13

خوانش انتقادی همه چیز

Posts Tagged ‘زندگی’

من … می خوام بمیرم.

Posted by lord13 در مه 7, 2008

1) سریال یک مشت پر عقاب کلا» دیالوگ های خوبی داشت ولی یکی از بهترین هاش وقتی بود که رضا کیانان که بد جوری توی مخمصه گیر کرده بود وقتی هنوز کسی بویی نبرده بود با یک احساس عمیق نا امیدی گفت:»من , می خوام بمیرم. »
2) ?So tell me why you’ve chosen me
3) خیلی شرایط بدیه وقتی که کسی روت حساب کنه ولی تو هم هر چه قدر تلاش کنی نتونی کاری بکنی.با تمام وجودت تلاش می کنی شب ها اصلا» نمی خوابی همیشه ذهنت درگیره ولی نتیجه فقط افتضاحه. اون لحظات نه تلخه , نه ترشه. مزه ی آب هویج می ده بیشتر.(شاید هم قهوه ای که زیاد اب قاطیش شده .نمی دونم)
4)I’m spiraling down to the hole in the ground where I hide.
5) کسی فیلم kafka رو دیده؟ قشنگه؟ اونی رو می گم که Steven Soderbergh ساخته رو می گم.
6) Why don’t you watch where you’re stumbling?
This bog is thick and easy to get lost in از من گفت بود!
7) تمام کسانی که هنوز No Country for Old Men را ندیده اند 1 ساعت وقت دارند تا dvd را تهیه کرده و شروع کنند به دیدنش!
… And silence that speaks so much louder than words Of promises broken

راستی: کسی می دونه فیلم «بهشت از آن تو» یا موسیقی اش رو کجا می شه پیدا کرد.طرف های ما که نبود.- لطفا» جیب هاتون رو بگردید! آخه وقتی ورتيگونه توصیه کنه نمی شه ازش گذشت!

Advertisements

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 2 Comments »

شرایط پیچیده

Posted by lord13 در مارس 14, 2008

وسط شب نمی دونم چه طور می شه درباره ی خورشید حرف زد.برام مهم نیست خیلی وقته که این طوریه . یک سوال: چیز های مهم رو کجا می شه پیدا کرد؟ اصلا» مهم شدن چی هست؟

مگر از مرگ هم مهم تر هست؟ برام مطرح نیست: «چه طور مردن» ولی چرا باید بمیریم؟ برای چی بمیریم مهم نیست. یکی فکر می کنه اگر شهید بشه کار به سعادت رسیده «شهادت در راه حق» این حق چیه ؟کی مشخص می کنه که حق چیه؟ خودش هم نمی دونه! آقا  تول چه می کنه واقعا» خوفناکه!

فکر کن فردا از در خونه می ری بیرون و می میری. چه اتفاقی افتاده؟ مردی. تموم شدی. اگر به بهشت یا جهنم عقیده داری می ری اونجا ولی من مطمئنم اگر جهنمی در کار باشه من تهش «زندگی» خواهم کرد.

وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم سیب رو با خیاربخورم نمی دونم چرا ولی فکر می کردم خوشمزه است! امروز هر چیزی رو با طعم سیگار و قهوه می سنجم مزه از نظر من یعنی این. اطراف من کسانی هستند که شرایط زنگی شان خیلی از من بد تر است آن ها فکر نمی کنند که چه اندازه بدبخت آفریده شده اند ان ها از من خوشحال ترند ولی من نمی توانم یک لبخند ساده داشته باشم.

وقتی در جایی معنویت باشد حتما» رویت اثر می گذارد . البته شکلش فرق می کند مثلا» من را این طور می کند همه چیز را پیچیده می کند. باید به لقمه ی حلال فکر کنی باید به حق مردم فکر کنی باید به انسانیت فکر کنی به مرگ خوب زندگی پاک. .

چرا هیچ وقت نمی تونم درست حرف بزنم؟ فکر می کنید خدا چه طور ما را انتخاب کرد و جایی برای ما و خانواده ای برایمان پیدا کرد امکان دارد البته انیشتین جان می گفت :»خدا تاس بازی نمی کند.» بیچاره حتما» می دانسته دیگر چرا گیر می دهی! .

آقا چه می کنه Adam Jones  تو آهنگ Jambi ! کلاگ این آلبوم آخر تول  یعنی 10,000 Days  خیلی خداست.

فکر می کنم وضعیتم قرمزه!

Posted in شخصی | برچسب‌ها: , , | 3 Comments »

امروز آدامس ها احساس نداشتند!

Posted by lord13 در دسامبر 19, 2007

وقتی بچه بودم گاهی یک پیر مرد که توی راه مدرسه می ایستاد و آدامس می فروخت را می دیدم و فکر می کردم که خدایا ای کاش پول توجیبی من اون قدر بود که تمام آدامس ها را می خریدم و می خوردم! یه کم که بزرگتر شدم بز هم می خواستم اون آدامس ها را بخرم نه برای اینکه بخورم برای اینکه پیر مرد توی سرما نماند و برود پیش زن و بچه هایش.

امروز هم که از کنار یک پیرمرد دست فروش رد می شدم دیدم آدامس دارد ولی حتی یکی هم نخریدم! نمی دانم چرا .

امروز هم پولش را داشتم و هم باید فهم و درکم از آن دوران بیبشتر می شد ولی من رد شدم بدون هیچ احساسی در تمام مسیر مترو به این فکر می کردم که خدایا چه بر سر من آمده؟  آیا اصلا» بلا بر سر من آمده؟ یا این هویت واقعی من است؟ احساس می کنم آن قدر در فضای خسته و آهنی دنیای قرن 21 لای چرخ دنده ها زیر فشار روغن و با بوی براده ها بوده ام که نمی توانم بدنم را از کثافت آهن پاک کنم.

برای این کارم علت نداشتم هنوز هم ندارم و نمی توانم بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن است شاید تقصیر آدامس ها است که دیگر احساس ندارند! به نظر خودم اگر خدا من را به خاطر همین کار به جهنم بفرستد  حق دارد!

Posted in اجتماعی, شخصی | برچسب‌ها: , , | 3 Comments »