13

خوانش انتقادی همه چیز

چرا رای می دهم ؟

Posted by lord13 در ژوئن 4, 2009

آلبر کامو نویسنده ی محبوب من در بعضی کتاب هایش مثل بیگانه و یا سقوط بحث های مستقیم یا غیر مستقیم زیادی درباره ی خدا می کند ولی هرگز درباره ی دلایل بی خدا بودن جهان داستان هایش صحبت نمی کند.
من هم می خواستم در این باره مثل کامو باشم اما نشد. یعنی نتوانستم. در جنگ دوم جهانی کمونیسم واقعا» موجود و امپریالیسم جهانی (اسم هایی که از شنیدنشان تهوع پیدا می کنم) با هم متحد شدند تا با فاشیسم نو ظهور مبارزه کنند. این فاشیسم چه بود که این دشمنان خونی را با هم حداقل برای روزهایی آشتی داد؟
آیا دوستان تحریمی ما نمی خواهند برای این خطر نه در کنار دشمنان خونی بلکه در کنار دوستان پیشرو شان قرار بگیرند؟ آیا کسی هست که دفتر تحکیم وحدت را به خاطر مبارزه همیشگی برای حداقل ها برای همیشه در آماج حملات دوست و دشمن بودن ها هزینه دادن ها در راه آزادی ستایش نکرده باشد؟ آیا فکر نمی کنید که آنها به گردن ما حق دارند؟ آیا ما که در خفا نشسته ایم نباید حداقل کاری برای دوستان مدام سیلی خورمان بکنیم؟
میگویند رای دادن مشروعیت دادن است. من می گویم شما با مشروعیت زدایی تان چه کار می خواهید بکنید؟ دیده ایم که حتی وقتی در مجلس هشتم شرکت مردم آن قدر کم بود که رییس سابق مجلس 100 هزار رای هم نداشت آن ها از حماسه ی ملی صحبت می کردند. واقعیت این است که من فکر نمی کنم هر گز مشارکت مردم از آن کمتر بشود ولی حتی اگر هم کمتر بشود نتیجه ای دارد؟
مشروعیت بیشتر یک بحث نظری است تا عملی. مثلا» عدم مشروعیت نظام ها سبب می شود تا نا کارآمد باشند و این سبب فروپاشی است. خب این روال است و در عمل اتفاق می افتد. هرگز این طور نبوده که عده ای سعی کنند مشروعیت را از نظامی سلب کنند آن نظام بوده مشروعیتش را از دست داده است.
دوستان فقط یک مثال بیاورند که یک نظام خودش اعتراف کند من مشروعیتم را از دست دادم پس می روم. این حرف کاملا» خنده دار است اما دقیقا» چیزی است که شما تحریمی های امروز انتظار دارید!
می گویند تقلب هست. بله که هست. پس انتظار داشتید در کشوری که تازه 100 سال از اولین حرکت ضد استبدادی اش می گذرد همه چیز دمکراتیک باشد. آیا فکر نمی کنید که دمکراسی امروز فرانسه محصول یک پروسه چند صد ساله است اما عملا» دمکراسی خواهی در ایران حتی عمر 30 ساله هم ندارد؟ اگر می خواهید در یک انتخابات کاملا» آزاد کاندیدایی که ایده هایتان را نمایندگی کند انتخاب کنید و با اطمینان از سلامت در انتخابات شرکت کنید خیلی زود آمده اید. اینجا ما مبارزه می کنیم تا شهروند و صاحب حق بدانندمان تا شاید نسلها بعد از ما آرمان انتخابات آزاد را داشته باشند.
اگر شما معتقید انتخابات نمایش است حداقلش این است که ما می خواهیم این نمایش را به هم بزنیم اما شما حداکثر کاری که می کنید این است که در همین صحنه ی نمایش سکوت را رعایت می کنید و پاستیلتان را می خورید تا مبادا آسیب نبینید. آیا کاری غیر از این می کنید؟
تقریبا» با تمام استدلال های ابراهیم نبوی در مورد انتخابات (از دلایلش برای رای دادن تا کاندید مورد نظرش) مخالفم ولی حرف خوبی درباره ی تحرمی ها دارد که میگوید:شما تند ترن حرف ها رو می زنید برای اینکه هیچ کاری نکنید. آیا غیر از این است.
شما می گویید نمی خواهید رایتان را هدر بدهید و من می گویم به جای اینکه آن را مثل شما در سطل زباله بریزم در صندوق انتخابات می ریزم. حداقلش این است که احتمال (هر چند در حدود صفر) تاثیر دارد اما در سطل اشغال هیچ چیز جدیدی انتظار شما را نمی کشد.
و در نهایت به این فکر کنید: اگر شما هم نیایید ما این کوه را هل می دهیم شاید اگر شما برای کمک نیایید تعداد بیشتری از ما زیر این کوه له شویم اما روزی که آن را تکان دادیم غرورمان همه چیز را خواهد لرزاند.

Posted in Uncategorized | 6 Comments »

تعطیلات لعنتی , برگمان , ابدیت و تارکوفسکی!

Posted by lord13 در آوریل 1, 2009

1) سالهاست دیگر نوروز رو درک نمی کنم. دقیقاً از اون وقتی که تنها شدم. وسط شلوغی بودم که از خودم پرسیدم:چرا؟ که چی؟ اصلاً نوروز یعنی چی؟ و فهمیدم که نوروز یک جور جشن سرکاری است مثل تمام جشن های دیگر. دیگر سالهاست که نه می فهمم و نه اینکه می خوام بفهمم که سال چه ساعتی عوض میشه. چه اهمیتی داره. فقط مهم اینه که تقویمت رو عوض کنی تا برنامه هات به هم نریزه.

2) دیروز داشتم به فیلم های برگمان یک نگاه دوباره می کردم. یکی از نابغه های تاریخ سینماست. بدون اینکه هیچ شکی داشته باشم می تونم بگم حتی تو فیلم هایی که خیلی هم خوب نبوده حرف های شاهکاری زده. من عاشق Wild Strawberries هستم. گاهی فکر می کردم اگر کسی این فیلم رو نمی ساخت سینما کامل نبود. این فیلم یکی از شاهکار های نابغه ی سینماست. راستی توجه کردید که سوئد توی موسیقی و سینما چه قدر جلوتر از کشور های دیگر اروپاست؟ البته هیچ وقت فرانسه رو هم دست کم نگیرید!

3) من معنی جاودانگی رو خیلی وقت پیش فهمیده ام. یک زمانی یک پیرمردی توی فامیل داشتیم که بازنشست شده بود و توی شمال تو یک خونه ی بزرگ زندگی می کرد. وقتی می رفتی تو خونه اصلا» پیرمرد رو نمی دیدی! فقط از دور گاهی معلوم بود که یک تیکه پارچه دستشه و داره رد می شه. پارچه واسه این بود که بذاره زمین و روش بشینه. پیرمرد هیچ کاری واسه انجام دادن نداشت. هیچ هدف و خواسته ای نداشت. کلافه نبود و من فکر می کردم که زمان براش هیچ اهمیتی نداشت چون روزها براش هیچ فرقی نداشت! شرط می بندم اون خود ابدیت بود.

4) تعطیلات لعنتی این قدر طولانی بود که دوباره دیدن فیلم های برگمان و تارکوفسکی و کوبریک وهیچکاک و تارانتینو و… نمی تونست تمومش کنه. لای کتابها می گشتم که یک نسخه ی عجیب از توپ مرواری رو پیدا کردم. قبلا» خونده بودم اما این کتابیه که هیچ وقت کهنه نمیشه. باور کنید. یک جور عصبیت درش هست چون نویسنده خودش درگیر اون حماقت هاست و از طرف دیگر مسخره بودن خاصی دارد. فکر می کنم خیلی راحت بشود گفت گاهی هدایت تارانتینویی می شود که قلم به دست دارد! وقایع عجیب و غریبی اتفاق می افتند و شخصیت های به ظاهر بزرگ قربانی می شوند. اون هم سادگی.

در پایان تعطیلات هستیم و من فکر می کنم کدام فیلم تارکوفسکی را بیشتر دوست دارم… شما کدام را؟

Posted in هنری, شخصی | 2 Comments »

گاوخونی: قدرت رویا

Posted by lord13 در مارس 19, 2009

بعید می دانم بهروز افخمی بتواند بار دیگر کار خارق العاده ای مثل گاو خونی خلق کند. یعنی شاید تقصیر خودش هم نباشد. گاوخونی یک تقسیم قدرت بی نظیر است بین ادبیات و تصویر.مشابه خارجی گاوخونی فقط شاهکار بی نظیر استنلی کوبریک یعنی 2001: یک ادیسه ی فضایی است. آنجا کوبریک و سیکلارک و اینجا مدرس صادقی و افخمی.
ایده استثنایی است. روی یک صدا تصویر گذاشته می شود. صدا و تصویر در کنار هم فیلم خواهند شد. به همه جزییات توجه شده. افخمی می گفت: در تمام کار نور انعکاسی است هیچ جا روشنی نمی بینیم. فقط رد پایی از نور هست و خود نور نا پیداست. موسیقی کار کاملاً با یک ذهن پریشان مشوش که فرق خیال و واقعیت را نمی داند هماهنگ است. دیالوگ ها کامل و دقیق اند. هر کدام انگار عصاره ی صفحه ها هستند. به اینها فیلم برداری فوق العاده و نماهای بدیع را هم اضافه کنید. تصاویری که همه از زاویه دید شخصیت اول داستان هستند. از نظر یک دیوانه ی آرام.
از یک نقطه نظر فیلم حکایت سقوط یک نفر است ریشه یابی اوست از دلیل نابودی اش. اینکه آب و دیوار ها چه نقش اساسی در زندگی اش داشته اند. اینکه در واقع از ابتدا گرفتار موهومات بوده و اینکه چه طور به جایی رسیده که در بین خوابش خواب می بیند و تازه خودش هم این را می داند!
از نگاه دیگر شاید به بعضی کار های دیوید لینچ هم شبیه باشد. گاهی در کار های لینچ (مثل مالهالند درایو) یک رویا آن قدر خشن و نابود کننده است که انسان را می ترساند. مثلاً در همین فیلم مالهالند درایو گاهی تصاویر کابوسی بیشتر نیست و فیلم ساز این خطرناکی رویا و تخیل کردن را نشان می دهد. البته در این وجه گاو خونی خیلی خشن نیست و بیننده را آزار نمی دهد ولی در سر در گم کردن گاهی موفق عمل می کند و نشان می دهد همین ویا کردن چنان قدرتمند می شود که یک انسان معمولی را به یک موجود که هیچ نقطه ی قابل اطمینانی ندارد تبدیل می کند.
گاوخونی همان طور که خود بهروز افخمی می گوید ارزش بیش از یک بار دیدن را دارد و حتی ارزش این را دارد که در بین 10 فیلم برتر سینمای ایران قرار بگیرد.چرا که در سینمای ایران تعداد کارهای خلاقانه این چنینی (چه در ساختار و چه در فرم) حتی به تعداد انگشتان دست ها هم نیست.

Posted in هنری | Leave a Comment »

Revenge is good for your health, but pain will find you again

Posted by lord13 در فوریه 12, 2009

اگر قرار باشد بعد از دیدن oldboy به یاد یک فیلم دیگر بیفتم آن فیلم فقط PULP FICTION خواهد بود. مگر می شود یک داستان غیر خطی را موسیقی متن فیلمه ای مشهور دیگر و ارجاعات معروف تزیین کرد وبه یاد فیلم های پر ارجاع تارانتینو نیفتاد؟ این ارجاعات از یک شعر مشهور هست تا موسیقی فیلم های اسپیلبرگ و برایان دی پالما و رومن پولانسکی. ولی یک تفاوت اصلی بین oldboy و PULP FICTION هست و آن طنز فیلم تارانتینوست. تارانتینو هیچ وقت فیلمش را از شوخی و به بیان درست تر سر خوشی خالی نمی کند و OLDBOY(یا همان رفیق قدیمی) طنز ندارد یا اگر دارد اصلا» به مرحله شوخی و سرخوشی نمی رسد.
جالب این است که سال 2004 یعنی دقیقا» 10 سال بعد از اینکه پالپ فیکشن آن نخل طلای جنجالی را برد. تارانتینو خودش رییس هیئت ژوری فستیوال کن بود! تارانتینو مجذوب فیلم شد و با اینکه هیئت ژوری از دادن نخل طلا به فیلم جلوگیری کرد (جای بیخود داستان اینجاست که برنده نخل طلا آن سال فرنهایت 9/11 بود!) ولی جایزه ی ویژه هیئت داوران را برد. شاید تاثیر این فیلم و آن جدیت عصبی لحن را بشود در ضد مرگ ساخته تارانتینو دید.
از نظر داستان فیلم فوق العاده است. بعید می دانم کسی بتواند تصور کند یک فیلم چنین داستان پیچیده غیر خطی و قوی را یکجا داشته باشد. هر چند کارگردان فیلم اهل کره جنوبی است اما داستان در اصل ژاپنی است و به همین خاطر خشونت فیلم بسیار بالاست. منظور فقط خون ریزی و بساط جغور بغور(به تعبیر پرویز نوری) نیست. منظور له شدن کاراکترها زیر بارهای اضافی است که وقتی مسیر داستان جلو می رود روی دوششان قرار می گیرد. چند بار عوض می شود احتمال آسیب دیدن تمرکز مخاطب بالا می رود ولی رفیق قدیمی چنان مخاطب را درگیر می کند که بعید است کسی دچار خستگی ناشی از نفهمیدن داستان شود. شاید یکی از عوامل موثر بازی بی نظیر بازی تحسین بر انگیز بازیگر نقش اول فیلم باشد.
سیر و سلوک قهرمان بسیار بدیع است.اهدافش و حالاتش مدام تغییر می کنند: از ناتوانی و یاس به امید و قدرت انتقام و از آنجا به درک حقیقت و در نهایت نابودی خود حقیقت. این بالا و پایین رفتن ها مثل گرم و سرد شدن مدام او را تا مرز ترک خوردن می برد. یک جور ترکیب فشرده از همه چیز همان طور که در شعار های فیلم آمده «15 سال حبس بی دلیل و فقط 5 روز برای فهمیدن دلیل» دلیلی که حدسش غیر ممکن است. و بر خلاف تصور زیبایی فیلم به یک لحظه کشف حقیقت خلاصه نمی شود. ( فیلمی مثل رهایی از شوشانک این طور است. فقط یک لحظه دارد و تمام فیلم زمینه چینی برای همان است)
تصاویر فیلم هم خیلی خوب هستند. گاهی خود دوربین حس خفگی را القا می کند مثلا سکانس های اولیه حبس شدن. و گاهی حس رها شدن را. حرکت سرع دوربین تشویش دائمی (گاهی ارامش دائمی کاراکتری دیگر با دوربین و صحنه ثابت) کاراکتر را نشان می دهد.
یک نکته دیگر اینکه حالم از Imdb به هم کی خورد. علتش به خاطر آن رنکینک مسخره مایه دفش است که نه سرگیجه ,نه 2001 ,نه بابل ,نه خیلی فیلم های درست و حسابی دیگری در آن به حقشان نرسیدند (البته که ترتیب دادن فیلم ها کار غیر ممکنی است ولی مثلا» در یک ژانر هم ترتیب درستی ندارد مثلا»2001 شاهکار بی نظیر کوبریک رتبه 80 دارد و یکی از جفنگ های تاریخ سینما یعنی جنگ ستارگان رتبه 12 حالا خودتان قضاوت کنید!)

Posted in هنری, شخصی | 2 Comments »

رسانه ایرانی

Posted by lord13 در فوریه 5, 2009

امروز روزنامه نگاری در ایران به چند دسته ی کاملا» دور از هم تبدیل شده و گاهی از وظیفه اصلی خود دور شده این شاید به خاطر سیاست زدگی رسانه باشد. علت اصلی شاید نبودن آزادی بیان باشد. وقتی روزنامه هایی که «خود سانسوری» شدیدی را هم علیه خود اعمال می کنند بسته می شوند. جای کار برای یک منبع مستقل نمی ماند و نتیجه این می شود که روزنامه ها همه تقریبا» یکی هستند. چیز مهمی که در این وسط قربانی تحلیل خبر است. رسانه های تحلیلی می میرند و تنها مرجع تحلیل حکومت می شود. تحلیل های دیگر آن قدر کم رنگ هستند که در جامعه هیچ بردی ندارند. اما آیا این وضعیت پایدار خواهد بود؟
به نظر من ایزوله نگه داشتن یک جامعه کار سختی است چرا که دیوار هایی که اجازه ورود و خروج نمی دهند مقاومت بی نهایت ندارند. حتی دیوار هایی به استحکام کره شمالی هم در حال فرو ریختن هستند همانطور که کوبا فرو ریخت.( اگر به صحبت های مسئولان کوبا در 50 سالگی انقلاب توجه کنید متوجه می شوید که حکومت در حال عقب نشینی از بیشتر مواضعش است!)
حکومت ایران در یک دوره طولانی جامعه را محکم بسته بود ولی با یک انفجار آن قدر روزنامه ایجاد شد که هنوز هم لغو مجوزشان کار اصلی سانسورچیان است. اگر به نوشته های روزنامه های ایجاد شده بین 76 تا حداکثر اوایل سال 79 توجه کنید و به تیراژ آنها و حتی قیمت آنها نسبت به روزنامه های قدیمی توجه کنید چیز عجییبی می بینید: مردم قیمت هایی گاهی تا 10 برابر روزنامه ی دولتی پرداخت می کردند برای روزنامه ای که حتی اصول اولیه ی سیستم را زیر سوال برده بود!
در آن دوره ژورنالیسم ایرانی متولد شد و زنده به گور شد ولی ژورنالیست ها نمردند. تیتر های تحلیلی بیشتر از خبر ها بودند. و حتی خبر ها خالص تر بودند.
چه چیز در انتظار ماست؟ آیا هرگز حاکمیت اجازه ی فضایی به آن بازی را خواهد داد؟ به نظر من غیر ممکن است. امروز در عرصه ی سیاسیت سیاستمدار اصلاح طلب واقعی نداریم پس هرگز دولت رفرمیست هم نخواهیم داشت و حداکثرش یک اصلاح طلب حکومتی خواهیم داشت که مشخص نیست اصلا» به اصلاح شدن سیتم معتقد باشد یا نه! (همان طور که محمد علی ابطحی صریحا» درباره ی خاتمی گفت) و این عناصر هرگز ریسک دوباره ای نخواهند کرد. ولی آیا این فضا باز هم تحمل می شود؟
به یقین نه! وقتی حکومت کارهای خلاف خواست مردمش شدید تر بشود و با زور شرایط را حفظ کند اقتدارش را از دست دارده و یعنی اعتبار و مشروعیتش را از دست داده این زمانی است که کم کم صدای اعتراض های جدی را می شنوید. مثال موسیقی شاید جالب باشد: در ایران سالها موسیقی به وسیله ی وزارت ارشاد محدود شد ولی امروز می بینیم مجوز اعتبارش را از دست داده است و این بزرگترین خدشه به اعتبار سیستم نظارتی است. این از بین رفتن اقتدار را امروز با طرح امنیت اجتماعی و پلیس (نه راهنمایی رانندگی) در هر چهارراه حفظ می کنند ولی چه قدر این شرایط دوام دارد؟
چند روز پی مقاله ای خواندم درباره ی اینکه منبع خبری ایرانیان از داخل به خارج انتقال پیدا کرده و این اولین قدم بی اعتباری سیستمی است که رسانه ی آزاد را دشمن بپندارد.عباس عبدی گفته بود که وقتی دانشجویان درباره ی «کشته شدن» تختی شعار می دادند یکی از مسئولان امنیتی آنها را دعوت می کند و توضیح می دهد که «من می دانم شما باور نخواهید کرد ولی ما تختی را نکشته ایم » آیا امروز سیستم به این سرنوشت دچار نشده است؟

Posted in اجتماعی | 1 Comment »

حجت الاسلام خاتمی یا : چه طور یاد گرفتم نگرانی ام درباره فاشیست ها را متوقف کنم و آنها را دوست داشته باشم

Posted by lord13 در ژانویه 23, 2009

به خاتمی رای نمی دهم چونکه:

1)خاتمی 87 خاتمی 78 نیست: خاتمی در 78 یک شخصیت متوسط و کم تر دیده شده بود که شناخت دقیقش با نگاه کردن به اطرافیان یا هوادارانش حاصل می شد. اطرافیان خاتمی گاهی حتی از خودش تیم قوی تری بودند. کسانی مثل حجاریان و نوری که بودند که اصلاحات را شکل دادند و روزی در گروه اصلی مشاوران خاتمی بودند. گروهی که امروز به کسانی مثل ابطحی و تاجزاده تخفیف پیدا کرده است. اگر بپذیریم که آن گروه به مراتب قوی تر بودند و با در نظر گرفتن نتایج حاصل از تلاش تحسین بر انگیز آنها و با توجه به قدرت فکری شان حتی می توان به سادگی پیش بینی کرد خاتمی حتی در صورت پیروزی هم نمی تواند کاری از پیش ببرد.
مساله بعدی خود خاتمی است. در تمام چهار سال بعدی خاتمی اثبات کرد نمی خواهد هیچ تلاشی در جهت اصلاح حکومت بکند و همین باعث شد که امروز به شرایطی بدتر از سال 78 رسیده ایم. با توجه به اینکه به معجزه اعتقادی ندارم حدس می زنم خاتمی امروز همان خاتمی 3 سال پیش باشد و نتیجه می گیرم خاتمی امروز هم نمی خواهد حرکت اصلاحی انجام بدهد. نمونه ی این تغییر را می توان در تبیین مفهوم اصلاح طلبی دید. برداشتی که می توان از حرف های خاتمی داشت این است: اصلاح طلبی فقط این است که من می گویم و این جز اقتدار گرایی نیست. این شاید دلیل رد صلاحیت نشدن خاتمی باشد.

2)خاتمی برنامه ندارد: خاتمی امسال بدون هیچ ذهنیتی وارد شده نه برنامه فرهنگی و نه برنامه اقتصادی و نه حتی شعاری علتش میدانید چیست. این باور که همه خاتمی را می شناسند. آیا بر این پایه می توان به خاتمی رای داد؟ منظور از خاتمی همان کسی است که باعث محکومیت عمادالدین باقی شد یا کسی که سروش از او حمایت می کرد؟( که اگر اشتباه نکنم بعدا» او هم حمایتش را پس گرفت). خاتمی و اطرافیانش – که گاهی شبیه نوچه های لات های قدیمی هستند و مدام از زور بازو و خط و خالش می گویند – باید بفهمند مردم منتظر لب ترکردنش نیستند. اگر هدف درست کردن وضع اقتصادی و کارهای تکنوکراتی است و گسترش آزادی مدنی اهمیتی ندارد پس تفاوتی بین خاتمی و یک راست میانه نیست.

غیر از اینکه حضور خاتمی فایده ای برای رشد دمکراسی ندارد احتمالا» پایه ی اجتماعی اصلاحطلبان را ضعیفتر از این هم خواهد کرد چراکه با وضع اقتصاد و وضع دولت آینده اش (با توجه به اطرافیان امروزش)
لغزش های کوچک با تبلیغات سنگین جناح راست روبرو خواهد شد و در اصل جنبش نیمه جان را به قهقرا می برد. شاید بهتر بود به جای بحث درباره ی انتخابات سران اصلاحات به فکر روشمند کردن اصلاحات و کار های مدنی بودند نه اینکه این قدر دغدغه ی قدرت داشته باشند.

Posted in اجتماعی, سیاسی | 3 Comments »

چرا همه کیهان شده اند!

Posted by lord13 در دسامبر 31, 2008

همیشه به صدا و سیما ایراد می گرفتیم که اخبار را یک طرفه انعکاس می دهد و به دلیل تفاوت سلیقه ی سیاسی خیلی ها را بایکوت خبری می کند . به کیهان می گفتیم خبر سازی می کند بر علیه مخالفانش و برای رسیدن به منافع سیاسی اخلاق را قربانی می کند. ولی امروز وقتی همه چیز قطعی شد. وقتی رسما» اعلام شد حسین درخشان بازداشت است. یک بار دیگر در شوک فرو رفتم. در بهت از اینکه چرا هیچ کس صدایش در نیامده. چرا همه کیهان شده اند!
درست است که عقاید درخشان را نمی پسندیدم ولی آیا صرف اختلاف عقاید باعث می شود ما هم زیر لب – مثل کیهان نشین ها – بخندیم و از حذف مخالفمان شاد باشیم؟ آیا سکوت ما نشانه ی عدم حمایت ما از او نیست؟ پس نشانه ی چیست؟ اصلا» تفاوت من با کیهان نشین ها چیست؟ آیا منتظریم اعترافاتش را در یک مصاحبه مثل «هویت» یا «به نام دمکراسی» نشان بدهند و بعد تازه بیدار بشویم؟ آِیا تا به حال فکر نکرده ایم که ممکن است ما نفر بعدی باشیم؟ آیا فکر نکرده ایم شاید درخشان را اعدام کنند؟ آیا فکر نمی کنیم که درخشان الان در زندان چه کار می کند؟ بیچاره درخشان اگر که ژست های دیروز ما را باور کرده باشد!

Posted in اجتماعی, سیاسی | Leave a Comment »

درباره ی فقر و دردهایش

Posted by lord13 در دسامبر 17, 2008

فقر شاید یکی از سنگین ترین بار هایی باشد که بتوان بر دوش انسان گذاشت چونکه فقر افراد را مجبور می کند از هدفشان دست بکشند و یا به آنها نرسند خواسته هایی که به زندگی معنا می دهند. این تصور دیوانه کننده است که شما در زندگی حتی به چیز های ساده و لذت بخش کوچک تان هم نرسید و یا به کمترین ها قناعت کنید. فقر زندگی را در بر می گیرد و آن را فشرده می کند و ابعادش را کم منحصر می کند. اجازه رشد را می گیرد و این بزرگترین رنجی است که یک انسان می تواند داشته باشد:زندگی فلاکت بار بدون لذت.
چه طور با فقر کنار می آیند؟ این سوالی است که من نمی دانم چه طور باید به آن جواب داد. فرض کنید فاصله شما با زیبا ترین چیز دنیا یک شیشه است و شما نه به خاطر شایستگی بلکه به خاطر جیب کوچک تان نمی توانید از آن بگذرید! خیلی احمقانه است اگر بین شایستگی و فقر رابطه ای برقرار کنیم.
فقر همواره وجود داشته و احتمالاً هرگز از بین نمی رود و مساله مهم این است که در مقابل فقیر چه طور رفتار می کنیم؟ آیا او شایسته ی ترحم است؟ آیا در باتلاق بدبختی و حماقت نیفتاده؟ و اگر افتاده آیا ما نباید نجاتش بدهیم؟ همین رفتار در برابر فقر است که پدیده های مهمی به وجود آورده. مثلاً دین ها همواره در دو راهی بوده اند که در بین نبرد ثروتمندان و فقرا کدام را انتخاب کنند. گاهی برای بقا به پول نیاز داشته اند پس ثروت را تقدیس کردند. گاهی به پایگاه مردمی نیاز داشته اند و بنابراین با غذای مجانی محبوبیت کسب کرده اند. توجه کنید که در بیشتر جوامع (خصوصاً عقب مانده) تعداد فقرا از ثروتمندان زیادتر است.
در بین سیاستمداران هم زیاد اند کسانی که با استفاده از همین فقر خودشان را نوک هرم قدرت نزدیک کرده اند. و جالب اینجاست که فقیران در یک تسلسل تاریخی که شاید از ناچاری ناشی باشد مدام این سراب را باور می کنند و نه تنها خودشان حتی بخش متوسط و غنی جامعه را هم دچار مصیبت های مثل فاشیسم می کنند. چرا که فاشیسم هم برای به قدرت رسیدن و اعمال زور به پایگاه اجتماعی قوی و عصبی مزاج نیاز دارد.
فکر می کنم بعد از فکر کردن به این موضوعات رنج عجیبی حس می کنم. شاید بهتر باشد فقر را در همین جا و وسط دنیای امروز که شاید فقر از کمترین دردهایش باشد رها کنیم.

Posted in اجتماعی | 2 Comments »

تو تصادف تمدن له شدیم داغون شدیم!

Posted by lord13 در نوامبر 21, 2008

» آلبوم جدید کیوسک » تنها محرکی بود که باعث شد بعد از مدتها یک مطلبی بنویسم.
کیوسک را از آلبوم دومشان که » عشق سرعت » بود شناختم و بعدا» آلبوم اولشان یعنی » آدم معمولی» را هم گوش کردم. حالا هم که فکر می کنم حداقل 10-15 بار آلبوم جدیدشان یعنی «باغ وحش جهانی» را گوش کرده ام.
به احتمال زیاد کیوسک تنها گروه راک فارسی بوده که هم تداوم داشته و هم پیشرفت. گروه معرکه ای مثل ماد حتی یک آلبوم مشخص هم منتشر نکرد و یا گروهی مثل اوهام حتی نتوانست خودش را تکرار کند. و به چنان بدبختی رسید که دیگر خودشان قطعش کردند.
کل آلبوم فقط 35 دقیقه است ولی کل این زمان مفید مصرف شده. تم آلبوم مثل کار های قبلی کیوسک است. یعنی یک آدم از اتفاقات اطرافش صحبت می کند. انتقاد می کند و گاهی هم عصبانی می شود و گاهی هم ناامید از تغییر اوضاع. به تمام اتفاقات جامعه گریزی می زند:» از اون تارزان بی عرضه که رفت و وارث جنگل شده چیتا!» و فکر می کنید منظور از تارزان بی عرضه و چیتا چه کسانی هستند؟ گاهی اشارات صریح تر هم هستند مثل «این همه جنگ و دعوا سر یه ریش تراش! » و این همان طنز تلخ است. طنزی که در این آلبوم به اوج خودش رسیده. انگار یک آدم بی خیال دارد بدبختی هایمان را به ما گوشزد می کند.
به نظر من بهترین آهنگ آلبوم «آقا نگه دار» است است.یک نگاه جدی است به امروز ایران.به سرنوشت ما که معلوم نیست دست کیه! برای من که خیلی نوستالژیک شد و دلم گرفت خصوصا» اینجاش:»مشارکت مدنی شد تنبیه بدنی فکر کردیم اوضاع بهتر میشه اما اشتباه می کردیم …»
محسن نامجو هم دراین آلبوم مشارکت دارد.در آهنگ «یارم» می خواند و شروع آهنگ «آی آی 1″ هم همان ملودی آهنگ دوزخ محسن نامجو است.
خلاصه اینکه این آلبوم که شاید برای مدتها از بهترین ها باشد را از دست ندهید.
پس نوشت(ها):
1) گر که صاحب داره اینجا آفتابه دار دم مسجد کیه؟
2) رکورد از اینا(» «) رو شکوندم!
3) گروه فانوس هم جالبه خصوصا» آهنگ فکر شون عالیه. چه پیشرفتی کرده راک فارسی.
4) به این نتیجه رسیدم که فیلم مارمولک کمال تبریزی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام. فکر می کنم تبریزی توی فیلم خدا را حذف کرده و یک جور خوبی را خارج از مکافات تبلیغ کرده.

Posted in هنری, اجتماعی | 5 Comments »

In Bruges هویت دینی و بقیه ی برو بچه ها!

Posted by lord13 در اکتبر 24, 2008

<!– /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:»»; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:»Times New Roman»; mso-fareast-font-family:»Times New Roman»;} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} –>
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:»Table Normal»;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:»»;
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin:0in;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:»Times New Roman»;
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}

1) دین بخشی از هویت مردم ایران است. چون با آن به دنیا می آیند یعنی از بچگی مدام توی گوششان گفته می شود و اینکه انسان هویتش را انکار کند سخت است. نمایشش هم این می شود که مردمی هستند که نماز می خوانند و نه روزه می گیرند و خدا هیچ جا در زندگی شان نیست (چه برسد به دین!) ولی نمی توانند تصور بکنند که کسی خدا را قبول نداشته باشد (در حالی که خودشان خدا ندارند!).

2) آدم ها دو دسته اند کسانی که آهنگُ Sara باب دیلن را شنیده اند و آنهایی که نشنیده اند.البته یک تقسیم بندی دیگر هم وجود دارد: کسانی که آلبوم Desire باب دیلن را شنیده اند و کسانی که نشنیده اند!

3) وقت دقیق ترین چیزی است که من داشته ام. اما اعتراف می کنم دیگر خیلی دقیق می شود تا جایی که من ازش جا می مانم!

4) چند وقت پیش یک مصاحبه ای از عباس کیارستمی دیدم که می گفت من فیلم هایی را دوست دارم که هرچند در زمان فیلم خیلی آدم را به هیجان نمی آورند ولی بعدا» آدم را بدجوری درگیر می کنند. نمود عینی این جملات عباس جون فیلم In Bruges است. وقتی فیلم را دیدم اصلا» فیلم را درک نکردم و احساس کردم خیلی چیز مزخرفی بوده هر چند بازی فارل خوب در آمده بود. حداقل از آن اسکندر که به نظر من کلا» خیلی هم فیلم خوبی نبود این فیلم برایش یک نقطه اوج بود. در بعضی جاها کاملا» بازی اش را حس می کنید و البته کارگردان فیلم هم از آن آدم هایی است که باید منتظر فیلم های بعدی اش ماند.دقیقا» از وقتی فیلم تمام می شود سوالات شما شروع می شود چرا ها پشت سر هم می آید و شما مجبورید قبول کنید یک فیلم تاثیر گذار را تماشا کرده اید. شاید یک پدیده ای چیزی بشود. به نظر من این فیلم در جریان همان فیلم های جدید سینما است مثل no country for old man یا همین ترور جسی جیمز. اگر آن دوتا را دیده باشید حتما» منظورم را فهمیده اید. یک حالت خاصی دارند و گاهی شباهتشان مثل سینمای موج نوی فراسه است! مثلا» فیلم های تروفو و گدار را کنار هم می گذارید یک جور شباهت پنهان با هم دارند.مثلا» یک صد ضربه یا به پیانیست شلیک کن. شباهت ها بیشتر ساختاری است تا داستانی.

5) وقتی هنوز جمع دوستان من جمع بود ما هم گیتار به دست بودیم. از آن موقع آرزویم بود که یک روز با هم روی سقف اتوبوس آهنگ اجرا کنیم. البته در همین تهران. مثلا» It`s Electric یا Hangar 18 را خیلی خوب می شد نه؟ فکر کنید مردم همین طور که دارند این ور و اون ور می روند یک آهنگ خوب هم گوش می کنند. کلی ذوق زده می شوند. ما هم کلی حال می کنیم. البته امیدوارم تا آن موقع مردم تهران حسابی زبانشان قوی باشد چون من فقط آهنگ انگلیسی اجرا می کنم! (به این می گویند شرط گذاری افراطی!)

جمله آخر هم از کامو باشد: به نفع خداست که در سختی ها ظاهر نشود!

Posted in هنری, شخصی | 3 Comments »