13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for the ‘Uncategorized’ Category

درخشان:آزمون تحمل عقیده مخالف

Posted by lord13 در اوت 5, 2008

قبل از شروع بحث اول اینجا و اینجا را ببینید.اگر هم ندیدید من می گویم. اینها دوتا از لینکهای اخیر بالاترین هستند که اولی مستقیما» و دومی غیر مستقیم با حسین درخشان ارتباط دارند.جالب ترین بخش اینجا است که توی این دو تا لینک (و همه لینک های دیگر!) هر جایی که حسین درخشان کامنت می گذارد بدون توجه به منظورش حداقل 10 تا منفی می گیرد و کامنتش نیمه محو می شود! تازه این غیر از کسانی هستند که می گویند هر لینکی را که مربوط به درخشان باشد مستحق منفی است! نمی دانم این طور آدم ها آیای چیزی راجع به دیکتاتوری اکثریت شنیده اند یا نه؟! حسین درخشان فارغ از همه چیز کسی است که در بلاگش می نویسد.عقیده هایی دارد.آیا او باید در عقایدش تجدید نظر کند چون دیگران ناراحتند؟ البته درخشان تناقضاتی دارد که آدم را مشکوک می کند ولی باز این مشکوک بودن دلیل بر این نیست که برود خودش را دار بزند. کسی مثل پیام فضلی نژاد که حقایق را عوض می کند و کیهانی به تمام معناست شاید مستحق این کار باشد ولی درخشان به عنوان کسی که فقط حرف می زند نه.
درخشان با رفسنجانی به شدت مشکل دارد و می گوید چون طرفداران رفسنجانی با احمدی نژاد مخالفند.پس احمدی نژاد آدم خوبی است! یعنی دشمن دشمن اش را دوست خود میداند! این فکر ساده لوحانه باعث می شود پشت سر او راه برود و چشمش را بر حقیقت ببندد.خب این ایراد است ولی دلیل مناسبی بر حذف نیست و خلاصه اینکه باز همه در امتحان تحمل «عقیده» مخالف رد شدیم. ای کاش کسانی مثل ما حاکم هیچ جا نشویم چون حتما» دیکتاتور های خوبی می شدیم!

Advertisements

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

هزاران سال تا دمکراسی

Posted by lord13 در اوت 3, 2008

چرا در دنیایی با مرزهای شیشه ای این قدر حکومت ها متفاوت اند؟ شاید مهمترین پاسخ این باشد که حکومت و اداره ی جامعه به عواملی در درون و شخصیت تک تک انسانهای جامعه برمیگردد.
در آمریکا روزی هرکس می توانست تفنگی داشته باشد زمین هم داشت اما بعد ها ترجیح دادند به جای این هرج و مرج کسی را به عنوان رییس انتخاب کنند و حرف او را همه قبول کنند.اولین رییس ها قویترین ها بودند اما با گذشت زمان دیدند اگر رییس کسی باشد که اکثریت آن را قبول داشته باشند نتیجه بهتر خواهد بود و رای گیری مبنا شد. اما نتیجه ی رای به چیزی مثل هیتلر و موسولینی هم منجر می شد.چیزی به اسم پوپولیم. برای این مشکل هم راه حلی بود و آن احزاب بود.جامعه مدنی فاصله ای بین توده ها و قدرتمندان ایجاد می کند تا از فریفتگی آنها جلوگیری کند. تا به امروز این راه حل ها مدام بهترشده اند. و در آینده هم همین طور پیش رفت می کنند مهم ترین نکته این است که کسی از کره ماه نیامد و این راه را اجرا کند.خود افراد جامعه به این نتایج رسیدند.منظورم این است که نمی شود این راه ها ی رسیدن به دمکراسی را اجرا کرد بلکه آنها خودشان به مرور اجرا می شوند.شاید تنها کار این باشد که باید آنها را با استدلال درست بیان کرد تا شاید روی آن فکر بشود.
در ایران در مرحله ای هستیم که هنوز عده ای با اساس رای گیری و خواسته اکثریت مشکل دارند. این عده یا از کسانی هستند که قدرت را می خواهند و از ازدست دادنش ناراحتند و یا کسانی هستند که از وجود پوپولیسم می ترسند.هرکدام را حلی دارند یکی دستکاری در رای گیری ها و دیگری گسترش جامعه مدنی و بین این دو نبرد سختی در حال انجام است. نمی دانم این جدال چند سال طول می کشد اما با توجه به اینکه هزاران سال طول کشید تا مردم ایران بفهمند باید خودشان برای خودشان حکومت تشکیل بدهند و لازم نیست همیشه ارباب داشته باشند(البته شک دارم کامل فهمیده باشند!) احتمالا» چند صد سال دیگر می توانیم به چیزی مشابه دمکراسی در ایران برسیم!

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

there will be the blood

Posted by lord13 در ژوئیه 27, 2008

به نظر من «خون به پا می شود» از بهترین فیلم های امسال بود. اصلا» مهم نیست که کارگردانش را متهممی کنند که اهداف سیاسی داشته ولی به نظر من از جمله عالیترین های سینمای جهان بود. البته برای اسکار جدا» رقابت نزدیکی بین این فیلم و «جایی برای پیرمردها نیست» بود.صد البته که فیلم برادران کوئن مثل همیشه خوب بود ولی این فیلم هم زیبایی های خاصی داشت.مثلا» از مهمترین ویژگی های فیلم قدرت طمع بود. طمع مثل آتش حاصل از نفت چنان بزرگ میشود که حتی فرزند(خوانده) را هم می سوزاند. این شامل کشیش هم می شود.کشیش در مقام خدا و مذهب وارد می شود مقاومت در برابر او به ظاهر مشکلات را در پیش داشت ولی در پایان کارگردان مشخص می کند که خدا هم در این بازی به خاطر پول وارد شده و حرص تنها نیروی بشری است و شاید اینجا مفهوم حرف راجر واترز را بفهمیم که می گوید:
God wants dollars
God wants cents
God wants pounds, shillings, and pence
God wants guilders
God wants Kroner
God wants Swiss francs
And God wants French francs
طمع مهمترین حس بشری است. چه برای پیش رفت و چه برای نابودی.هر دو اینها از یک منبع می آیند.همان نیرویی که جنگ ها را ایجاد می کند و آدم ها را می کشد علم را جلو می برد.این یک چاقوی دولبه است. این طمع چنان بالا می رود که مرد حتی گذشته ی خوبش را انکار می کند و آن را با چشم امروزش می بیند و نمی تواند تصور کند روزی بچه ای را بدون دلیل اقتصادی بزرگ کرده است. او یک هیولا شده که همه چیز را می خواهد.او شیطان نیست. چون خدایی هم نیست. این مفهوم آن تقابل در آخرین سکانس است. وقتی کشیش با شمایل خدا گونه اش وارد می شود و حتی خدا را برای پول نفی می کند. کنایه ایست به اینکه کشیش ها کشیش شدند چون راه دیگری برای پول درآوردن بلد نبودند. و هر وقت که لازم بشود برای پول خدا را زیر پا می گذارند.اینجا هیچ کس معصوم نیست حتی قدیس. بی رحمی فیلم تا جایی است که بعد از کشته شدن افراد در فیلم هیچ هیجانی در فیلم برداری نیست. مثلا» کنار ساحل مرد شیاد بدبخت را کشت و خاکش کرد بدون حتی کوچک ترین ترسی و همانجا راحت خوابید.
طمع که روزی در شکل حس پیشرفت خواهی عاقلانه ظاهر می شد به کشتن یک آدم طماع دیگر ختم می شود تنها چیزی که دقیقا» فیلم را توضیح می دهد نام آن است:
There will be the blood

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

نفت بنیاد ,مستضعفین ,احمدی نژاد

Posted by lord13 در ژوئیه 21, 2008

اتفاق 1)چند هفته قبل امتیاز فروش نفت به بنیاد مستضعفین(یا مستضعفان) داده شد.مقام مسئول می گوید این کار در جهت خصوصی سازی انجام شده.وقتی خبرنگار می پرسد آیا شرکت های دیگر هم می توانند برای این کار درخواست بدهند و مقام جواب می دهد:نه خیر! و این یعنی این کار به بهانه خصوصی سازی انجام شده و فقط در جهت زیاده خواهی است.
اتفاق 2)فروزنده(وزیر دفاع دوران هاشمی ) ناگهان از احمدی نژاد دفاع می کند و او را شجاع خطاب می کند.باید پرسید فروزنده در تمام این مدت ها کجا بوده که در سال سوم و آن هم پس از اعطای حق فروش نفت به بنیاد مستضعفین به شجاعت احمدی نژاد پی برده است.
فروزنده بعد از انتخاب خاتمی به گوشه ای خزید.بهت ناگهانی او را فرا گرفت.ولی جایی همیشه برای امثال او و رفیق دوست ها و عسگر اولادی ها هست تا جیبشان خالی نباشد.یکی از آنها همین بنیاد مستضعفان است که هیچ نظارتی را قبول نمی کند.البته امثال عسگر اولادی عضق بیشتری به خود قدرت دارند تا ثروت ولی فروزنده این طور نبود.
شاید با این توضیحات ارتباط دو اتفاق را فهمیده باشید ولی این سوال برای من می ماند که آرزوی «نظارت دقیق بر همه» کی در این سرزمین بلا زده عملی می شود.

Posted in Uncategorized | برچسب‌ها: , , | Leave a Comment »

آیا به خدا اعتقاد داری؟

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

کنایه ی فوق العاده ای هست در داستان سیزیف.سیزیف خدایان را مسخره می کند و به رسمیت نمی شناسد و به همین جرم مجبور است روز ها کار یکسانی را انجام بدهد. جهان بی انتها برایش انجام یک کار بی سرانجام و بیهوده است.پوچ بودن تمام زندگی اوست.این یکی از دقیق ترین اسطوره های تاریخ بشر است.اسطوره ها در روح ما جاری هستند.گاهی می شود بگویی خود روح ما هستند.در هیچ مرزی محدود نمی شوند.و سیزیف از بهترین تجلی های آنان است.
یکی انسان وقتی بی خداست پوچ است.زندگی یک تلاش بی سر انجام است دقیقا» مثل کاری که سیزیف می کند:بردن سنگ به بالای کوه و رها کردن آن و باز هم تکرار و تکرار و.. . ما همان سیزیفیم رها شده در بی نهایت.برای رشد مان حدی نیست ولی برای خودمان پایان حتمی است و بعد از اینکه پایان آغاز شد هیچ.آن چیزی که مهم است این است که فقط خودم احساس رضایت کنم. نه هیچ کس دیگر. یک رخوت خاص به زندگی دمیده می شود. خواب آلودگی بی نهایت.انگار همه چیز برای هر انسانی از پاسخش به این سوال شروع می شود:آیا به خدا اعتقاد داری؟
وقتی بگویی نه سریعا» زندگی ات دگرگون میشود.تمام نور های جهان تاریک می شوند. و تنها چیزی که راهت را روشن می کند نور سیگارت است.

Posted in Uncategorized | 1 Comment »

باتلاق

Posted by lord13 در ژوئیه 19, 2008

یک دشت بزرگ و صاف که در کرانه ها به کوههای سورمه ای رنگ ختم می شود.آسمان یک دست خاکستری است. نوری به آن راه ندارد و من تعجب می کنم چرا خاکستری مانده و سیاه نشده است.تمام دشت قهوه ای رنگ است. به رنگ باتلاق.البته یک دست نیست و خیلی جاها رنگ تقریبا» سبزی دارد.سبز تیره مثل جلبک های هزار ساله.من وسط این دشت هستم.روی یک خشکی کوچک که فقط به اندازه ی کفش هایم است. و یک تیر چوبی هم از آن خشکی بیرون زده. هیچ صداییی نیست و خاموشی مرگ آور و بوی ترسناک باتلاق من را تا حد مرگ شکنجه می کند.انتظار می کشم اما اتفاقی نمی افتد.دو راه دارم.یکی اینکه آنقدر اینجا بمانم تا از گرسنگی بمیرم و جسدم آرام آرام به داخل این عظیم ترین باتلاق بیفتد.دومی هم اینکه خودم را خر کنم و بیفتم داخل این باتلاق و فکر کنم می توانم خودم را به کرانه ها و کوه ها برسانم! قبلا» دوستی در این باره به من گفته بود که وقتی درون باتلاق باشی علاوه بر سنگینی بدنت روحت هم خرد می شود.از درون می شکنی.چرا که تلاش هایت مثل بال زدن مسخره ی مگسی است که زیر مگس کش گیر افتاده.وقتی بعد از ساعت ها به عقب نگاه می کنی تازه می فهمی فقط چند متر دورشده ای و برای این چند متر تقریبا» تمام انرژی ات مصرف شده! وقتی خواستم از خودم بپرسم که آن دوست چه طور از این باتلاق فرار کرده و این تجربه را به من انتقال داده ناگهان صبح شده بود.با اینکه صبح بود ولی فکر می کنم هنوز احتیاج دارم بخوابم.

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

شب پایان ندارد

Posted by lord13 در ژوئیه 15, 2008

چند وقت دیدم که پوستر تبلیغاتی فیلم children of men تو تهران دیدم ولی از اونجایی که خیلی اهل سینما رفتن نیستم تصمیم گرفتم dvd اش رو بگیرم و ببینم. فکر نمی کردم خیلی فیلم جالبی باشه چون تقریبا» از اینکه سینما های تهران پخشش می کردند می شد فهمید که چه چیزیه! ولی حسم بعد از دیدن فیلم کاملا» متفاوت بود.
داستان فیلم درباره ی یک آدم معمولیه -تئو- که جوونی اش فعال اجتماعی بوده همون دوران هم ازدواج کرده ولی بعد از مردن بچه ی کوچیکش چنان تغییری کرده که بعد از جدا شدن از همسرش چنان بی رمق شده که فقط الکل براش مهمه. سال 2027 اومده و 18 سال از آخرین فرزندی که روی زمین بدنیا اومده می گذرد. همه جای جهان پر از جنگ و نا امنی شده. دوست تئو – جاسپر – که گریمش او را کمی شبیه به جان لنون کرده هم مثل او بوده او با همسر لال و بی حرکتش در یک مخفیگاه جنگلی و مدرن زندگی اش را از راه فروش ماری جوانا به زندانی ها می گذراند!تئو حتی جهان را غیر قابل درمان می داند حتی قبل از قضیه ی نا باروری ها. وقتی هم از خبر کشته شدن جوان ترین فرد روی زمین به شدت ناراحت هستند به گفتگوی بین تئو و جاسپر توجه کنید:
تئو:»اون هم یک آشغال بود مثل بقیه»
جاسپر:» ولی خب اون جوانترین آشغال بود!»
پیچ داستان آن جاست که این دو باید برای تنها خانم حامله روی زمین تلاش کنند. آن زمان است که می بینیم هر دو چه طور جان خود را در این راه می گذارند. در میانه ی مبارزه هم می دانیم تلاش سر انجام خاصی ندارد ولی باز هم این تلاش ادامه می یابد تا جایی که قهرمانان داستان به هدف خیالیشان می رسند. هدفی که هیچ اثری در ادامه ی تاریک زندگی انسانها ندارد. و این سوال را پس از هر موقعیت از فیلم و خودمان می پرسم که چرا؟ چرا وقتی از قطعیت نتیجه که شکست است یقین دارم باید تلاش کنم ؟چرا باید از ماری جوانا با طعم توت فرنگی و مشروبم بگذرم؟ آیا به دنیا آمدن بچه می تواند پایانی بر تمام تاریکی های دنیای امروز باشد؟

Posted in Uncategorized | Leave a Comment »

رفتم اون دنیا تا بمیرم…

Posted by lord13 در ژوئیه 11, 2008

اثری که جامعه در روح هنرمند می گذارد عمیق تر از آن است که بتواند آن را پاک کند.شاید او فقط نباید آن را انکار کند.جنگ ویتنام اسطوره های اسکاندیناوی دوران تاچریسم همگی باعث شدند موج های طلایی از موسیقی در این کشور ها به وجود بیایدد ولی در کشور ما ممیزی از بروز اثرات عواملی مثل جنگ انقلاب فرهنگی و … در موسیقی جلوگیری کرد.خیلی دیر ولی بالاخره کسی پیدا شد که فارغ از هر بندی چه خرده ریز های دستگاه های موسیقی ایرانی و چه وزارت ارشاد به تولید موسیقی بپردازد و او آن چیزی است که محسن نامجو نامیده می شود.هدف من اینجا یک بررسی اجمالی بر اثاری که به نظر من زیبا بوده اند.نامجویی که خواش انتقادی فرهنگ ماست.
آلبوم دماوند آلبوم سولوی نامجوست و تنها وسیله اش هم همان سه تار است.بهترین کارها: عقاید نئو کانتی دلا دیدی مرد جان به لب ریده و آهنگ فوق العاده ی هیچ. عقاید نئو کانتی از مشهور ترین آهنگ های اوست و شاید بتوان آن را تقابل رنج ها و دستاورد هایمان دانست در دستمان هیچ چیز قابل ذکری نیست ولی رنج ها را هم چنان می کشیم.دلا دیدی از بهترین نمونه ای اجرای یک شعر معصر است یک فضای متناسب با شعر و این فضا سازی برای آهنگ هیچ هم بسیار موفق بوده یک تم نا امید برای شعری از خیام:»من جم جمم ولی چو بشکستم هیچ/شمع طبم ولی چو بنشستم هیچ» مرد جان به لب رسیده هم یک نمونه ی موفق بلوز است که با سه تار اجرا می شود!
از آلبوم گیس فقط خود گیس و مار کوزه را دوست دارم. مارکوزه نمایشی از تقابل سنت ما با نماد دو بیتی فایز و دیگری مدرنیته با نماد ماکوزه است و خواننده با عصبانیتی منحصر به فرد آن را می خواند.آهنگ گیس هم پایان جالبی دارد:»ای در توام درمان در بستر ناکامی ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی/ وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم/ این صندل رسوایی…»
جبر جغرافیایی بهترین آلبوم نامجوست.آه که این طور:»بازگشت همه به سوی او نیست…تکرار نمی شود همه چیز..مغز نیست یک مخابرات متروکه» که با تحریر های پیاپی و صدا های عجیب و غریب از بهترین کار های نامجوست.یا آهنگ ای کاش.کلاگ بیتر این آلبوم به این می پردازد که چرا ما در برابر سنت هایمان فکر نمی کنم و این شاه بیت:»بیچاره که ما پیش تو از خاک کمتریم» و یا «ایکاش داوری در کار بود»و یا «چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟»
درباره ی آلبوم ترنج حرف خاصی ندارم و بهترین کارش هم جره بازاست کهبا هارمونیکای عبدی خیلی خوب شده.یک آهنگ هم هست به نام»رفتم سر کوچه» که من خیلی دوستش دارم و به نظر من اگر می شود آن را عنوان عصاره ی کارهای نامجو و عبدی ذکر کرد.یک نسخه ای را قبلا» در بالاترین دیده بودم که فکر میک نم سولوی گیتار هم داشت و علی رغم کیفیت پایینش خیلیخوب اجرا شده بود و نمایش تمام عیار یک راک اعتراضی بود با فریاد های هر دو خواننده کار. یک نسخه ای هم عبدی بهروانفر در سایتش دارد که ساده تر از آن است ولی با کیفیت تر. ساز دهنی در این یک خیلی کار ار فوق العده کرده و به پوچی و تیرگی فضا کمک فوق العاده ای کرده است.
رفتم سر کوچه یک پک از سیگار بگیرم/رفتم اون دنیا تا بمیرم…

Posted in Uncategorized | برچسب‌ها: | 2 Comments »

نه پوچ

Posted by lord13 در ژوئیه 9, 2008

خیلی راحت تره که از چیز هایی که دارید لذت ببرید تا اینکه یک لذت جدید پیدا کنید.
این جمله فلسفی رو خودم گفتم علتش هم اینه که از کل روز داشتم دنبال چند یک گروه خوب موسیقی که نسبتا» جدید هم باشه می گشتم. آما نه تنها موفق نشدم بلکه شکست سختی هم خوردم. تازه فهمیدم جدیدتر ها یا اون قدر بی حالند که دستشان به کار نمی رود و وارد موسیقی نمی شوند یا تمام وقتشان را روی مو و لباسشان گذاشته اند و کار اصلی شان را فراموش کرده اند.البته یک عده ای هم هستن که هیچ کدام از این دو نیستنداین ها یک مشکل دیگر دارند و آن هم این است که پیدا کردنشان سخت است و تنبل هایی مثل من بی خیالشان می شوند!
بی ربط است اما آلبر کامو می گوید:
«این جهان از این پس بدون خدا نه بی حاصل است نه پوچ هر اتم آن غرق در شب برای خود دنیایی است فقط تلاش برای غلبه بر ارتفاع برای ارضای قلب انسان کافی است.»
شاهکار بود نه؟ پس همین الان افسانه ی سیزیف رو دوباره بخونید..

Posted in Uncategorized | 1 Comment »

Babel

Posted by lord13 در ژوئیه 8, 2008

از بهترین فیلم هایی که شاید خیلی کم دیده شده باشد آخرین شاهکار آلخاندرو گونزالس یعنی بابل است.بابل به اندازه ی ساعت ها حرف دارد ولی فقط در 142 دقیقه خلاصه شده. از حکایت درک نشدن ما انسانها تا محکوم به شکست بودن بیشتر جابجایی ها.جابجایی آدم ها از کشورشان تا جابجایی اسلحه از دست یک نفر به دیگری.انگار وقتی چیزی که به جای دیگری تعلق دارد را جابجا می کنید چنان غوغایی به پا می شود که هیچ چیز نمی تواند جلوی آن را بگیرد مثالش اسلحه هاست. در مکزیک حتی هنگام رقصیدن هم با خودشان اسلحه داشتند و اتفاقی نمی افتاد ولی در مراکش اسلحه حتی برای کشتن شغال ها هم به کشتن انسان منجر شد.
داستان آدم هایی که همگی در واقع یک جورند و یک ذات دارند ولی وقتی در جاهای مختلف کره زمین هستند چنان متفاوت نشان می دهند انگار هیچ وجه مشترکی ندارند.دختر ژاپنی دقیقا» مثل پسر مراکشی عمل می کند و شاید اگر جای آن ها را عوض کنیم هیچ تفاوتی نمی کند. یکی وسط تمدن نوین انسانی ایستاده و دیگری جایی که حتی آب تمیز در آن پیدا نمیشود.شخصیت ها همگی پر تلاش هستند از جونز(با بازی برد پیت) تا زن مکزیکی که از بچه های خانواده ی جونز نگه داری می کند. اما تلاش ها ی هیچ کدام تاثیری نمی کند وهر دو برای پیروزی به یک چیز فراتر از قدرت شخصی شان احتیاج دارند.کسی که در ماجرا های پیچیده جانش را از دست می دهد هیچ گناهی مرتکب نشده بود.هر چند حتی سخت است که یک گناهکار در فیلم پیدا کنید!
در تمام اپیزود ها لحظاتی هست که کاراکتر اصلی آن تنها و در سرگردانی کامل قدم می زند. هیچ فرقی نمی کند وسط توکیو باشی در بیابان های مرز آمریکا و مکزیک باشی و یا وسط دشت های سوزان مراکش همه جا تنهایی! هیچ کس زبان دیگری را نمی فهمد.این مساله ربطی به هم کشور بودن ربطی ندارد چرا که هم وطن های جونز هم او را ترک می کنند و هیچ کمکی به او نمی کنند.
مشکل نبودن آمبولانس در مراکش نیست چرا که در آمریکا هم به سختی گمشده ها از کویر پیدا شدند.مشکل عقده های دخترژاپنی یا پسر مراکشی نیست. مشکل مستی پسر مکزیکی نیست.مشکل فقط تنهایی آن هاست. مشکل گوش ندادن آنها به همدیگر است تا مرگ. تا وقتی نمرده اند هیچ اهمیتی برای هم قایل نیستند.
خلاصه اینکه این فیلم را به همه کسانی که دلشان برای هنر ناب تنگ شده شدیدا» توصیه می کنم.

Posted in Uncategorized, سرگرمی | Leave a Comment »