم تفکیک داد! باور کنید این چیزی است که حقیقت دارد.
ای کاش شکر وارداتی حرام می شد تا هم مردمی به حقشان برسند و هم تفاوتی بین دین و دولت ببینیم. ولی آیا اصلا» برای دولت این کارگر ها مهم است یا کارگر های بولیوی و کشور های آمریکای جنوبی؟ آیا همه آن کارها فقط ظاهرسازی و برای جلب توجه نبوده است؟

Posted in اجتماعی, سیاسی | برچسب‌ها: | 7 Comments »

من دچار خفقانم

Posted by lord13 در اکتبر 10, 2007

چند روز پیش دانشجو ها یک اعتراض داشتند در دانشگاه تهران. من هدفم توضیح خبر نیست چون شما حتما» بهتر از من خبرش را دارید حرف من این است که این انسان ها که هر خطری را قبول می کنند و می آیند در مقابل کسانی که حتی از کشتن مخالفان ابایی ندارند می ایستندآیا جز نماد آزادگی چه هستند؟ آیا این ها افتخارات واقعی ما نیستند؟ ولی مهم این است که این فرزندان راستین مملکت جان خود را برای بهتر شدن اوضاع کشورشان در دست می گیرند در حالی که عامه مرم نه تنها از آن ها حمایت نمی کنند بلکه آن ها را دست نشانده بیگانه می دانند البته همه اش از بی اطلاعی است همه اش از تاثیر رسانه های دروغین است که به همه آن ها یک چیز را تزریق می کند آن قدر با دور بالا که دیگر معتاد شده اند و حتی در دوز بالا هم متوجه نمی شوند.
من دوست ندارم ببینم دوباره عده ای از دوستانم پشت میله اند نمی خواهم امثال باطبی را ببینم که خرد می شوند دوست ندارم خفقان را با تمام زورش در گلویم حس کنم نمی دانم باید بگویم دانشجو ها این کار را رها کنید و بگذارید ملتی که خواب است به خوابش ادامه بدهد تا بمیرد. شاید من ترسو هستم شاید حسم را نسبت به وطنم از دست داده ام که این را می گویم.
در شاهنامه وقتی کاوه از دست ضحاک عصبانی می شود در مقابل او فریاد می زند:» تو دیوی و یا اژدها پیکری؟» و دیگر از جانش می گذرد.مدت هاست جان گذشتگی را می بینم ولی حیف این جان ها نیست که نیست شود برای ملتی که انگار تا هرگز بیدار نخواهد شد؟
استاد شجریان را که همه قبول دارید در آلبوم فریاد که فکر می کنم بعد از زلزله بم اجرا کرد واقعا» فریاد می زند:
مشت می کوبم بر در /پنجه می سایم بر پنجره ها / من دچار خفقانم /خفقان / من به تنگ آمده ام از همه چیز / بگذارید هواری بزنم / باز با شما هستم این در ها را باز کنید /من به دنبال فضلیی می گردم / لب بامی سر کوهی دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم / می خواهم فریاد بلندی بکشم / که صدایم به شما هم برسد.
خب دیگر چه می گویید (اگر کسی لینکی یا ویدئویش را دارد بگذارد همه ببینیم)

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 3 Comments »

امتحان روابط عمومی

Posted by lord13 در اکتبر 10, 2007

همین طور که دوره دبیرستان تمام می شد پدرم می گفت «پسر روابط عمومی ات خیلی ضعیف است» من هم که باورم نمی شد اون موقع ولی حالا می بینم که آره درست می گفت!
چند روز پیش تصمیم گرفتم یک امتحانی بکنم و حداقل به خودم ثابت کنم که توانایی برقراری ارتباطم نابود نشده به همین خاطر دل به دریا زدم و توی مترو سعی در برقراری ارتباط کردم توی اطافم روبرو یک خانم بود و کنار یک آقا که چون فاصله از روبرو در مترو زیاد بود آقای بغلی را انتخاب کردم(فرض کنید من نیم خیز توی مترو دارم با خانم روبرویی درباره هوا بلند بلند صحبت می کنم شک نکنید طرف فرار می کرد!). هم زمان که من شروع کردم راجع به مقاله روزنامه با اون آقا صحبت کنم یک آقایی که شاید سال اول دانشگاهش بود سوار شد و کنار خانمی هم سن و سالش که روبرویم بود نشست. من و اون آقا تا زه به اندازه تیتر مقاله کلمه گفته بودیم که دیدم از روبرو هم صدای پچ پچ می آید و سعی کردم تمرکزم را روی این آقا جمع کنم تا این امتحان را قبول بشوم.
فکر کنم که بحثمان به اندازه ی یک موضوع خیلی عمومی مثل وضع هوا(!) پیش رفته بود که دیدم روبرو دیگر دارند صحبت می کنند و من هم سعی کردم در یک رقابت سریع تر از آن ها با آقای بغلی خودمانی شوم ولی به طور عجیبی هر چه سعی می کردم ازش حرف بکشم کم حرف تر می شد (شاید فکر کرد من اطلاعاتی ام!) تا اینکه ناگهان به ایستگاه رسیدم و پیاده شدم چند قدم دور نشده بودم که دیدم اون آقا و خانم روبرویی دست در دست دارند می روند!
به خودم گفتم بدبخت برو بمیر که روابط عمومی ات هم مثل عقلت کاملا» بر باد رفت.

Posted in اجتماعی, شخصی | برچسب‌ها: | 2 Comments »

آنچه از عمرم گذشت و دیگر برنگشت

Posted by lord13 در اکتبر 6, 2007

کربن عزیز از من دعوت کرد تا در بازی مدرسه شرکت کنم و من هم به همین خاطر می نویسم.

از راهنمایی و دبستان نمی گویم چون آن قدر بی معنی و مسخره است که هر کس در ایران درس خوانده دوست ندارد عمر حرام شده اش را به خاطر بیاورد (هر چند کلا» در ایران عمر چیز ارزش داری نیست!) در دبیرستان در هر 3 سال و پیش دانشگاهی همیشه با معلم مسخره دینی درگیر بودم نمره ام از 15 بیشتر نمی شد مگر وقتی که اسم من را فراموش می کردند یا بیرون کلاس بودم یا داشتم سر عقایدم با معلمی که مثل یک چوب سفت بود و هیچ انعطافی نداشت بحث می کردم هر چند می دانستم اثری ندارد ولی حد اقلش من را از تحمل کلاس مسخره راحت می کرد ادبیات که پر است از شهدا و هر کس که در باره جنگ چیزی گفته در آن است خلاصه تنها دلخوشی من درس هایی مثل فیزیک و ریاضی بود که خوشبختانه معلم های روشنفکر(!) تری داشت و اگر بحثی بود بیشتر لذت گوش دادن را می بردم فضای دبیرستان منهای معلم ها خیلی صمیمی بود برای چیزی دوست نبودیم برای کسی دوستی می کردیم جیب هایمان یک بود یادم است یک  ADSL گرفته بودیم با پول تو جیبی هایمان برای خانه سامان که نمی دانم الان کجای این دنیا است و لذت داشتن دوستانی بی شیله و پیله هنوز زیر زبانم است. آن موقع شنگول تر بودم سر و گوشم هم می جنبید به همین خاطر تنها نماندم و شاهدی بود و می و بزم و…

این دوستی تا دو سال پیش ادامه داشت وقتی که رفت برای ادامه تحصیل و امیدوارم دیگر به این خراب شده برنگردد نه به خاطر این مام میهن ! و نه به خاطر من دیوانه.خلاصه این هم از دل ما که دوباره زخمش را باز کردید. نمی دانم شکست عاطفی بود یا اتفاق ساده ولی خدایا هر کجا هست به سلامت دارش.

دوستان دبیرستانم کم ایران هستند و تقریبا» همه شان سر یک کاری هستند به جز من که چند سال تنها در یک خانه نشسته ام و از جیب پدر گرامی می خورم و زحمتی در کارم نیست. البته گاهی رفاقتی کارهایی می کنم ولی نه برای درآمد.

دانشگاه محیط ویرانگری دارد اول به تو می گویند آزادی برای عقیده ات تلاش کنی و تا قدمی برمی داری کمیته ها و دادگاه ها است که برایت تشکیل می شود و در آخر هم یک پرونده زیر بغل با یک مدرک مزخرف بیرون می آیی.دانشگاه فرقی با مدرسه ندارد به جز اینکه مختلط است! باور کنید! با گفتن این ها یک عالم خاطره یادم آمد و دلم تنگ تنگ شد و الان که شما این را می خوانید دیگر ترکیده است! اگر دوباره بدنیا می آمدم دیگر دوست نداشتم زنده باشم! احساس غریبی ام زیاد شده مدام من را درخودش فشار میدهد…

خلاصه این هم چیز هایی بود که فکر می کنم خوب بود بدانید و اگر یک روز در بهشت زهرا یک قبر بی اسم دیدید این تصاویر را به یاد بیاورید.از آن جایی که  دوست دارم همه چیز با من(یا بی من) تمام شود هیچ کس را دعوت نمی کنم به این بازی مدرسه.

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 6 Comments »

Can anybody find me somebody to love?

Posted by lord13 در اکتبر 2, 2007

هر بار که آهنگ استثنایی somebody to love را گوش می دهم مجبور می شوم تا چند دقیقه کار های دیگرم را بی خیال شوم و فقط خودم را در آن غوطه ور کنم.کویین از آن گروه هایی است که نمی شود برای آن ها «بهتر از این» را به زبان آورد وقتی فردی مرکوری می گوید: ؟Can anybody find me somebody to love من از خودم می پرسم خدایا چند سال دیگر طول می کشد تا یک نفر با این قدرت پیدا شود و در چنین مقامی قرار بگیرد و شاید هرگز نتوان کسی را با او مقایسه کرد.همیشه به قدرت صدایش غبطه می خورم هر چند این باعث نمی شود وجود باور نکردنی اسطوره هایی مثل برايان مي و راجر تيلور و جان ديکن را در کنار مرکوری فراموش کنم.
من گاهی که شاهکار های کویین را گوش می دهم شدیدا» احساساتی می شوم نمی دانم شاید گوش دادن آن در غروب ها و خصوصا» به صورت تنهایی خطرناک باشد! و شاید من جنبه ندارم که به موسیقی خوب گوش کنم.
نمی دانم تا به حال از کویین کدام ها را پسندیده اید ولی توصیه می کنم یک بار دیگر این آهنگ را بیاورید و repeat را روشن کنید و با من بخوانید:
Can anybody find me somebody to love?

Each morning I get up I die a little

Can barely stand on my feet

Take a look in the mirror and cry

Lord what you’re doing to me

I have spent all my years in believing you

But I just can’t get no relief,

Lord!

Somebody, somebody

Can anybody find me somebody to love?

I work hard every day of my life

I work till I ache my bones

At the end I take home my hard earned pay all on my own –

I get down on my knees

And I start to pray

Till the tears run down from my eyes

Lord – somebody – somebody

Can anybody find me – somebody to love?

(He works hard)

Everyday – I try and I try and I try –

But everybody wants to put me down

They say I’m goin› crazy

They say I got a lot of water in my brain

Got no common sense

I got nobody left to believe

Yeah – yeah yeah yeah

Oh Lord

Somebody – somebody

Can anybody find me somebody to love?

Got no feel, I got no rhythm

I just keep losing my beat

I’m ok, I’m alright

Ain’t gonna face no defeat

I just gotta get out of this prison cell

Someday I’m gonna be free, Lord!

Find me somebody to love

Can anybody find me somebody to love?

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 5 Comments »

نگر تا این شب سیه…

Posted by lord13 در اکتبر 2, 2007

چند روزی است که ننوشته ام و همین حالا هم نمی دانم چرا دارم می نویسم علت هم دارم.هر کس برای هر رفتارش هدفی دارد و در واقع باید داشته باشد هر چند ممکن است همیشه کسانی این طور نباشند.هدف من از نوشتن بلاگ چیست؟ نه تنها من بلکه شما چرا؟ وقتی کسی در راستای هدفش پیش می رود و در میانه راه از آن هدف مایوس می شود دیگر دلیلی برای ادامه ندارد.شاید جامعه من سخت تر از آن است که من در طول عمرم شاهد اصلاح آن باشم و شاید آن قدر نابود شده دیگر نمی توان آن را اصلاح کرد.البته دیگر کسی هم نیست که برای جامعه (و صرفا» جامعه اش) کار مثبتی بکند من ادعایی ندارم و همانطور هم امیدی ندارم مدتی اینجا دغدغه هایم را نوشتم شاید مثل یک یادگاری باشد (از یادگاری هم بدم می آید چون همیشه روی تن درختان تراشیده می شود).
حالا با این شعر احساس برانگیختگی زیادی دارم:نگر تا این شب سیه سحر کرد/چه خنجر ها که از دلها گذر کرد/ز هر خون دلی سروی قد افراشت …
دوست دارم شما هم بیندیشید که چرا می نویسید و چرا می خوانید چون همین چرا هاست که زندگی را تشکیل می دهد

Posted in اجتماعی | 2 Comments »