13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for سپتامبر 2007

چرا باید این طور باشد؟

Posted by lord13 در سپتامبر 25, 2007

یک مرد بلیط فروش می گفت که با ساختن مترو حسابی کارش کساد شده و از صبح تا شب یکی دو بسته بیشتر نمی فروشد به زور روزی 5-6 هزار تومان گیرش می آید تازه دیشب 40 هزار تومان قرض کرده برای اینکه نسیه های بقالی محلشان را بدهد و چون پولی نداشت مجبور شد برای خرید بلیط های امروز باز هم پول قرض کند.

جلوی ایستگاه مترو یک مرد بساط پهن کرده بود و فیلم می فروخت از پدرخوانده تا هوانورد و کلا» همه جور فیلم داشت ولی نه ایرانی و نه هندی همین طور که فیلم ها را نگاه می کردم دیدم برای همه موضوع فیلم و نوع بازی و حال و هوا را با چنان عشقی توصیف می کرد که من را وادار کرد 9 تا فیلم بخرم! دیگران را نمی دانید که چه کار می کردند وقتی کسی گفت یکی از فیلم ها را در تلویزیون دیده شروع کرد به فحش دادن به تلویزیون که تمام فیلم ها را با حذف و ترجمه بد خراب کرده اند.

توی مترو یک نفر با موبایلش حرف می زد و می گفت که روزه نیست و روزه را برای بیکار هایی که غم پول در آوردن ندارند می دانست.

به خاطر بی بنزینی بدون ماشین رفته بودم و منتظر تاکسی بودم.ولی هیچ تاکسی نمی ایستاد تا اینکه یک خانم هم بیرون آمد و کنار من ایستاد. چندثانیه بعد در یک سمند داشتم به طرف منزل می رفتم.

یک سخنران داشت درباره برابری اجتماعی حرف می زد و کلی از پیش رفت در جوامع جهانی صحبت می کرد.وسط سخنرانی حالم از حرفهاش بد شد و زدم بیرون و تا شب فقط توی خیابان ها می گشم و فکر می کردم چرا باید این طور باشد؟

Advertisements

Posted in Uncategorized | 4 Comments »

روز «اسلامی» شعر و ادب ایران

Posted by lord13 در سپتامبر 21, 2007

دو سه روز پیش کیهان یک چیزی نوشت درباره صادق هدایت ودرآن سعی کرد بگوید هدایت در زندگی اش نقاط سیاه زیادی داشت. در این شکی نیست که هر کس ممکن است در زندگی اش کار هایی بکند که مورد پسند دیگران نیست گاهی پس از مدتی خودش از آن ها پشیمان می شود ولی گاهی نه چون علتی منطقی برای آن دارد و حتی لازم نیست آن را به دیگران توضیح بدهد به همین دلیل هیچ کس نمی تواند آن ها را انکار کند ولی نکته اینجاست که کسی مثل هدایت که در ادبیات سوررئالیست یک نقطه قوت قوی است و این را بزرگان این مکتب در دورانشان اعتراف کردند چرا باید همیشه دچار نقد های غیر منصفانه باشد و در مقابل هیچ وقت تلاشی برای شناخت واقع بینانه او نشود؟ آیا قرار بوده که هدایت الگویی اخلاقی باشد؟ من پیش از این کیهان را یک روزنامه بیخود مثل بقیه می دانستم ولی حالا نسبت به آن احساس تنفر می کنم چرا که یک تریبون عمومی در دست عده ای قرار گرفته که به تمام چیزهایی که مجیز گویشان نباشند بد می گویند کیهان روزنامه ای است که حتی در برخی کارخانه ها به صورت مجانی داده می شود پس در بین عامه جامعه تاثیر شگرفی دارد و اینکه ما خودمان افتخارمان را نابود کنیم آن هم به صورت عمومی یک کار معنی دار است.

چند روز قبل بود که روز (مثلا») ملی شعر و ادب بود و آن سالمرگ شهریار بود نمی خواهم از ارزش های شهریار کم کنم ولی آیا نماد شعر و ادب ایران شهریار است؟ آیا برای نام گذاری یک روز ملی نباید از یک اسطوره و یک به اصطلاح غول ادبی استفاده کرد؟ به نظر من اگر قرار بود از معاصر های شعر ایران کسی را انتخاب کنند کسانی مثل شاملو نیما سهراب و خیلی های دیگر که اشعارشان تحسین هر انسان با ذوقی را بر می آورند می توانستند اولین انتخاب باشند. آیا انتخاب هدایت به خاطر دینی بودنش نبود؟ آیا ما روز ملی شعر انتخاب کرده ایم یا روز اسلامی شعر مذهبی؟

چرا نمی خواهیم تفاوت ادبیات و دین را در ک کنیم. کیهان بار دیگر سعی کرد که یک ستاره را کم نور کند ولی دیگر کسی از آگاهان به این روزنامه که به یک جا برای کوبیدن مخالفین (هر چند هدایت حتی مخالف هم نبود) محلی نمی گذارد ولی چقدر آگاه در جامعه داریم؟ ربط این دو موضوع در این است که راهی که ما می رویم به در آمیختگی شده است که به تاریکی انجامیده و ما همین طور دست را می اندازیم و هر چه در مقابلمان است نابود می کنیم بدون توجه به هدف و یا عاقبت آن. فقط می توانم بگویم ای کاش این طور نبود.

Posted in اجتماعی | 7 Comments »

آمارگیری به سبک ایرانی

Posted by lord13 در سپتامبر 18, 2007

یک چیز تاریخی که در ایران وجود دارد ولی کمتر کسی در باره آن به تحقیق پرداخته قضیه اساسی حساب و آمارگیری است.آمارگیر به حدی در ایران مهم و اساسی است که تقریبا» همه حتی کسانی که سواد شمارش هم ندارند از آن استفاده می کنند! مثلا» در آمارگیری سنتی افراد به سر کوچه خودشان یا شخصی که از قبل مشخص شده می روند و شروع به نگاه کردن به افراد می شوند و در کسانی را که به سمت چپ رفته اند در سمت راست مخ و بالعکس ذخیره می کنند سپس به قهوه خانه محل یا درصورت تمایل جگرکی می روند و با دوستان شروع به اشتراک گذاشتن اطلاعات می کنند یعنی به طور همزمان کسی از اطلاعات شما استفاده می کند و شما هم از اطلاعات دیگران و در آخر یکی دو نفری پاشنه کفششان را می کشند و با صورت قرمز و چاقوی ضامن دار به دست به سمت خانه یک بدبختب می روند که در آمار دیگران مشکوک به نظر می رسیده و …

در روش آمارگیری که به تازگی ابداع شده و کاملا» با روش سنتی متفاوت است شما اصلا» نیازی به گرفتن آمار ندارید و به این خود کفایی رسیده اید که آمار سازی می کنید و تازه برای مردم شغل هم ایجاد می کنید و عده زیادی را سر کار می برید!

در مرحله اول شما موضوع را انتخاب می کنید و در مرحله دوم بررسی می کنید دوست دارید امار چه طور باشد و در مرحله سوم همان نتیجه دلخواه را ثبت می کنید و هیچ کس هم حق ایراد گرفتن به شما را ندارد! مثال 98″% جوانان ایران را به هر کشوری ترجیح می دهند» در این آمار گیری که به روش نوین انجام شده هیچ نیازی به بیرون رفتن شما نیست و شما به راحتی نتیجه واقعی را حدس زده اید یا «85% مردم طرفدار اصول گرا ها هستند» این هم چون یک چیز بدیهی است نیازی به بررسی ندارد …

تا کی اوضاع آمار ها در ایران به این صورت خواهد بود؟ همیشه وقتی یک نفر می خواهد حرفش را ثابت کند یک آمار بالای 90% می گوید و هیچ کس هم نمی پرسد کی و کجا در چه شرایطی شما این آمار را گرفته اید همین باعث می شود اطلاعات راجع به کشورمان بسیار نا دقیق گاهی رویا گونه و گاهی احمقانه به نظر برسد و کسی که مسئول برنامه ریزی است (اگر چنین شخصی وجود داشته باشد) کاری می کند که اصلا» سودی ندارد و به احتمال زیاد باعث نابودی زمان و سرمایه می شود.

 

Posted in اجتماعی | 6 Comments »

مرد جان به لب رسیده یا کسی که سایتش را بستند

Posted by lord13 در سپتامبر 17, 2007

شبی یاد دارم که چشمم نخفت و این قدر نخفت که از گرسنگی جان به لبم رسید و تصمیم گرفتم بروم چیزی بخورم در یخچال را باز کردم و دیدم خبری از خوراکیجات نیست گفتم: آه که این طور! رفتم سر کوچه تا یک سوسیسی چیزی پیدا کنم و این شکم وا مانده را سیر کنم که دیدم این یک نفر هی بیچاره این وقت شب در خیابان به همه یک آدرسی نشان می دهد و مردم هم یا نمی دانند یا بیچاره را به مسخره می گیرند.من هم حس انسان دوستانه ام تشدید شد و رفتم جلو دیدم در کاغذی که دارد یک چیزی شبیه اداره قیلتر کنی و از این ها نوشته! گفتم آخه بدبخت این وقت شب دنبال این چرا می گردی؟ گفت دست روی دلم نذار که خون است از چند ساعت پیش این تلفن شر کت ما زنگ می خورد که ای بابا چرا سایت شما بسته شده؟ و ما هم مانده ایم چه کار کنیم آخر زندگی هفت سر عائله را با همین یک سایت می دهیم نازه این غیر از آن جماعتی است که از طرف کمیته امداد آمریکا به ما معرفی شده اند ما در شرکت مان به ان ها یک کاری داده ایم. من دیدم طرف صاحب شرکت است به خودم گفتم اگر شرکتش چیز خوبی باشد طرح رفاقت بریزیم و نون توی روغن تازه اون موقع دیگر مجبور نیستیم که این وقت شب برای سوسیس بیرون بیاییم یک نگاه به سر تا پایش کردیم و دیدیم شلوارش پاره است پیراهنش هم یک چیز های زشتی به انگلیی نوشته که خجالت می کشم بگویم… گفتم تو که شرکتت از طرف آمریکا حمایت می شود این چه وضع لباس است؟ گفت:تازه از راه آمریکا رسیده بودم و توی ترمینال حیران بودم که یک سری ریختند و ما را گرفتند و یقه کتمان را نگاه کردند و تا دیدند مارک آمریکایی دارد از تنمان کندند و تا اعتراض کردیم گفتند شانس آوردی اعدامت نمی کنیم سریع فرار کن تا همه نفهمیده اند دوست شیطان گنده ای! خوب من هم توی تهران به این بزرگی گیج شدم و از اولین لباس فروشی این لباس ها را گرفتم تازه اون پلیسه هم کلی از ما به خاطر پوشیدن لباس های ایرانی تشکر کرد.

من دیدم بیچاره راست می گوید ازش پرسیدم اسم شرکتت چیه؟ گفت: گوگول گوگال یه همچین چیز هایی من هم خوشم نیومد آخر آدم اسم شرکتش را می گذارد گال؟! فکر کردم دیدم این حتما» از دست زور گویی های استکبار جهانی و هم دستان ظالمش که حق ستمدیدگان را در زئیر و الجزایر و… می خورد خسته شده و به ام القرای اسلام آمده گفاز زبان خودش هم بشنوم گفتم:بابا دمت گرم حالا به خاطر چی اومدی ایران؟ گفت: چند بار بگم این ها سایت ما را بسته اند و ما مانده ایم و سایت بسته مان نمی دانیم چه کار کنیم.گفتم بدبخت من خودم ده تا سای بیشتر از تو بسته ام دیگر هیچ کاری اش نمی شود کرد برو یک پیکانی چیزی بخر و مشغول شو و اگر نه سرت بی کلاه می ماند.

تا این حرف را زدم این بدبخت شروع کرد به آه و زاری که:کاش قضاوتش در کار بود کاش داوری در کار بود…دوست داشتم می نشستم و دلداری اش می دادم ولی این شکم لعنتی امان نداد و ما را به خداحافظی مجبور کرد.حالا اگر کسی این بیچاره را دید بهش یک کمکی بکند با این وضع تورم چرخاندن زندگی هفت سر عائله خیلی سخت است. 

 

Posted in اجتماعی, طنز | 8 Comments »

صلح را فقط «تصور کن»

Posted by lord13 در سپتامبر 16, 2007

چند روز پیش دوست  عزیزم ستایش مطلبی نوشت به نام اورشلیم خانه ای برای همه و در آن پیشنهاد جالبی برای رفع تعدادی از مشکلات خاورمیانه کرد.ایشان پیشنهاد دادند که چون منطقه  فلسطین و حوالی آن برای ادیان ابراهیمی مقدس است پس آن را یک منطقه آزاد و بدون سلطه در نظر گرفته تا تمام مردم از آن استفاده کنند و جنگ هایی که بر سر آن انجام می شود تمام شود.

به محض خواندن این پیشنهاد به یاد John Lennon و آهنگ بسیار معروف و زیبایش Imagine افتادم و دیدم چه قدر این ایده ها به هم شبیه اند لنون در «تصور کن» جهانی بدون مرز و در برادری و صلح را ترسیم می کند که در واقع آرمان بیشتر ما است و به یک نوع هدف تبدیل شده است.اگر بشود یک قطعه از کره زمین را بدون مرز و ازاد و برای همه گذاشت پس می شود همه آن را هم این طور کرد ولی افسوس که این فقط یک ایده است.پیروان ادیان یکدیگر را به تمسخر می گیرند و به هم اهانت می کنند و اعتقاداتشان را برهم تمایز می دهند تا نشانی از برتری بیابند و به جای ساختن جهانی پر از آرامش در تلاش برای افزایش پیروان خود هستند.مردم دیگر وقتی برای اندیشیدن به صلح ندارند و شب تا صبح برای فردا کار می کنند فردایی که در بودنش شک و تردید دارند!

همین طور که می شنوم جان لنون با تمام احساسش می خواند با او همراه می شوم و غم پنهانی گلویم را فشار می دهد:

Imagine there’s no countries

It isn’t hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

آیا با این اوضاع جهان که هنوز جنگی تمام نشده یکی دیگر شروع می شود می توان به صلح امیدوار بود؟آیا می توان حتی آن را تصور کرد؟آرزو دارم آن روز برسد هر چند به آن امیدی ندارم.آیا واقعا» در این جهان کسی هست که فقط برای صلح تلاش کند؟

Posted in اجتماعی, سیاسی, شخصی | 4 Comments »

گربه ای که آمد و رفت

Posted by lord13 در سپتامبر 14, 2007

در یکی از معبد های چین یکی از استاد ها گربه ای داشت و همیشه آن را با خود سر کلاس درس می برد.مدرسه های دیگر آن را مسخره می کردند و به خاطر گربه او را تحقیر می کرند.کمی بعد آن استاد آن قدر مشهور شد که همه فراموش کردند که علت شهرتش گربه بوده است.زمان گذشت و استاد مرد ولی گربه اش زنده بود و استاد بعدی در مدرسه هم به نشانه احترام به استاد قبلی گربه را با خود نگه داشت و سر کلاس می برد وقتی گربه مرد استاد جدید پیشنهاد کرد یک گربه دیگر جایگزین گریه قبلی کنند تا یاد آن استاد در ذهن ها بماند کمی بعد همه استاد ها در آن مدرسه با خود گربه ای به سر کلاس می بردند ولی دیگر هیچ کدام علت بردن گربه یادشان نبود.چون آن مدرسه مشهور بود مدارس دیگر هم به تقلید از آن ها گربه ای را سر کلاس می بردند و چون دلیل آن را نمی دانستند فکر می کردند گربه به ایجاد تمرکز کمک می کند کمی بعد در تمام مدارس آن منطقه گربه یکی از وسایل اصلی کلاس درس بود تا اینکه در مدرسه ای یک استاد به خاطر ترس از گربه دیگر بدون آن به سر کلاس رفت در ابتدا همه او را تحقیر می کرند چرا که بودن گربه همراه استاد در کلاس یک هنجار و عادت بود ولی کمی بعد وقتی دیدند که در کار استاد ایرادی نیست بقیه هم گربه را کنار گذاشتند در حالی که باز هم علتش را نمی دانستند!

یادم نمی آید این داستان را کجا خوانده ام ولی به نظرم خیلی نزدیک می آید چون همه روزه با آن سر و کار داریم در واقع ما هم علت بیشتر کارهایی را که می کنیم نمی دانیم.اصلا» داشتن دلیل را الزامی نمی دانیم! شاید این ویژگی این قرن است که همه ماشین وار کار هایشان را انجام می دهند و نسبت به آن ها احساسی ندارند ولی بدون باز نگری در رفتار هایمان هرگز پیشرفت نخواهیم داشت.اینکه ما عادت کنیم کار خوب انجام بدهیم هم خوب نیست چه برسد به کاری که خوبی و بدی اش را نمی دانیم!

اگر اعتقادی داریم آن را نابود کنیم و دوباره از نو بسازیم چون اگر اعتقاد واقعی باشد و ما به آن ایمان داشته باشیم دوباره و قوی تر از قبل ظاهر می شود ولی مشکل این جا است که ما به خودمان اطمینان نداریم و نمی دانیم که آیا به چیزی که اظهار می کنیم اعتقاد داریم یا نه و به آن شک داریم هر چند جزئی.این شک بعد ها باعث می شود که در یک اتفاق تمام داشته هایمان نابود شود و دیگر هیچ کاری نمی توان کرد.

Posted in اجتماعی, شخصی | 11 Comments »

باور کنید:سیاست با ما کار دارد

Posted by lord13 در سپتامبر 13, 2007

گاهی وقتی یک مطلب می نویسم که به سیاست ربط دارد با خودم می گویم چرا من که رشته تخصص ام هیچ ربطی به سیاست و جامعه شناسی ندارد باید در این باره بنویسم؟ ولی می بینم خیلی زیاد نیستند کسانی که در این رابطه می نویسند پس آن هایی که در دانشگاه درس خوانده کجا هستند؟ افرادی که به موضوعات سیاسی علاقه مند هستند کم اند ولی تمام جامعه است که تحت تاثیر آن است چند وقت پیش در تلویزیون ایران گزارشی پخش می شد که مردم می گفتند که بود و نبود احزاب برایشان هیچ فرقی ندارد ولی من تعجب کردم چرا که همین احزاب هستند که یکی پس از دیگری اداره کشور را به دست می گیرند و امور زندگی مردم را دچار تغییر می کنند!

 شاید هیچ کدام نمی دانند که حکومتی که برای زندگی آن ها تصمیم می گیرد از احزاب ساخته می شود ولی چرا مردم این قدر نسبت به سرنوشتشان بی تفاوت اند؟ در دوران انقلاب گروه های مردم به خیابان ریختند و حکومت قبلی را از بین بردند و در جنگ هم همان ها بودند ولی حالا هر کس به سر کار خودش باز گشته و تمایلی به انجام فعالیت در اجتماعش ندارد این جاست که باید گفت:هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
من با نظر صادق هدایت در این زمینه موافقم که می گوید:

«سیاست چیز گُهی است. کار من نیست. تو یک مملکت حسابی سیاست را می‌دهند دست متخصّص، نه دست من و امثال من. ولی ضمناً همه‌مان بچهٔ سیاستیم. با سیاست کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد. وقتی هم پایش بیفتد باید حقّش را گذاشت کف دستش. سارتر همین کار را کرد. با سلام و صلوات به‌آمریکا دعوتش کردند. اولاً یک ربع ساعت بهش در رادیو وقت دادند که حرف بزند. به‌جای اینکه راجع به‌ادبیات و فلسفه صحبت بکند، پرید به‌وضع آمریکا. سیاه‌ها، حقکشی، راسیسم.»    مصطفی فرزانه- آشنائی با صادق هدایت

درست است ما کاری به کار سیاست نداریم و او است که شب تا صبح سر کلاس در کارخانه در سبزی فروشی و نانوایی در مترو در پمپ بنزین به دنبال ما می اید و ما را مشغول می کند.گاهی از دستش شاکی هستیم ولی صدایمان در نمی آید.من در خانه ام نشسته ام و از آن بیرون نمی روم ولی سیاست می آید داخل و ظرفیت باک ماشینم را کم و زیاد می کند یا یخچالم را خالی و پر می کند!باور کنید سیاست این کار ها و حتی چیز های بزرگ تری را انجام می دهد.ای کاش نگاهمان به سیاست را عوض می کردیم.

 

Posted in اجتماعی, شخصی | 1 Comment »

ایمان بیاوریم به مرگ طنز

Posted by lord13 در سپتامبر 12, 2007

چند سال پیش مجله ای منتشر می شد با نام گل آقا که به نظر من اسطوره ای بود از طنز یعنی بیان و انتقاد از جامعه یا حکومت با زبانی که خنده آور به نظر می رسد ولی به جای شادی ذهن را درگیر می کند.آن زمان من به این فکر نمی کردم چرا فقط یکی؟ چرا فقط گل اقا؟ من دوست داشتم لذت ببرم از خلاقیت انسان هایی که بدون ترس و برای مملکتشان می نوشتند و خوشحال بودند که این کارشان در عامه مردم نفوذ کرده هرچند پس از مدتی دیگر گل آقا برای بسیاری عادت شد و دیگر نیش تیز انتقاد هایش را حس نمی کردند.شاید حرکت گل آقا پوست ما را کلفت کرد که دیگر به راحتی طنز انتقادی را جدی نمی گیرند.فکر می کنم پس از مدتی گل آقا منتشر نشد بعد شکلش عوض شد و… .

 آن وقت ها کاریکاتور سران مملکت روی جلدش ان قدر جالب بود که حتی اگر از گرمی هوا و ترافیک کلافه هم بودید بی اختیار همه چیز را فراموش می کردید و غیر ممکن بود کسی گل آقا را ببیند و کاریکاتور آن را کامل مطالعه نکند.عسگراولادی حبیبی باهنر… این ها رکن ثابتی برای صفحه اول بودند که البته درست هم بود چون در تمام امور مملکت درگیر بودند.

قبل ها هم مجله هایی بودند که این حالت را داشته بشند و شاید توفیق را بتوان یکی از بهترین های آن ها دانست ولی امروز کجایند این جور مجله ها؟ در همه مجله ها آن قدر حرف ها خاله زنکی است که بی خیال مجله خریدن می شوم و دیگر اصلا» کاریکاتوری نیست! شاید چند سال دیگر به خاطر ندیدن کاریکاتور اصلا» مردم آن را فراموش کنند و هر وقت که آن را دیدند آن را اهانت بدانند.

آنچه به عنوان طنز به مردم داده می شود فقط فکاهی است طنز مرده ولی خلاقیت زنده است چون هنوز می بینم که کسانی می نویسند که دلشان برای ملتشان می سوزد ولی چرا کسی از آن ها پشتیبانی نمی کند؟ باور کنید از نظر اقتصادی هم پر سود خواهد بود مردم احتیاج به خنده دارند ولی خنده ای که فکر را درگیر نکند به درد نمی خورد.

از ته قلبم آرزو می کنم کیومرث صابری به آنچه می خواسته رسیده باشد.

Posted in اجتماعی | 6 Comments »

چگونه یک بلاگ نویس موفق شویم!

Posted by lord13 در سپتامبر 11, 2007

دوست خوب و مجازاتگر من در یک حرکت نو وابداعی جالب یک بازی راه انداخته و از ما خواسته نکاتی در مورد وبلاگ نویسی بنویسیم و دوست دیگرم پس فردا هم من را دعوت کرده تا در این بازی شرکت کنم.البته من تجربه زیادی ندارم و از بقیه خیلی کم سابقه ترم ولی خب در این زمان کوتاه هم اتفاقاتی افتاد که یک نوع تجربه برای من ایجاد کرد:

1) قبل از نوشتن باید خوب خوانده باشید و اینکه سوادتان را کمی افزایش داده باشید تا در اثر ندانستن نظر بی جا یا حرف بی موردی نزنید که بعد ها نتوانید آن را درست کنید.باید بدانید چه میخواهید بنویسید و یک نمای کلی از بلاگ آینده تان داشته باشید.

 2)کپی نکنید کپی کار زشتیه!(جمله را از بین نظرات کمانگیر کپی کرده ام!) یا اگر مطلبی دیدید که کمتر کسی دیده است آن را با منبع ذکر کنید تا شب خوابتان ببرد و دچار عذاب وجدان نشوید! در وقع با کپی کردن بدون ذکر منبع شما هیچ سود فرهنگی نبرده اید و هیچ ارزش افزوده ای برای جهان ایجاد نکرده اید و تازه به راحتی تلاش پدید آورنده آن را نا دیده گرفته اید.

3) در بالاترین باشید چون یک از بهترین روش ها برای بودن در جریان مهمترین جریان های بلاگستان فارسی است و البته نظراتی را به شما در مورد اتفاقات می گوید که شاید هیچ جا نبینید.

4)خوب تگ بگذارید تا به این طریق مخاطبانتان بهتر شما را پیدا کنند البته گاهی تگ ها آن قدر عجیب و بی ربط هستند که باعث شلوغی سردرگم کننده می شود که مخاطب را فراری می دهد.چرند ننویسید! دیگر بهتر بلد نبودم منظورم این است که مثلا» مجبور نیستید برای نوشتن به چیز هایی پناه ببرید که برای هیچ کس جذابیت ندارد.

5)برای جذب مخاطب خودتان را نکشید و هدفتان را فراموش نکنید واگر نه پس از مدتی دیگر علاقه ای به بلاگ نویسی ندارید چون آنچه که می خواهید ننوشته اید

فکر می کنم می بینم خودم هم خیلی این ها را رعایت نکرده ام (به همین خاطر است که موفق نیستم) اصلا» این ویژگی ما ایرانی ها است که موقع نصیحت کردن و پند واندرز دادن خیلی قوی و با اطلاعات هستیم ولی وقتی صحبت عمل کردن برای خودمان می شود هیچ کدام از نصیحت هایمان را به کار نمی بریم!-خب این هم از بازی ما حالا بازی مان خوب است یا نه؟

پس نوشت:این جناب پس فردا آن چنان گفت به یک بازی دعوت شده اید که من خواستم بساطم راجمع کنم و الفرار گفتم این بازی شوم چی است که با این شدت دعوتم کرده اند بعد دیدم نه خیلی هم شوم نبود!

Posted in تکنولوژی | 17 Comments »

معلم ادبیات با قیمت مناسب

Posted by lord13 در سپتامبر 10, 2007

وقتی از جام ملت ها حذف شدیم و همه به سرمربی فلک زده گیر دادند و دیدند هیچ جواب درست و حسابی نمی دهد و حرف هایش از جنس بچه های سر کوچه است گفتند که ادبیات درست و حسابی ندارد و دوباره بهش گیر دادند و حالا کشف شده که پرزیدنت محترم نیز اینگونه سخن می گوید: مگر این جا شهر هرت است؟ و از اینها… .البته من ماندم که شهر هرت است یا حرت چون فرق می کند و از دوستانی که لغت نامه دارند می خواهم مرا یاری دهند شاید جناب رییس یک مفهوم وسیع را در نظر داشته و از لغت حرت استفاده کرده و ما بی سواد ها جو زده شده ایم که مگر شهر هرت است که هرت هرت می کنی نگو حرت است …

ولی اگر هرت باشد باید یک فکر حسابی به حال این ادبیات بکنیم و یک فیلم از زندگانی حافظ و سعدی بسازیم و برای رییس پخش کنیم که یک وقت در بلاد کفر اینگونه سخن نگوید مبادا دوباره سوسکی چیزی بشویم

نکته اقتصادی:اگر رییس بخواهد ادبیاتش را درست کند ژنرال هم باید درست شود تازه وزیر ها هم هستند به اضافه اون سردار که به جای خلیج گفت اسمشو نبر.تازه دوستای سردار خانواده حداد ناعادل و بچه های محلات و … پس حسابی ادبیات می آید روی بورس و رونقی بس زیاد پس از همین الان به دنبال ادیب شده باشید که به دردتان می خورد!

نکته کجکی: به این می گویند رییس جمهور مردمی عین مردم صحبت می کند تا تفاوتی بین مسئولان و مردم نباشد!(الته من یکی که این جوری حرف نمی زنم احتمالا» من مردم نیستم!)

نکته معلمانه: با این کار معلم ادبیات ها هم دیگر نیازی به اضافه حقوق  ندارند دیگر معلم ها هم بروند یک فکری به حال خودشان بکنند.

Posted in اجتماعی | 3 Comments »