13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for نوامبر 2007

سید برت

Posted by lord13 در نوامبر 22, 2007

سید  برت قطعا»  یکی از  نوابغ موسیقی است. اکثر کسانی که به موسیقی  به صورت حرفه ای گوش می دهند پینک فلوید را می شناسند اما نام پینک فلوید دیگر بیشتر با دیوید گیلمور می آید گاهی هم با راجر واترز ولی کمتر کسی به یاد دو آلبوم اول گروه که روح بی بدیل سید برت در آن ها دمیده شده بود می افتد سید برت یک نمونه کامل بود برای نشان دادن خلاقیت و کمتر کسی است که او را بشناسد و او را پادشاه نداند.سید برت پس از مشکلاتی که پس از ترک گروه برایش به وجود آمد یک البوم سولو (یعنی تکنوازی) داد که بسیار ساده ولی استثنایی است و در جای جای آن روحی می پرد که شاید تا سالها مثال او را نبینیم. خب بهتر است یک از آثارش را بشنوید تا گرفتارش شوید و خودتان بدنبالش بروید ملودی هایی که خواب را از شما خواهند گرفت…

I knew a girl and I like her still

she said she knew she would trust me

and I her will

I said: OK baby, tell me what you’ll be

and I’ll lay my head down and see what I see.

By the time she was back

by her open eyes

I knew that I was in for a big surprise.

 

I knew a girl and I like her still

she said she knew she would trust me

and I her will

I said: OK baby, tell me what you’ll be

and I’ll lay my head down and see what I see.

By the time she was back

by her open eyes

I knew that I was in for a big surprise.

این هم آدرس لینک(این ورد پرس به ما گیر داده به همین خاطر آدرس را می نویسم):

 http://www.harmonytalk.com:80/music/sb-ls.mp3

Posted in هنری | 2 Comments »

توهین به مقدسات در ایستگاه «شهید» نواب صفوی

Posted by lord13 در نوامبر 22, 2007

 اگر در تهران سوار مترو شده باشید حتما» اسم این ایستگاه را شنیده اید:»شهید» نواب صفوی.آیا خودش را می شناسیدش؟ بله اکثر ما از دوران مدرسه چیز هایی به یاد داریم:»کسی که در مقابل ظلم ایستاد» ولی هرگز به آن نوشته ها اعتماد نکنید! نواب ترور می کرد گروه داشت و اشخاصی را «خودشان» صلاح می دیدند برای «اسلام» مضر است می کشتند. خنده دار است ملتی که ادعا می کند خواهان صلح است از این چنین انسانی تجلیل می کند و برایش سالگرد می گیرد.همیشه دشمنان برای هر کسی وجود دارند و یکی از راهها همیشه کشتن است! ولی آیا کشتن راه خوبی است؟ اگر قرار باشد هر کس در خیابان افرادی که به اسلام آن هم از زاویه دید خودش ضرر می زنند را بکشد فکر می کنم ایران یک کشتارگاه بزرگ باشد! آیا ملاک برای تجلیلی از این چنین افرادی فقط به خاطر دشمنی با نظام های پیشین نیست؟

همه چیز هایی که دو هزار سال اجدادمان برای آن ها تلاش کرده بودند می سوزانیم وقتی می گوییم مرگ بر نظام ستم شاهی 2500 ساله.من از کسی طرفداری نمی کنم ولی می خواهم بدانم آیا حتی یک نقطه روشن در تاریخ ایران آن هم در بازه ای به این بزرگی نیست> کاری ندارم که پادشاهان آخر خوب بودند یا بد ولی آیا ما می توانیم به خاطر اینکه وقتی در یک باغ قدم می زنیم و لباسمان خاکی می شود آن باغ را یک باغ از جنس خاک بدانیم؟ آیا این توهین به شهیدانی که برای حفظ کشورشان به جبهه ها رفتند نیست که بگوییم:»شهید» نواب صفوی؟

بعضی اوقات هوا آن قدر تاریک است که نمی توانیم بفهمیم صبح است یا شب!

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 12 Comments »

چرا سیگار نکشم؟!

Posted by lord13 در نوامبر 18, 2007

دستم درد می کند و وقت زیادی هم برای نوشتن ندارم ولی نمی دانم برای چی باید بنویسم با این حال می بینید که دارم می نویسم.
تغییر زیادی نکرده بود یعنی همون جوری بود که من فکر می کردم بعد از این همه سال باشد .دو روز که مادرم زنگ زد و گفت آرزو فردا ایران است خیلی هیجان زده نشده بودم یعنی تا وقتی حرف های مادرم تمام بشود هنوز متوجه ابعاد اتفاق نشده بودم! ولی به محض گذاشتن گوشی تا لحظه ای که دیدمش را نمی دانید که چه قدر سریع گذراندم.مادرم گفت می آید که کارهای پدرش را درست کند ولی من دوست داشتم فکر کنم که به خاطر من می آید.این چند وقت این قدر خبر های بد شنیده ام که این طور چیز ها برایم سرشار از شادی است!
بعد از یک سلام و احوال پرسی که سرشار از حیرت بود رفتیم داخل ماشین. طبق معمول ضبط رو روشن کردم و صدای آهنگ
صدای آهنگ «نفس بکش»(breathe) از پینک فلوید بود که اومد نمی دانم گوش دادید یا نه اون اجرای زنده اش بود خیل قشنگ اجرا شده. من هم که سرشار از احساس بودم با این آهنگ داشتم پرواز می کردم سیگارم رو روشن کردم و با صدای ضبط که انگار از ته وجودم می اومدم هم صدا شدم یک لحظه به ذهنم رسید چقدر سیگارم این روز ها زیاد شده روزی 4-5 هزار تومن دود می کنم…
Breathe, breathe in the air
Don’t be afraid to care
Leave but don’t leave me
Look around and choose your own ground
For long you live and high you fly
And smiles you’ll give and tears you’ll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be
هنوز نگفته بود Run rabbit run که دیدم یک کس دیگه ای داره حرف می زنه: سیاوش سیگاری شدی؟ آخ به کل فراموش کرده بودم اصلا» حواسم نبود که آرزو نمی داند همون وقت ها همیشه شک می کرد ولی من به دوستان نزدیک که خبر داشتند سپرده بودم که پنهانش کنند می دانستم که بالاخره این راز (!) برملا می شود …
چرا می کشی از کی؟ این ها سوالاتی بود که باید مثل یک دروازه بان می گرفتم و مثل یک بچه دبستانی صرح و کامل جواب می دادم…
با وجود این همه بدبختی رییس جمهوری که فکر می کند پیامبر شده و یا منتقدانش را بزغاله صدا می زند یا کشوری که در آن نماینده های مردم به ضرر مردم کار می کنند پول زیادی نفت باعث فقر می شود شک کردن در حرف های دیکته شده آقایان باعث زندانی شدنت می شود و مردمی که درک و فهمشان را از دست داده اند چاره دیگری هم مگر هست .
فکرم یک لحظه کاملا» ایستاد نمی دانم چه اتفاقی افتاد ولی بدجوری تصادف کردیم من به هیچ ولی دختر مردم را به کشتن ندادیم ! شب به جای اینکه من او را ببرم هتل خانم من را بیمارستان برد البته از فرط عصبانیت سیگارم را هم دور انداخت و وقتی من را با دست دردناک به خانه رساند قیافه خیلی عصبانی نداشت.
خیلی امیدوارم که یا خودم بروم این بار برای همیشه یا او را برای همیشه ماندگار کنم ولی فعلا» با این فاجعه شانسم به زیر صفر رسیده!

Posted in شخصی | 2 Comments »

نسلی که می سوزد تا خفتگان را روشنی بخشد

Posted by lord13 در نوامبر 13, 2007

دیروز احمدی نژاد به علم و صنعت رفت.وقتی خبر را شنیدم زنگ زدم به یکی از آشناها که آن جاتحصیل می کند و پرسیدم چه می کنی؟ با این قاتل بزغاله ها! گفت وضعیت دانشگاه آن قدر عجیب بود که نمی دانم چه طور آن را توضیح بدهم می گفت پر از بسیجی شده و به قول خودش»من در عمرم این همه چادری ندیده بودم چه برسد در یک روز در !دانشگاه » من نمی فهمم چرا احمدی نژاد اصرار دارد بگوید که من خیلی محبویم ولی باید بگویم که اگر می خواهد برادران بسیجی را ملاقات کند چرا به دانشگاه می رود چرا جرات شنیدن انتقاد را ندارد.وقتی ما دانشجو بودیم فضا کدر و مات بود خفه بود ولی توهین به شعور مردم و به خصوص دانشجو در این حد نبود و با این حال نسل ما فراری شدند چون وقتی در جوانی به کار گرفته نشوی وقتی بخواهند خفه ات کنند آن قدر نیرو داری که از زیر آب بیرون بپری. نمی دانم چه بر سر این نسل که به واقع دارد نابود می شود خواهد آمد نسلی که می گیرند و می بندندش به خاطر اعتراض و انتقاد.در حالی که در عامه جامعه آن ها را توهین گر به «اسلام» و «مقدسات» می نامند نسلی که می داند نتیجه اعتراضش جز نابودی اش نیست و حتی کسی از مردم او را حمایت نمی کند ولی با تمام قوا آزادگی اش را حفظ می کند.هرگز برای آن ها دلسوزی نمی کنم بلکه اگر اجازه بدهند جدا» به آن ها افتخار می کنم به عنوان یک ایرانی و دوستی نادیده. همانطور که آن ها در تاریخ خواهند ماند و سالها بعد آنان را فرزندان به حق کوروش می دانند و بر سر می زنند که «ما با این اسطوره های وطن دوستی و آزادگی چه کردیم!» تاریخ خواهد دید که یک دیکتاتور هرگز چاره ای به جز نفرت و لجن مال شدن ندارد .دلم در آشوب است برای که در سخنرانی احمدی نژاد در علم و صنعت کتک خورد دلم می تپد برای کسانی که «فقط» برای مردم می جنگند در حالی که مردم با آن ها می جنگند.
ای کاش بیدار شوم و همه چیز یک کابوس باشد.

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 1 Comment »

این منم ساده و بی آرایش

Posted by lord13 در نوامبر 9, 2007

صبحونه عزیز چند وقت پیش من را به یک بازی دعوت کرد ولی چون خیلی گرفتار (و بیشتر از اون کلافه) هستم حالا داخل بازی می شوم

خودتو معرفی کن: سیاوش امیدیار – البته این سوال زیاد مهمی نیست ولی من معتقدم که اگر کسی چیزی می گوید و کاری می کند باید به آن معتقد باشد و برای آن دلیل منطقی داشته باشد و چون دلیلی برای مخفی کردن اسمم ندارم گفتم!

فصل و ماه مورد علاقه:فصل پاییز که عاشقانه دوستش دارم وشاید به خاطر اینه که تمامی دوران عمرم مثل اون زرد و بی حاصله  ولی ماه اردی بهشت به خاطر طراوتش.

رنگ تو: سیاه و سفید و بین آن ها همه چیز مزخرف است چون رنگ های دیگر را ترسو می دانم رنگ هایی که استقلال ندارند و گاهی به این و گاهی به اون می چسبند.

غذای مورد علاقه: باور کنید حالا هیچ غذایی را دوست ندارم و اصلا» تفاوتی نمی کند البته بچگی ها فسنجون را دوست داشتم ولی حالا یادم نمی آید چرا؟!

موسیقی مورد علاقه:  rock,opera البته فارسی کمتر گوش می کردم ولی به یمن وجود محسن نامجو کمی آشتی کرده ام وشجریان و ناظری هم گوش می کنم از بتهوون و موزارت هم خیلی و هر وقتی گوش می کنم.

بدترین ضدحالی که خوردی: زندگی به من یک ضد حال گنده زد و اون هم بیرون انداختن من از جمع دوستانم بود به طوری که حالا تک و تنها هستم حتی چند ماه است پدر و مادرم را هم ندیده ام.به نظر خودم اینکه بعد از این همه سال اینقدر تنها هستم بد ضد حالی است دیگه!

بزرگترین قولی که دادی:وقتی 18 سالم بود با دوتان به هم قول دادیم که هیچ وقت همدیگر را ترک نکنیم و هرگز عوضی نشویم من هرگز عوضی نشدم ولی نتوانستم پیش بقیه بمانم و …

ناشیانه ترین کاری که کردی: چند سال پیش وقتی مثل این روزها خیلی خسته و نا امید بودم از ایران رفتم پیش پدرم 2 سال از عمرم رو اونجا گذروندم و وقتی برگشتم هیچ چیز جدیدی نداشتم تازه کسانی که موقع رفتم برای من دست تکان می دادند دیگر حتی به من سلام هم نمی کردند.

بهترین خاطره:خیلی حافظه خوبی ندارم ولی جدیدیترین خاطره ام این بود که دیشب دوستم زنگ زد و گفت که حال سامان خوب شده و احتمالا» بعد از دوران نقاهت چند روزی بیاید پیش من ای کاش بشود .این طور خاطراتی خوش دوباره برایم زنده می شوند…

بدترین خاطره: اینکه هنوز نفس میکشم

کسی هست که بخواهی که ملاقاتش کنی:آره کسی که سالهاست عاشقانه دوستش دارم چه روز های خوب چه روزهای بد دوستش داشته و دارم کسی که وقتی به ماه نگاه می کن وقتی زیر باران راه می روم دیوانه ام می کند و می خواهد پوستم را در بیاورد و بیرون بزند کسی که قسم می خورم روحم به او محتاج ترین است:فرشته مرگ

برای کی دعا می کنی:برای هیچ کس چون اگر دعا کنم خدا به خاطر اعصاب خردی اش از من بیچاره اش می کند !

موقعیت در 10 سال آینده: همیشه جریان زندگی ام ناگهانی تغییر کرده ولی فکر می کنم 10 سال دیگر هم مثل الان باشم .

از چه شخصیت هایی خوشم میاد: از سهراب سپهری شاملو نیما پاواراتی(خدا بیامرز) محسن مخملباف و از اریک کلپتون چون از اوج اعتیاد و نابودی خودش را بالا کشید.

خب این من بودم ساده و بی آرایش فکر می کنم کمی سبک شدم.

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 4 Comments »