13

خوانش انتقادی همه چیز

Posts Tagged ‘استبداد’

درد مشترك : استبداد

Posted by lord13 در فوریه 19, 2010

بعد از خوندن اين مطلب از ورتيگونه دوست عزيزم تصميم گرفتم كه حتما» مطلبي در اين باره بنويسم. ايده ي خوبي بود كه آرتا هرمس داده. اما هر دفعه اتفاقي افتاد تا حالا.
چند روز پيش فيلم جديد بهمن قبادي يعني «كسي از گربه هاي ايراني خبر نداره!» رو ديدم. لذت بردم. هرچند كه اگر به معني كلاسيك بخواهم توضيح بدهم فيلم خوبي نيست اما چون درباره ي موسيقي است و از آن مهمتر اينكه وجه مستندش خيلي خوب است من دوستش دارم. به اين فكر افتادم چقدر استبداد به هنر اين مملكت ضربه زده. رزيم قبلي با وجود اينكه اصلا» قابل دفاع نيست اما به طور نا خواسته غول هايي از بيضايي و رادي تا دولت آبادي و گلشيري رو در خودش داشت. كه گاهي اين بزرگان بهترين كارهاشون رو در اون دوره خلق كردند. مثلا» به يقين بيضايي ديگر اجازه نداره كه فيلم شاهكاري مثل غريبه و مه بسازه. اين به نظرم ظلم به منه. به من كه بايد بتونم از هنر مندي كه در دورانم زندگي مي كنه استفاده كنم. من نمي تونم رمان فوق العده ي كلنل دولت آبادي رو بخونم چون وزارت ارشاد اجازه نمي ده منتشر بشه. جالبه كه اين رمان بررسي زوال يك خانواده است در طي حكومت هاي استبدادي قبلي و جديد! اي كاش اونقدر آلماني مي دونستم كه نسخه ي آلمانيش رو بخونم. (جالبه كه ترجمه ي آلماني اين كتاب منتشر شده. فكر كنم اين اولين كتابيه كه قبل از انتشار خودش ترجمه اش منتشر ميشه!)
به مدت 5 ماه توي موزه ي هنر هاي مدرن نيويورك تيم برتن نمايشگاه داره. شايد خيلي طبيعي به نظر بياد ولي تا به حال فكر كرده ايد ما چند تا هنرمند تجسمي دارم؟ كم نيستند جوان هايي كه از دانشكده هنر فارغ التحصيل شدند اما كجاست نمايشگاهشان؟ اصلا» فازغ شده ها را ول كنيم كجاست نماشگاه استادان!
از اينها بگذريم! به نظر من شايد مهمترين مشخصه يك سيستم استبدادي اينه كه لذت هاي يك فرد رو حداقل و رنج و درد حداكثري براش ايجاد ميكنه. نمي دونم چه طور ولي متاليكا توي آهنگ Harvester Of Sorrow كه قبلا» همينجا راجع بهش توضيح داده ام اين لقب رو زورگو ميده:» Distributor of pain» لقبي كه جدا» گوياست.
چيز ديگر درك نشدگي است. من مي دانم كه حتي در جوامع آزاد هم انسانها درك درستي از هم ندارند اما حداقل اين امكان فراهم است كه 50% آدم هايي كه تلاش مي كنند به حقشان برسند اما استبداد ابدا» اين اجازه را نمي دهد. حشمت الله طبرزدي و چند نفر از دوستانش مصاحبه اي داشتند با اعتماد ملي زمانيكه محمد قوچاني سردبيرش بود (اين مصاحبه در ويژه نامه اي چاپ شد كه يك بخشش مصائب دوران احمدي نژاد بود به قلم نويسندگان و روزنامه نگاران و … و بخش ديگرش مصاحبه اي طولاني با سه تا دوستان قديمي احمدي نژاد كه در اون به طرز جالبي ريشه هاي اين جريان بررسي شده بود از كلاس هاي خصوصي مصباح تا آقاي عصا به دست كه بعد از برگشتن از خارجه الهام شد!) در اين مصاحبه هر سه مصاحبه شونده جزء مغضوبان حاكميت بودند. يكي از اونها حرف غريبي مي زند: به نظر من اگر سيستم دمكراتيك بود نتيجه اين نبود كه چند نفر كه سالهاي زيادي رو با هم كار كرده اند اين قدر نتايج متفاوتق داشته باشند كه يكي به 10 سال حبس در تبعيد برود و يكي رييس جمهور شود. (به مضمون) اين حرف تكان دهنده است ولي واقعيته. در شاهكار كوندرا بار هستي در فصل آخر غم خيلي زيادي حس ميشه. گاهي فكر مي كنيم كه ما به خاطر سگ متاثر شده ايم اما حقيقت اين است كه ما به خاطر زندگي هاي هدر رفته غمگينيم. از توما پزشك ماهري كه شيشه پاك كن و كاميون ران شده تا ترزايي كه عمري رو در شك گذروند و يا سابينا كه عمرش رو در فرار از خودش نابود كرد و در نهايت هم به آرامش نرسيد.
علت اين عدم درك هم شايد به اين برگردد كه استبداد ديالوگ رو محدود مي كند و فقط مونولوگ دارد. شما مي بينيد كه صداهاي منفرد همه جا هستند اما هيچ همنوايي نيست. مردم همه توي اتوبوس يا سر كار و… با هم حرف مي زنند اما هدفشان دقيقا» حرف زدن است نه فهميدن يا شنيدن ديگران. اين اثري است كه از نوك هرم قدرت به پايين سرايت كرده. بيماري كه بعيد است درمان كوتاه مدت داشته باشد.
اين درك نشدگي بدون ترديد به تنهايي منتج مي شه. تنهايي كه آدم ها رو مي شكنه. مردم ارزش هاشون رو زير پا مي گذارند چونكه تنهايي اميد رو ازشون گرفته چونكه راه ديگري ندارند. من به كسي كه با استبداد همكاري مي كنه مثل جوكر به هاروي دنت توي dark knight نگاه مي كنم من با اون مشكل شخصي ندارم اون فقط يك نماد از بلايي كه سر من مياد. من كاري به زندگي تباه شده ي كسايي ندارم كه لاي زنجير و كابل هاي استبداد له شدند من فقط مي خواهم بگم كه استبداد در مجموع غم رو توي زندگي هر آدم معمولي زياد مي كنه اون قدر زياد كه تاب مقاومت رو از دست مي دي.
احمد شاملو مي گفت:
انديشيدن
در سکوت.

آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد

اما آن‌گاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادت‌اش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

حداقل من نتيجه رو در اين مي بينم كه دم فروببندم و فكر كنم و منتظر قضاوت زمانه بمونم.

اما
اينهمه كه گفتم دلايل تنفر من از استبداد نيست. اين ها شايد ريشه ها باشد اما ما دلايل ساده تري براي تنفرمان داريم. مثلاگ فكر مي كنم هر كسي كه رمان شاهكار عباس معروفي يعني فريدون سه پسر داشت را خوانده باشد مي فهمد چه طور در يك خانواده تنفر از انقلاب آغاز مي شود. قلب خواننده فشرده مي شود و بغض مي كند وقتي كه مادري جسد فرزندش با پاهاي شلاق خورده و بدن پر از گلوله تحويل مي گيرد.
شايد ساده ترين دليل چيزي باشد كه ديروز شنيدم: كسي مي گفت كه 4 هفته است top gear برنامه محبوبش را نديده. چرا؟ چون برادران پارازيت بارانش كرده اند! باور كنيد اين دليل بزرگي است. باور كنيد محروم كردم مردم از ساده ترين بخش هاي لذت بشري راحتترين كار براي ايجاد تنفر است.
توي شماره ي 46 نشريه ايراندخت (كه قوچاني تا حد زيادي به درد بخورش كرده خصوصا» بخش علمش كه هر هفته دستپخت خوش مزه ي كاوه فيض اللهي رو داره) مصاحبه اي هست با همسر يكي از زندانيان بعد از انتخابات به اسم خانم سليماني. آقاي سليماني يكي از اصلاح طلب هايي بوده كه خيلي چهره نبود اما با توجه به مشاغلش آدم مهمي بوده. نكته ي اين گزارش اين بود كه به گفته ي خانم سليماني خانواده ايشون بعد از اين حوادث با ايشون قطع رابطه كرده اند! احتمالا» به خاطر اينكه خيلي ولايي تشريف دارند! (رحمت اسلامي رو مي بينيد) و وقتي هم كه فرزندان خانواده ها با هم درباره ي پدر دستگير شده صحبت مي كنند دچار تمسخر ميشوند! (اين ديگر عين مكتبي بودن است!) من به سرعت به ياد مصاحبه اي از احمد شاملو كه در سايتش هم هست افتادم كه شاملو به بردگي و اصرار بر آن اشاره مي كند:
» و تازه هنگامى كه مى‏بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‏شود كه گوساله‏وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‏ها و نفرت‏ها و نوميدى‏ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‏شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‏ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‏تر و تحملش خرد كننده‏تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‏كردند و حرف‏هاى آن‏ها را گزارش مى‏دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‏هاى رژيم استالين. »
آخر اين نوشته ي طولاني هم به ياد همه كساني كه زير چرخهاي سياه اين غول له شدند اين بخش از كتاب مذكور عباس معروفي را مي آورم:
مثل ستاره پخش مان کرده اند توی این صفحه سیاه که هر کدام مان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلاً هستیم . اما نمی دانیم در کدام منظومه می چرخیم ، برای چی می چرخیم ، و چقدر می چرخیم.

پس نوشت:من در اين مقاله از كلي ( » ) استفاده كردم. يادش به خير! زماني كوهيار مطلبي از من خواند و طعنه اي در اين باره به من زد. امروز او كنج زندانست. من آن قدر معتقد نيستم كه برايش دعا بكنم. ولي با تمام وجود آرزو مي كنم كه از اسارت آزاد شود , آن وقت قول مي دهم كمتر از ( » ) استفاده كنم!

Posted in هنری, اجتماعی, شخصی | برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 Comments »

آقاي دبير كل! (براي احمد زيد آبادي; دبيركل سازمان محبوبم)

Posted by lord13 در نوامبر 25, 2009

آقاي دبير كل! مي دانم شايد هرگز اين مطلب را نخوانيد. مي دانم شايد هرگز من را نبينيد. اما مهم نيست من شما را خوانده ام. شما را ديده ام. و شما را ستايش مي كنم.
آقاي دبير كل! من اهل ستايش كردن نيستم. اما شما فرق داريد. شما زيد آبادي هستيد. شما » دبير كل» هستيد. واين دبير كلي چه قدر عجيب است. چه قدر عجيب است كه شما رئيس سازماني هستيد كه كلكسيون ستارگانش استبداد را طرد كرده اند. احتمالا» براي عضويت در اين سازمان بايد گواهي زخمي بر تن باشد كه همه ي اعضايش طعم تلخ زجر و زندان كشيده اند! احتمالا» شما كه دبير كل هستيد از همه بيشتر زخم داشته ايد و فكر كنم با اين حكم جديدتان براي رياست بي رقيب شده ايد!
آقاي دبير كل! معلوم است مراقب رقيبتان بوده ايد كه اين حكم سنگين را گرفته ايد. عبدالله مومني را مي گويم. راستي مي دانيد جرم عبدالله چيست؟ دفاع حقوق بشر بدون داشتن مرز! تعجب نكنيد; جرم هاي شما گواهي برتري شماست! احتمالا» به داشتن سخنگويي مثل عبدالله افتخار مي كنيد. راستي جرم شما چيست؟ احتمالا» داشتن دكتراي اصلي. شايد هم خود دبير كل بودن!
آقاي دبير كل! من از قلم شما لذت مي بردم چون سعي در احساساتي كردن و تحميق من نداشتيد. ساده و صريح حرفتان را مي زديد. جايتان امروز خالي است. آنها كه بايد بنويسند نمينويسند و آنها كه نبايد مي نويسند و فقط براي ما عذاب و درماندگي مانده است. محمد قوچاني هم تازگي ها » رها» شد. نمي دانم اگر قوچاني نبود باز هم الان براي شما مي نوشتم يا نه؟ من هنوز ستون روزمرگي ها در شهروند امروز را به ياد دارم! راستي اعتماد ملي را هم بستند. شما كه عادت داريد كه روزنامه هايتان بسته شوند. دردش ديگر مثل درد آمپول شده.
آقاي دبير كل! من خوش خيال نيستم. مي دانم اين تازه آغز عصر سياه است. عصري كه سياه و خونين است. اما باور كنيد اين فقط يك عصر است. من هميشه ايوان كليما را به ياد مي آورم كه به جرم يهودي بودن در اردوگاههاي نازي ها بود ولي زنده بيرون آمد تا بنويسد اما كمونيست ها نگذاشتند! او هم استبداد فاشيستي را ديد و هم طعم عدالت كمونيستي را تحمل كرد و هم بهار پراگ را در حالي ديد كه به دست رفقاي شوروي به آتش كشيده شده بود. نمي دانم آيا وقتي صداي دوبچك را از راديو مي شنيد كه نطقي را بعد از چند روز گرسنگي و شكنجه مي خواند ذره اي اميد داشت يا نه ولي من اميدوارم چونكه اين فقط يك عصر است!
آقاي دبير كل! شما تبعيد شديد! شما احتمالا» تا پايان اين عصر نخواهيد توانست چيزي بنويسيد. اما مهم نيست. من نوشته هاي شما را به همه نشان مي دهم. من نمي گذارم شما از ياد برويد. من نمي گذارم كسي كه براي آرماني شكنجه شد كه آرمان من هم بود از ياد برود. من منتظر مي مانم تا پايان اين عصر تا در غروب با هم به شكوه آزادي بخنديم.

Posted in سیاسی, شخصی | برچسب‌ها: , , , , , , | 3 Comments »