13

خوانش انتقادی همه چیز

Posts Tagged ‘خدا’

اگر من خدا بودم …

Posted by lord13 در ژوئیه 5, 2008

دوران بچگی وقتی چند تا مورچه پیدا می کردم خلاقیتم گل می کرد.مثلا» یک بار سعی می کردم اون قدر فشارشون بدم که ازشون هیچ چیزی باقی نماند. گاهی زیر یک چیز شیشه ای نگرشان میداشتم و فقط نگاهشان می کردم. گاهی هم سعی می کردم کاری کنم که با هم دعوا کنند. اکثر اوقات یکی شاخک دیگری را می گرفت و دیگری هم می خواست خودش را آزاد کند.خودم هم وارد دعوا می شدم به همین خاطر هم شاخک پاره می شد و هم هر دو تا له می شدند! من شاید از دیدن دعوای آن ها سرگرم می شدم برای من زندگی آن ها هیچ ارزشی نداشت مرگشان هم همین طور بود.هیچ شانسی در مقابل من نداشتند.من هیچ نیازی به آن ها نداشتم حتی اگر وجود نداشتند هم هیچ اتفاقی برای من نمی افتاد شاید خودم را با گل های توی باغچه سرگرم می کردم.بین آن ها هیچ تفاوتی قایل نبودم ( یعنی عدالت را رعایت می کردم!) نه کوچکی و نه بزرگی و نه رنگ هیچ تمایزی نبود. شاید گاهی هم چیزی برای خوردنشان می آوردم هدفم این بود که مورچه های بیشتری را دور خودم جمع کنم نه اینکه دلم به حال آن ها سوخته باشد!
یک فرض ساده:من خدا باشم و مورچه ها انسان ها روی زمین
نتیجه: همان بهتر که خدا نشدم.
طعم شناسی:خیلی تلخ بود نه؟!
پس نوشت1:دوست داشتم این ها هم خدا می شدند:کدئین و دن ورتیگونه و اتاق من.(فرض کرده ایم خدا وجود دارد و موضوع وجودش نیست.یک اصل ریاضی می گوید اگر فرضی غلط باشد هر حکمی درباره اش درست است!)
پس نوشت2:علت اینکه الان دعوتی ها را می گویم این است که دفعه ی قبل که بعضی ها را دعوت کرده بودم هیچ کدام محل نگذاشتند که هم اکنون مراتب قدر دانی را از آن ها به جا می آوریم.این دفعه هم اگر ننویسند خودم به جایشان دو تا پست می نویسم!

Advertisements

Posted in شخصی | برچسب‌ها: | 1 Comment »