13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for the ‘طنز’ Category

خبر خوش هسته ای یا دیداری با معاون(!) نیروگاه نطنز

Posted by lord13 در ژوئیه 1, 2008

امروز از داغ ترین موضوعات بالاترین داستان ترور رییس جمهور مردمی در رم (بعد از عراق) بود. مثل اینکه بعد از اینکه رییس جمهور مردمی در ایتالیا دچار نا تحویل گرفتگی ( که از ایدز هم بدتر است) شد سفیر ایتالیا احضار شد و بیچاره را برای ادامه کارش مجبور کردند این خزعبلات را بگوید.
اتفاقا» دیدم لینک این خبر از لینک های مورد بحث هم بود و حدود 90 نظر پایش ثبت شده بود.فکر کردم چه چیز قابل به ذکری بوده که این لینک را مورد بحث کرده؟ وقتی پای لینک را نگاه کردم چنان نظرات استثنایی دیدم که برای چند لحظه به شک افتادم آیا جدا» ما به فناوری هسته ای- یا حتی چیز های مشابه مثل کدو حلوایی هسته دار – دست پیدا کرده ایم؟ علتش را الان می گویم.
کسی که اینجا می گوید توی جشن نامزدی بچه خواهرش یک هو متوجه شده که معاون نیروگاه اتمی (بگذریم از اینکه اصلا» در نطنز نیروگاه اتمی نداریم و یک تاسیسات هسته ای هست) نطنز شده و در ضمن ارادت خاصی هم به شخص احمدی نژاد دارد.البته ایشان قبلا» رییس کل پتروشیمی ها و کل نفت ها و خیلی کل های دیگر هم بوده اند.طبق آخرین یافته هایشان در احتمالا» همان نطنز فهمیده اند که ایریدیوم یک عنصری است که با سرعت نور حرکت می کند و هم چنین اندازه ی یک عدس است.
پس از اعلام این خبر خوش هسته ای بود که اهالی بالاترین همه با هم مات و مبهوت ماندند. طبق آخرین اخبار شدت تحیر حاصل از این کشف از تحیر ناشی از سخنان سفیر بیشتر بوده!
معاون(!) نیروگاه اتمی(!) نطنز همچنین افزود:»اشعه باعث سوختگی میشه اما مطمئن باش کشنده است اون هم در چند دقیقه و علت اصلی اون خشک شدن تمام آب بدن تون می باشه.»
جدا» این حرف ها را حتی بزرگترین فکاهی نویس های جهان هم نمی توانند بزنند و به حق یک دوستی گفته اند که این ها را در داستان ها ایزاک آسیموف هم نمیتوانید پیدا کنید! جناب معاونت توضیحات دیگری دراثبات سخنانشان هم داد که به علت شرم و حیایی که دارم از ذکرشان معذورم!
مسایل حل نشده:
1) اگر جناب معاون می دانند ایریدیوم اندازه عدس است – و حتما» می دانند که آهن اندازه ی پیاز است – و سرعت ایریدیوم همان سرعت نور است – و حتما» می دانند که سرعت آهن اندازه سرعت جوجه تیغی سه ماهه است – چرا رییس آن مرکز نشده اند؟ واقعا» کسی با این توانایی چرا به حقش نرسیده؟ ها؟
2) آیا او بعد از علاقه مند شدن به رییس این طور شد یا از اول این طور بود شاید هم ناشی از خوشحالی بعد گل اسپانیا بوده؟
3) قبلا» شنیده بودیم که یک خواهر و برادر از بازار یک لوازمی خریده اند و انرژی هسته ای را درخانه شان ایجاد کرده اند. معاون هم که این طوری است.خب ما که این همه تحریم را تحمل می کنیم آیا اطمینان داریم که به چیزی حتی شبیه فناوری دست پیدا کرده ایم؟

Posted in اجتماعی, تکنولوژی, طنز | برچسب‌ها: | 1 Comment »

از ماست که بر ماست :اصلاحات نگاهی از درون

Posted by lord13 در مه 23, 2008

چه اتفاقی افتاد که آن بیست میلیون نفر دیگر پیدایشان نیست!
وقتی خاتمی برنده انتخابات شد همه خوشحال بودیم که بالاخره گامی به جلو برداشته ایم. دیگر می توانیم به حاکمان با سوادمان امید داشته باشیم. ولی چه شد که این حاکمان کتاب خوانده ی ما اکنون هیچ محلی از قدرت نیستند و انگار مثل آفت از مزرعه جمع شده اند؟
اساسی ترین علت شاید این بود که جامعه ی مدنی شکل نگرفت . نتوانستند احزاب مستقل از دولت را ایجاد کنند. روزنامه ها پایدار نماندند. به نظر من جریان اصلاحات نتوانست بر جامعه ی عام ایرانی کمک کند تا بینش سیاسی اش را تقویت کند. احزاب در عضو گیری سست بودند و اکنون به جایی رسیده ایم که حزب و حزب بازی تقبیح می شوند و کلماتی هستند که انگار بار منفی دارند راحت تر بگویم جامعه ی مدنی پدید نیامد.!
مردم از سیاست گریزان شده اند چرا که دولت های اصلاحات نتوانستن جامعه ی مدنی را تکمیل کنند. یقین دارم که اگر فقط احزاب مستقل و دارای رسانه های قوی و کارا بدون وابستگی به دولت به وجود می آمدند ما همین الان 100 گام جلو تر بودیم و بی شک ظهور پوپولیسم غیر ممکن بود..
ایراد دیگر هم این بود که جریان اصلاحات مثل شتر سواری که شتر خودش را نمی شمارد شده بود به این معنا که از همه چیز انتقاد می کرد و عیب همه جا را با راه حل می داد ولی هرگز به خودش نگاهی نداشت و خودش را ارزیابی نمی کرد و این پاشنه ی آشیل بدی بود چرا که روز به روز ضعیف تر می شدیم ولی هنوز فقط به قله نگاه می کردیم و لحظه ای برای تجدید قوا ایست نکردیم. ای کاش نقد از درون را به جای امروز چند سال زودتر شروع می کردیم!
به همین خاطر است که الان سهم خواهی در این جریان به طورز غریبی مانع از اتحاد است حتی در شریایطی که هیچ جایی هم در قدرت ندارند. گاهی دو سه نفرخودشان را حزب نامیده اند. یا کسی بدون هیچ مرامنامه ی خاصی حزب تاسیس می کند.به عبارت دیگر این تفکر ها نیستند که سهم می خواهند بلکه اشخاصند. به جای اجماع حول تفکر اصلی دوم خرداد حول خاتمی جمع می شویم و حتی بدتر آن که بعد او را کنار می گذاریم!
اگر اتفاق خیلی عجیبی نیفتد وبزرگان باز هم بین خواسته های اولیه شان گیر کنند و باز هم بی سوادیشان گل کند هیچ امید به انتخابات بعدی نیست و شاید اصلا» این پایان عمر اصلاحات باشد!

Posted in Uncategorized, طنز | برچسب‌ها: , | 1 Comment »

ایران 1400

Posted by lord13 در فوریه 1, 2008

با اقدامات فرهنگی دولت در این چند ساله که بعید هم نیست تا 1400 هم طول بکشد آینده فرهنگ ما از این فراتر نخواهد بود:

دیروز کنسرت استاد مسلم آواز ایرانی علیرضا افتخاری معروف به علی عشقی در کفتر آباد افغانستان برگزار شد.این کنسرت  با اجرای محمد طبلی (طبل) علی قلی (دو قل) و حجت الاسلام والمسلمین والمسلمات و … دی جی اسلامیک برگزار شد.استاد آواز هایی را با تاکیدبر اثار قدیمی خود اجرا کردند .از نکت جالب اجرای آهنگ عشقتو بخورم پس از 5 سال بود که تماشاگران را به وجد آورد به طوری که طبق امار رسمی بیش از 70 نفر در حال قر دادن دیده شدند!

مراسم بزگداشت استاد فیلم سازی آقای جلیلی در حسینیه ارشاد هفته پیش برگزار شد.استاد در دوران کاری خود 400 فیلم ساخت که 70 اسکار و 250 نخل طلای کن و جوایز بسیار دیگری برده به طوری که خودش اعلام کرده:» آن قدر شیر و بز طلایی و نقراه ای برده ام که تصمیم دارم یک باغ وحش راه بیندازم!» در این مراسم فیلم حافظ  ایشان برای اولین بار نمایش داده شد مدت این فیلم 67 ثانیه بوده است خود استاد گفتند:» من خودم هم کفم بریده که چه طور فیلم 2 ساعته ام را این قدر کوتاه کرده اند!»

داریوش مهرجویی فیلم جدید خود «مهمان عمه ی خاله» را کلید زد پس از موفقیت سری فیلم های مهمان که از بهترین های آن ها می توان به مهمان دخترخاله و مهمان پسردایی زن عمو اشاره کرد. این فیلم ساز از عنوان جدیدی که برخی منتقدین دل سوز به او می دهند یعنی فیلم ساز تجاری ابراز ناراحتی کرد و گفت:»ببینید لعنتی ها شما هم اگر عرضه داشتید می ساختید پس خفه بشید»

پروژه ی وب ملی به اتمام رسید و تمامی سایت های بی ادب و وابسته به همت برادران سازمان انتحارات سپاه و سربازان گمنام امام زمان منفجر شدند.هم اکنون  کاربران می توانند از سایت های محتوایی و اسلامی خوبی مثل :کیهان و کیهان بچه ها و کیهان خیلی بچه ها و کیهان دیگران و … استفاده کنند به گفته مقام مسئول تعداد این سایت ها از انگشتان دست بیشتر و از انگشتان دو  پا کمتر است وی افزود:»تازه همین ها هم از سرشان زیادیه.»

اجرای جدید محسن نامجو به زودی در قالب دو cd پخش خواهد شد این مداح با سابقه که از شاگردان مرحوم حاج منصور قطری است یک مداحی جدید با نام عزیزان همه فدای انقلاب را در حسینیه تربت جامی های مقیم تهران برگزارکرد و با نام دوست داریم انقلاب پخش خواهد کرد.

Posted in اجتماعی, طنز | برچسب‌ها: , | 3 Comments »

من ایرانی , یک بادکنک هستم

Posted by lord13 در ژانویه 25, 2008

1) من شیخ گروپی (هر شباهت لفظی با آقای کروبی را نفی می کنم) هستم کل سال را با بچه محل ها تیله بازی می کنیم البته این چند وقت خیلی حرفه ای شده ام به طوری که 10تیله متوالی برده ام! من اصلا» از سیاست خوشم نمی آید ولی چه کنیم که اگه نباشه نمی تونیم شکممون رو سیر کنیم به همین خاطر مجبوریم حداقل برای تامین مایحتاج اهل و عیال یک پایمان را هم بگذاریم توی سیاست. خدا رو شکر توی ایران سالی یکی دو تا انتخابات برگزار می شه ما هم که همیشه دم انتخابات مثل بادکنک باد می شیم پر از سیاست و کشور داری و حزب بازی و اصلاحات! ولی نمی دونم چرا بعد از اون دیگه چیزی ازش یادم نمی مونه ولمون کن بریم پی تیله بازی مون بابا …

2) من جمشید تیغ کش هستم البته خیلی ها تیغ کش خالی صدایم می کنند من آدم مهربونی هستم می تونید از ننه جمشید بپرسید ! ولی نمی دونم چرا وقتی یک نفر را می بینم که قد قد می کنه مثل بادکنک پر از آب جوش می شم و دارم می ترکم اون وقته که دیگه دست خودم نیست که باید چی کار بکنم اصلا» گر می گیرم و دارم منفجر می شم و تیزی رو که در میارم هیچ چیز حالیم نیست .. تا اینکه بازم توی زندون پیچ برو بچه ها هستم البته وقتی خارج از زندان هستم کارم موسیقیه به خاطر روح لطیفم هم تا به حال چند بار شکست عشقی خورده ام نمی دونم چرا اون لعنتی ها منو تنها گذاشتن آه انگار دارم گر می گیرم…

3) من دانشجو هستم یعنی از وقتی دانشجو شده ام عشق و صفا است ! تو اینجا فقط می گیم و می خندیم یک هفته پیش توی کلاس فلسفه بودیم که داریوش نیم ساعت از زنگ گذشته اومد و از وقتی که نشست کنار من اون قدر جوک تعریف کرد که داشتیم از خنده می ترکیدیم! نمی دونم چی شد که استاد یک هو مثل بادکنک ترکید و ما رو با مشت و لگد بیرون کرد البته جلسه یکی مونده به آخر بود و ما هم آخری رو پیچوندیم. ولی از دیشب یک سره دارم این فلسفه رو می خونم تازه هیچی هم حالیم نمی شه هر چی هم که حفظ کرده ام رفته مخم رو پر کرده جوری که مثل بادکنک داره می ترکه نمی دونم امتحان چی می شه ولی عجب جکی بود …

Posted in اجتماعی, طنز | برچسب‌ها: | 2 Comments »

گزارش سری

Posted by lord13 در ژانویه 11, 2008

با خبر شدیم که یک سری دست و پا در یکی از استان های کشور بریده شده تصمیم گرفتیم برویم بین مردم و نظرشان را راجع به این اتفاق بدانیم و این هم شد حاصل گزارش بخوانید:

اولین نفر اسمش کامبیز محمد بود و از عسلویه برگشته بود وقتی نظرش را پرسیدم با داد و فریاد گفت:

-این چه وضع مملکت است اصلا» جمعش کنید بابا حقوق ما 4 ماه است عقب افتاده از صبح تا شب داخل دود هستیم نه پول درست حسابی نه غذا تازه همان بخور و نمیر را هم کلی عقب انداخته اند…

-آقا نظرتان راجع به آن مجازات ها چیست؟

-ببین من تا پولم رو ندهی مجازات حالیم نیست…

ببخشید اینجا یک خورده قضیه حساس شد و مجبور شدم حسابی مرتیکه رو سر جاش بنشونم { آخ زیر چشمم هنوز درد می کنه }

تصمیم گرفتم بروم همین سر چهارراه کامرانیه خودمان که اگر دعوایی چیزی شد بچه محل ها باشند دیگر کتک نخوریم…

نفر دوم یک خانمی بود که داشت از انستیتو ایز ایران بیرون می آمد ما هم سریع سوالمان را پرسیدیم:

– ببینید ما که کشوری هستیم با پیشینه تاریخی و مهد تمدن های کهن نباید با این کار ها خودمان را خراب کنیم. مثلا» شما آمریکا را ببینید لنگه نداره عشق منه آخه میدونی هفته دیگه دارم می رم پیش برادرم اونجا.

– خب یک فرق هایی هم هست بین نظام مجازات اون ها با ما

– بله فرق هست مثلا» رییس جمهور اونها پسر گاو چرانه ولی رییس جمهور ما پسر آهنگر. اون همه آدم ها رو مثل گاو و گوسفند نفهم می بینه و می خواد یک جوری حتی زورکی به دمکراسی وآزادی برسونه و رییس جمهور ما می خواد با یک پتک گنده بکوبد بر سر ما تا ما را اصلاح کند خب این هم روشش است دیگه

– ببینید پتک یک چیز است با شمشیر دست و پا را بریدن یک چیز نظر شما چیست؟

– من فکر می کنم پدر این محمود جون تو کارگاه شمشیر سازی کار می کرده

– آخر این کار را که رییس جمهور نکرده که شما بهش گیر داده ای؟

چشمتان روز بد نبیند این سوال را که پرسیدم دیدم یک ماشین مستقیم اومد طرف ما هی می گفت مگه خودت خار مادر نداری ما هم که چشممان ترسیده بود پا به فرار گذاشتیم شانس اوردم اصغر جیگر ببخشید پرفسور اصغر جیگر را دیدم و پریدم توی ماشینش و گرنه عمراگ الان اینجا نبودم از اصغر سوالاتم را پرسیدم گفت:

– ببین اصلا» این مخالف دمکراسی نیست و عین قانون است که یک عده بی پدر و مادر را این طور داغان کنند تازه همین چند روزه قرار است چند نفر را هم بترکانند!

– یعنی چی؟

– یعنی از بالای برجی چیزی می اندازیمشان پایین دیگه!

– به چه جرمی؟

– از اون کار ها دیگه

– چی؟ .. آهان .. ولی شیرین عبادی برنده نوبل صلح چیز دیگری می گفت؟

– اصلا» به حرف اون گوش نکن اون می خواد خودشو یک جوری تو دل این کوفی عنان جا کنه آخه می دونی از وقتی که من بهش جواب رد دادم یک سری درگیری عاطفی پیدا کرده مثلا» همین چند شب پیش با بیل کلینتون توی یک پارتی تو همین شهرک غرب گرفتنش. این بیل پدر سوخته رو هم که نمی دونم با چه رویی فرداش رفت پیش زنش…

نگفته بودم این پر فسور از چند سال پیش خفن قاطی کرده راستی گزارش ما خوب شده؟

Posted in اجتماعی, سیاسی, طنز | برچسب‌ها: | 1 Comment »

مرد جان به لب رسیده یا کسی که سایتش را بستند

Posted by lord13 در سپتامبر 17, 2007

شبی یاد دارم که چشمم نخفت و این قدر نخفت که از گرسنگی جان به لبم رسید و تصمیم گرفتم بروم چیزی بخورم در یخچال را باز کردم و دیدم خبری از خوراکیجات نیست گفتم: آه که این طور! رفتم سر کوچه تا یک سوسیسی چیزی پیدا کنم و این شکم وا مانده را سیر کنم که دیدم این یک نفر هی بیچاره این وقت شب در خیابان به همه یک آدرسی نشان می دهد و مردم هم یا نمی دانند یا بیچاره را به مسخره می گیرند.من هم حس انسان دوستانه ام تشدید شد و رفتم جلو دیدم در کاغذی که دارد یک چیزی شبیه اداره قیلتر کنی و از این ها نوشته! گفتم آخه بدبخت این وقت شب دنبال این چرا می گردی؟ گفت دست روی دلم نذار که خون است از چند ساعت پیش این تلفن شر کت ما زنگ می خورد که ای بابا چرا سایت شما بسته شده؟ و ما هم مانده ایم چه کار کنیم آخر زندگی هفت سر عائله را با همین یک سایت می دهیم نازه این غیر از آن جماعتی است که از طرف کمیته امداد آمریکا به ما معرفی شده اند ما در شرکت مان به ان ها یک کاری داده ایم. من دیدم طرف صاحب شرکت است به خودم گفتم اگر شرکتش چیز خوبی باشد طرح رفاقت بریزیم و نون توی روغن تازه اون موقع دیگر مجبور نیستیم که این وقت شب برای سوسیس بیرون بیاییم یک نگاه به سر تا پایش کردیم و دیدیم شلوارش پاره است پیراهنش هم یک چیز های زشتی به انگلیی نوشته که خجالت می کشم بگویم… گفتم تو که شرکتت از طرف آمریکا حمایت می شود این چه وضع لباس است؟ گفت:تازه از راه آمریکا رسیده بودم و توی ترمینال حیران بودم که یک سری ریختند و ما را گرفتند و یقه کتمان را نگاه کردند و تا دیدند مارک آمریکایی دارد از تنمان کندند و تا اعتراض کردیم گفتند شانس آوردی اعدامت نمی کنیم سریع فرار کن تا همه نفهمیده اند دوست شیطان گنده ای! خوب من هم توی تهران به این بزرگی گیج شدم و از اولین لباس فروشی این لباس ها را گرفتم تازه اون پلیسه هم کلی از ما به خاطر پوشیدن لباس های ایرانی تشکر کرد.

من دیدم بیچاره راست می گوید ازش پرسیدم اسم شرکتت چیه؟ گفت: گوگول گوگال یه همچین چیز هایی من هم خوشم نیومد آخر آدم اسم شرکتش را می گذارد گال؟! فکر کردم دیدم این حتما» از دست زور گویی های استکبار جهانی و هم دستان ظالمش که حق ستمدیدگان را در زئیر و الجزایر و… می خورد خسته شده و به ام القرای اسلام آمده گفاز زبان خودش هم بشنوم گفتم:بابا دمت گرم حالا به خاطر چی اومدی ایران؟ گفت: چند بار بگم این ها سایت ما را بسته اند و ما مانده ایم و سایت بسته مان نمی دانیم چه کار کنیم.گفتم بدبخت من خودم ده تا سای بیشتر از تو بسته ام دیگر هیچ کاری اش نمی شود کرد برو یک پیکانی چیزی بخر و مشغول شو و اگر نه سرت بی کلاه می ماند.

تا این حرف را زدم این بدبخت شروع کرد به آه و زاری که:کاش قضاوتش در کار بود کاش داوری در کار بود…دوست داشتم می نشستم و دلداری اش می دادم ولی این شکم لعنتی امان نداد و ما را به خداحافظی مجبور کرد.حالا اگر کسی این بیچاره را دید بهش یک کمکی بکند با این وضع تورم چرخاندن زندگی هفت سر عائله خیلی سخت است. 

 

Posted in اجتماعی, طنز | 8 Comments »

به چند دستگاه مقصریاب نیازمندیم!

Posted by lord13 در سپتامبر 2, 2007

به چند دستگاه (حدود 70 میلیون) مقصریاب با کارایی در مشکلات کوچک بزرگ متوسط جیبی و پالتویی نیازمندیم.این دستگاه ها باید در هر شرایطی از قبیل اجتماعی سیاسی ورزشی علم و تکنولوژی میراث فرهنگی و هنری با سرعت و بدون دقت اولین مقصر را شناسایی کند.در صورت امکان چند باند بزرگ (از اون ها که در هیئت ها دارند) همراهش باشد که نام شخص شناسایی شده را با صدای بلند داد بزند و او را رسوای خاص و عام کند.برای تسریع ساخت سفارش ساخت رابه موسسه هایی هم چون ناسا بدهید.

توجه:شرکت در خصوص قبول یا رد پیشنهاد ها کاملا» مختار است.

 متقاضیا مدارک خود را تا تاریخ…

علت چیست که ما به جای رفع مشکل و پیدا کردن راه حل ابتدا در به در دنبال مقصر می گردیم؟ مساله چیست یافتن مقصر یا حل مشکل؟ شاید دلیل این که ما سال ها است از روش های مختلف برای مجازات مجرمین استفاده می کنیم ولی هنوز نتوانسته ایم جرم ها را کنترل کنیم این باشد.وقتی یک دسته قاتل یا یک باند را دستگیر می کنیم در ذهنمان نمی آید که این ها چه طور مجرم شدند ولی در عوض به سرعت همه نوع لوازم را برای مجازات به یاد می آوریم.آیا اینکه پیشگیری بهتر از درمان است را هنوز باور نداریم؟ شاید آن قدر تنبل هستیم که به جای ریشه یابی فقط می توانیم شاخه هایی را قطع کنیم که فقط عضوی از یک درخت فاسد هستند.

اگر شیشه اتاقتان بشکند آن را عوض می کنید و با مسبب آن برخورد می کنید ولی آیا اصلا» علاقه ای دارید که بدانید چه طور شیشه شکست؟ ما بارها از یک سوراخ گزیده می شویم ولی بدون توجه به خود مشکل سرسری وساده لوحانه پس از برخورد با شخص خاطی ماجرا را فراموش می کنیم تا دفعه بعد که همان شرایط پیش بیاید.

آیا به جای این همه تبلیغ برای اعدام بهتر نبود برویم و پایه های جامعه سست مان را محکم کنیم؟ وقتی دو تا بچه با هم بر سر شکستن مداد دعوا می کنند و هر کدام دیگری را مقصر می دانند ما کار آن ها را بی هدف و بی نتیجه می دانیم ولی خودتان بگویید چه قدر وقت در روز صرف پیدا کردن مقصر از کوچک تا بزرگ می شود؟گاهی یافتن مقصر مهم می شود ولی هرگز اهمیت آن به اندازه حل اساسی مشکل نیست و اصلا» یا مجازات مجرم هم گاهی مشکل تشدید می شود.

و ما هنوز به دنبال مقصر هستیم!

 

Posted in اجتماعی, طنز | 3 Comments »

پست یا ام الخبائث

Posted by lord13 در سپتامبر 1, 2007

گویند در سال 1428 قمری پس از هجرت در بلاد مردمان آریایی موسوم به ایران زمین چاپار خانه هایی موجود بود لیکن با نام «پست خانه» (به ضم پا) نقل است هر آنکه با احوال خوش و خندان در این مکان شوم وارد گشتی با چهره ای افروخته چون مرغ درون مایکروویو خارج گشتی و آهی سرد از دل پر درد بر آوردی که ای خالقا چرا مرا مادر بزاد!گویند آنجا هم چون غاری بی انتها بود که هر چیزی در آن وارد گشتی لیک خروجی در کار نبود.

در این مکان که شیطان در آن لانه کردندی هر نوع بسته از قبیل زیور آلات و نقدینه و یا آن میع حیات – که کارت سوخت نامیدندی – بیامدی دیگر برون نرفتی مگر به حیلت هایی که اهل فن با تلاش زیاد یافته بودندی این رندان سال ها تلاش نمودندی تا دانشی کامل از علم لا یزال در ضمیرشان حلول پیدا کردندی و آن را بر پوست آهو حکاکی کرده تا برای هدایت خلق و جلوگیری از هرگونه گمراهی و ضلالت آن را بر در چاپار خانه نصب کردندی (البته از خارج تا چاپاران از آن آگاهی نیافتندی) و آن اصول آسمانی چنین است:

تملق:آن قدر از برای چاپار تعریف نموده که ای قربانت روم ای نشسته بر عرش کبریایی ای همه جلال و جبروت ای همه روی جهان زیر سم اسب تو بیا و گناه مرا به کرمت (به فتح کاف) ببخشای تا بسته ی خود بیابم به سر منزل مقصود رسانم تا شاید بندی ازدستم گشاید و سیاهی زندگی را روشن گرداند.

مایه تیله:در این راهکار که به گفته رندان همگان را پسند آید و دشمنان را خوار گرداند باید چند دیناری از پس صره در آوری و زیر زیرکی در دست چاپار نهی تا او صدای خوش ضربت سکه ها برهم را بشنود و آن گاه بسته از داخل صندوق بیرون کشد و در دست نهد که بیا و مالت باز گیر که این را خدای از بهر امانت به ما داده بود تا بنده خدای را دهیم و او را در کارش یاری دهیم!

تریپ بی خیالی:این راه برای اموالی است که ارزش آن ها از هزار دینار کمتر است چون بنا بر گفته رندی که در کار تجارت و بازرگانی دستی داشت اگر ارزش مالت خفیف است آن را به کرامت خود به دولت بخش و کامل بی خیال شو که که اگر دنبال کنی جیبت خالی و مالت ضایع و وقتت حرام خواهد شد و از اعمال و مناجات نیز باز می مانی و بنا بر نرخ سقوط سهام بلاد نیویورک نیز سودی نخواهد داشت .

البته گویند دعا نویسی در بلاد قم سکنی دارد که دعایش هم چون آب بر آتش است و این درد را در مان می کند لیکن نگارنده به همان اصل سوم قانع شد و از خیر هرگونه بسته ارسالی بگذشتندی…تا چه قبول افتد.

Posted in اجتماعی, طنز | 3 Comments »

زندان برای شادی

Posted by lord13 در اوت 24, 2007

حتما» خبر دارید که چند وقت پیش یکی از مسئولان زندان گفت بند209 زندان اوین از جمله به ترین بند ها در کل کشور است و خیلی از زندانی ها خواهان این هستند که به این بند منتقل شوند.مورد دیگر اینکه هاله اسفندیاری می گوید مسئولان زندان بسیار مهربان بوده اند و با او مودبانه رفتار کرده اند!خب حالا خبر سوم این است که اون فردی که در بازی استقلال پریده بود وسط زمین را به زندان اوین منتقل کرده اند.

حالا به راحتی می توانید درک کنید چرا اون بیچاره این همه ژانگولر بازی از خودش در می کرد! آره درسته چون آرزوی رسیدن به سرزمین رویا هایش که همانا زندان اوین است در دل می پرورانده است.باید از این مسئول زندان پرسید در حالی که جمعیت زیادی از ایرانیان زیر خط فقر زندگی می کنند آیا درست کردن زندان مجهز اتلاف سرمایه ملی نیست (البته در صورتی که راست گفته باشد) و از طرف دیگر آیا زندان مثل شهربازی است که عده ای بخواهند هی این ور و اون ور بروند و جا عوض کنند که خوش باشند؟چرا به جای پذیرش اعمالتان به صنعت بافندگی روی آورده اید و با ذهن کوچک تان وقایع رویایی ایجاد می کنید.شاید هم این دستوری از پسر آهنگر است.

آیا بهتر نیست از این به بعد به جای زندان ها به ساخت مجتمع های تفریحی روی بیاوریم چون هم مراکز تفریحی در کشور کم هستند و از طرف دیگر زندان توصیف شده هم به پارک شادی شبیه تر است. با این ترفند می توانیم در ساعات غیر کاری زندانیان (البته طوری که مزاحم آرامش آنها نشود) از این پارک برای پر کردن اوقات فراغت ملت استفاده کنیم.

تا کی توجیهات تخیل برای مردم کافی خواهد بود نمی دانم ولی حتی یک کودک فقط چند روز داستان های تخیلی را باور می کند.

Posted in اجتماعی, سیاسی, طنز | 1 Comment »

مچ گیری

Posted by lord13 در اوت 19, 2007

 داوود احمدی‌نژاد برادر رئیس جمهور و رییس بازرسی ویژه نهاد ریاست‌جمهوری در جلسه شورای اداری استان زنجان با بیان اینكه «بلوك غرب در حال فروپاشی است» 

همین چند وقت پیش بود که روزنامه کیهان کشف کرده بود که در پشت این کتابهای هری پاتر لابی های اسراییلی هستند و با این داستانها ذهن بچه ها را مسموم کرده اند ولی حالا می توانید ببینید پس از جناب رییس جمهور بقیه اعضا هم کتاب ها را خوانده اند ! این جملات برادر هم درواقع دلیل است چون ایشان پیش گویی کرده اند همانطور که برادرشان می کنند و بار ها اسراییل را ذلیل خاص و عام کرده اند یکی نیست بگوید بابا تو که این جور کتاب ها را می خوانی سریع جو زده نشو و ادا در نیاور که سر از دیوانه خانه در می آوری.از ما گفتن بود.مثل اینکه حالا دیگه پیش گویی حلال شده ما هم این کار را می کنیم و پیش بینی می کنیم که در چند وقت اخیر برادران احمدی نژاد چه کار هایی می کنند:

1 هفته بعد:برادران ردا های بلند مشکی می پوشند و یک چوب بستنی هم در دست دارند و هی به سمت آمریکا و اسراییل نشانه می گیرند.

2 هفته بعد:رسما» اعلام می شود همه ملت باید آزمایش خون بدهند تا خون های اصیل مشخص شود و هر کس که اصیل زاده نیست تبعید می شود.

 1 ماه بعد:مراودات دولت کریمه (ایران) با دولت فخیمه (انگلستان) آغاز می شود تا پسر با هوش رییس – که حالا به نام سالادیسیوس تغییر نام کرده – به مدرسه ای در آنجا که جادوگری می آموزد منتقل شود.

2 ماه بعد:در نطق های شب جمعه رییس رسما» به جای لغت جرج بوش گفته می شود»اسمشو نبر»و برادران به همراه تحریریه کیهان محفل کلاغ را راه اندازی می کنند!

 3 ماه بعد:به علت گرانی بنزین مردم مجبور می شوند همچون رییس با چوب جارو این و آن ور بروند!

4 ماه بعد:اولین مدرسه جادوگری ایرانی با حمایت علما شروع به کار می کنند و الهام هم با حفظ سمت معلم جادوی سیاه می شود!…

چون من خیلی کوتاه بین هستم فقط تا 4 ماه را دیدم بقیه را شما بنویسید.

Posted in اجتماعی, طنز | 3 Comments »