13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for the ‘اجتماعی’ Category

تو تصادف تمدن له شدیم داغون شدیم!

Posted by lord13 در نوامبر 21, 2008

» آلبوم جدید کیوسک » تنها محرکی بود که باعث شد بعد از مدتها یک مطلبی بنویسم.
کیوسک را از آلبوم دومشان که » عشق سرعت » بود شناختم و بعدا» آلبوم اولشان یعنی » آدم معمولی» را هم گوش کردم. حالا هم که فکر می کنم حداقل 10-15 بار آلبوم جدیدشان یعنی «باغ وحش جهانی» را گوش کرده ام.
به احتمال زیاد کیوسک تنها گروه راک فارسی بوده که هم تداوم داشته و هم پیشرفت. گروه معرکه ای مثل ماد حتی یک آلبوم مشخص هم منتشر نکرد و یا گروهی مثل اوهام حتی نتوانست خودش را تکرار کند. و به چنان بدبختی رسید که دیگر خودشان قطعش کردند.
کل آلبوم فقط 35 دقیقه است ولی کل این زمان مفید مصرف شده. تم آلبوم مثل کار های قبلی کیوسک است. یعنی یک آدم از اتفاقات اطرافش صحبت می کند. انتقاد می کند و گاهی هم عصبانی می شود و گاهی هم ناامید از تغییر اوضاع. به تمام اتفاقات جامعه گریزی می زند:» از اون تارزان بی عرضه که رفت و وارث جنگل شده چیتا!» و فکر می کنید منظور از تارزان بی عرضه و چیتا چه کسانی هستند؟ گاهی اشارات صریح تر هم هستند مثل «این همه جنگ و دعوا سر یه ریش تراش! » و این همان طنز تلخ است. طنزی که در این آلبوم به اوج خودش رسیده. انگار یک آدم بی خیال دارد بدبختی هایمان را به ما گوشزد می کند.
به نظر من بهترین آهنگ آلبوم «آقا نگه دار» است است.یک نگاه جدی است به امروز ایران.به سرنوشت ما که معلوم نیست دست کیه! برای من که خیلی نوستالژیک شد و دلم گرفت خصوصا» اینجاش:»مشارکت مدنی شد تنبیه بدنی فکر کردیم اوضاع بهتر میشه اما اشتباه می کردیم …»
محسن نامجو هم دراین آلبوم مشارکت دارد.در آهنگ «یارم» می خواند و شروع آهنگ «آی آی 1″ هم همان ملودی آهنگ دوزخ محسن نامجو است.
خلاصه اینکه این آلبوم که شاید برای مدتها از بهترین ها باشد را از دست ندهید.
پس نوشت(ها):
1) گر که صاحب داره اینجا آفتابه دار دم مسجد کیه؟
2) رکورد از اینا(» «) رو شکوندم!
3) گروه فانوس هم جالبه خصوصا» آهنگ فکر شون عالیه. چه پیشرفتی کرده راک فارسی.
4) به این نتیجه رسیدم که فیلم مارمولک کمال تبریزی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام. فکر می کنم تبریزی توی فیلم خدا را حذف کرده و یک جور خوبی را خارج از مکافات تبلیغ کرده.

Advertisements

Posted in هنری, اجتماعی | 5 Comments »

ناتنی:روایتی لغزنده از سرگشتگی

Posted by lord13 در سپتامبر 1, 2008

چند روز پیش دوست خوبم ورتیگونه یک رمان معرفی کرد به نام ناتنی نوشته ی مهدی خلجی. از خلجی چیز زیادی ندیده بودم درباره ی رمان هم فقط اسمش را شنیده بودم. نوع روایت داستان از نظر سبک (اگر اشتباه نکنم) جریان سیال ذهن است. چیزی که خیلی کم در داستان های فارسی دیده ایم. چه در گذشته ی دور و چه حالا. در داستان های فارسی با یک داستان مشخص روبروییم که اتفاقات به ترتیب زمان روایت میشوند. اما در این داستان این اتفاق نمی افتد. روایتگر داستان همین طور که راه می رود و با دیگران حرف می زند به یاد خاطراتش می افتد و آنها را هم می گوید تقریبا» هیچ وقت خاطرات کامل نیست چون مدام از یک جا به جای دیگر سر می خورد و این کار به نظر من بهترین و عالیترین کار نویسنده است. در یک پاراگراف گاهی از خیابان های پاریس تا کنار امام جماعت قم جا به جا می شویم و نویسنده این کار را به طرز جادویی انجام داده کهنه تنها آزار دهنده نیست بلکه همراهی مخاطب را هم بر میانگیزد. نکته ی مهم تر شاید این باشد که به مخاطب کمک می کند بهتر و عمیق تر (نه ساده تر) احساسات شخصیت داستان را بفهمد.این بخش رمان به شدت من را تحت تاثیر قرار داد انگار توی کله ی یک نفر هستم و تمام فکر هایش و احساساتش را می فهمم میدانم دیدن این صحنه او را به یاد چه چیزی می اندازد و علت مکثو تعجیل هایش را درک می کنم.گاهی حتی در وسط جمله زمان عوض می شود انگار شخصیت داستان حتی کنترل فکرش را هم ندارد!جالبتر این است که این طرز روایت کاملا» با مضمون و متن اتفاقاتی که می افتد هم هماهنگ است. درباره ی اتفاقات و خود داستان شاید این پاراگراف استثنایی را بتوان چکیده ی کل داستان دانست:
lچرا همه اش دارم لیز می خورم؟ چرا کنترلم را از دست داده ام؟ زندگی دارد کجا می برد مرا؟ چرا همه آمده اند . زهرا نیامده؟ چرا آقای فروغی صبر نمی کند زهرا بیاید؟ چرا نماندم همان قم خراب شده درس طلبگی بخوانم؟ چرا باید این قدر به زهرا فکر می کردم؟ چرا ذهنم را افسار نبستم که به هر کتابی سر نکشد؟ چرا همه چیز را برای خودم تلخ کردم؟ تلخ کردم یا تلخ شد؟ پدرم می گفت اگر عمامه بگذارم در شهر مدینته العلم آقای خویی خانه می دهند تا مادام العمر مجانی تویش بنشینیم. همه چیز را از دست دادم. خر بودم؟ چرا همه چیز به همه چیز گره خورده؟
جدا از روایت داستان که بی شک از بهترین ها است ولی در خود داستان نکات عجیبی هست فواد( شخص اول داستان) انگار جای خالی زن در دوران کودکی و نوجوانی اش را حسابی پر کرده طوری که هیچ وقت زندگی اش خالی از زن ها نیست نه یکی گاهی حتی چند نفر زهرا کریستینا نازلی نیوشا حتی ژنوویو. به نظر من روابط و اتفاقات او و این زن ها فقط ساخته ی ذهن فواد است.به بیان دیگر فواد بعد از این که آن ها را شناخت خودش را با آن ها تصور می کند. مثل آن شب با ژنوویو. نشانه اش شاید این است که گاهی ارتباطش با آنها فقط در فضایی دونفره است و کلیدش رفتن نا گهانی ژنوویو است. شاید هم من اشتباه می کنم.

به طور کلی رمان ناتنی سعی کرده نشان بدهد فرض های پدران ما برای نسل های بعدی درست نبوده. نگاه متفاوت آیندگان به آنها برایشان آزار دهنده است و چه قدر قشنگ است جایی که می گوید ما مثل غذای مسموم در شکم این سیستم هستیم باعث دلدردش شده ایم و او می خواهد ما را بالا بیاورد و بیرون بیندازد.اینجا معنی اسم رمان را می فهمیم. فواد خودش و نسلش را فرزند ناتنی نسل قبلی می داند.او با پدرش هیچ نقطه اشتراکی ندارد همانطور که احتمالا» بقیه ندارند. در این نگاه قم همان ایران است و مردمش مردم ایران و آشکار تر حوزه همان سیستم حاکم است. سرگشتگی بی حد فواد و عشقش دانستن از راه کتاب دو سر یک مسیرند که فواد در نماد نسل های بعد از انقلاب مدام آن ها را طی می کند. او نمی تواند راحت باشد حتی وقتی که کاری به کار کسی ندارد. می گوید مبارز سیاسی نیست ولی از کشور فرار می کند چون اطمینان ندارد. شاید تاریک ترین بخش رمان شاید آنجاست که کسانی مثل باقر یا زهرا هم قربانی میشوند.یک پیام آشکار:نه تنها مخالفت با سیستم بلکه شک کردن در آن سبب نابودی است.حتی خود فواد هم که به ظهر در لندن زنگی خوبی دارد در درونش تاریکی و آزار دوران قم بودنش را تحمل می کند و آن تباهی هنوز در چشم هایش موج می زند. درون نا آرامش است که با عث می شود ژنوویو بگوید:نگاهت آبستن است. حالا فقط کافی است ازاینجا فایل 1 مگاباتی را دانلود کنید و با سیگار روشن آن را بخوانید!

Posted in هنری, اجتماعی, شخصی | 1 Comment »

روشن فکر فله ای!

Posted by lord13 در اوت 18, 2008

این روزها هر طرف رو که نگاه می کنم روشن فکر ها رو می بینم! بیشتر کسایی که یک مطلب (هر چند چند خطی) نوشته اند (توی وبلاگ یا سایت یا روزنامه ی کوچک) حس شدید روشن فکر دارند. و جالب اینجاست با صراحت خودشان را روشن فکر می دانند تازه از این لحاظ خودشان را نقد هم می کنند! مثلا» همدیگر را به دخالت در حوزه های غیر تخصصی متهم می کنند.البته شاید هم حق دارند چون توی کشوری که ترکیب فرانکشتاینی «روشن فکر دینی» ابداع می شود حتی راننده تاکسی هم وقتی درباره ی قیمت بنزین صحبت می کنند ژشت روشن فکرانه دارد!
این مساله یک ریشه ی عمیق دارد که درخت رویش بیشتر مسایل جامعه ی مدنی ما را در بر گرفته است:متفاوت بودن تعریف ها.
ما وقتی صحبت می کنیم از کلمات زیادی استفاده می کنیم کلمه ای مثل سیب زمینی در جمله ی «دو کیلو سیب زمینی خریدم» به وضوح یک معنی دارد(در شرایط استاندارد!) اما وقتی یک نفر می گوید:»دمکراسی را در چارچوب قانون اساسی می پذیریم» دقیقا» یک معمای بزرگ مطرح کرده چرا که اصلا» معلوم نیست از نظرش دمکراسی چیست که باید در قانون اساسی ما (که خودش چند ها خوانش متضاد دارد!) بگنجد. شاید آن را مثل درزگیر می داند که برای محکم کاری استفاده میشود و باید در و پنجره های نظام را عایق کند!
روشن فکر به نظر من کسی است که سیستم های مختلف را در دوران مختلف مطالعه کرده باشد و با ذهن باز بتواند راه کار ارایه کند. کسی که یک کتاب در مدح لیبرالیسم خوانده حماقت خودش را ثابت کرده اگر از آن دفاع کند.شاید مشکل چپ ها در ایران همین بود آنها مراحل بعدی کارشان را مطالعه نکرده بودند تجربه ای نداشتند و کورکورانه وارد فضای تاریک می شدند خودشان هم تعریفی از آینده نداشتند به همین خاطر امروز بیشترشان امروز بنابر موج زمانه لباس لیبرال دمکراسی پوشیده اند! شاید چند سال دیگر فاشیسم بشوند .کسی چه می داند!بیچاره کسانی که واقعا» روشن فکر هستند. به نظر من بیشتر کسانی که پلاک روشنفکری برای خودشان نصب کرده اند بی سواد های بیکاری هستند که حرف مفت می زنند. در این حالت برای روشن فکر واقعی دریچه ی کوچکی هم برای حرف زدن نمی ماند یعنی سیستم منتقدان اصلی اش را خفه کرده بدون اینکه حتی غیر مستقیم کاری با آنها داشته باشد.
من واژه ی روشن فکر دینی را قبول ندارم چرا که کسی با این صفت ذهنش باز نیست وظیفه ی او این است که دین را توجیه و تایید کند و این یعنی او حتی قبل از شروع کارش نتیجه گرفته دین مطلوب ترین است. پس او ذهن آزاد و بازی ندارد و هرگز با هیچ نظری از دین مخالفت نمی کند پس او اصلا» روشن فکر نیست! ترکیب بی معناست.

Posted in اجتماعی | 1 Comment »

حرامزادگی سیاسی:چگونه پسر از پدر نشانه ای ندارد.

Posted by lord13 در ژوئیه 29, 2008

یک مقاله هفته ی پیش در شهروند امروز از کرباسچی چاپ شده بود که یک نکته ی جالب با خودش داشت. کرباسچی چون به حلقه ی تکنو کرات ها و کارگزاران تعلق دارد طبیعی است که ازآن ها دفاع کند.اما حرفی که کرباسچی زد شبیه دفاع نبود و بیشتر واقع بینانه بود.سوالی که برای من بعد از خواندن آن مقاله برای من پیش آمد ربطی به هدف اصلی آن مقاله نداشت و یکی از نکات فرعی مورد نظر نویسنده اش بود.»چرا از دل دولت 8 ساله ی تکنوکرات ها حکومتی با شعار دمکراسی و توسعه ی سیاسی بیرون آمد(یک پیش رفت و حرکت از فن سالاری به مردم سالاری) ولی از دل حکومت توسعه ی سیاسی حکومت مبتنی بر پوپولیسم و نا متعدل و ضعیف و نا کارآمد بیرون آمد.صریح تر بگویم چرا حاصل دوران تعدیل اقتصادی توسعه ی سیاسی بود ولی حاصل توسعه یسیاسی پس رفت و یک پوپولیسم مبتنی بر بی خردی شد؟
این سوال هم هست که آیا اصلا» دولت نهم فرزند حلال و مشروع خاتمی بود. آیا حاصل رفرمیسم بود یا پدر دیگری داشت؟ به نظر من این پدر-حتی پدرها- دیگر بود که باعث این فاجعه شد پدرهایی متفاوت مثل شورای نگهبان انصار و حلقه های قدرت. همانطوری هم که می دانید فرزندان نامشروع به پدر واقعی و حتی پدر بزرگ هایشان شباهتی ندارند و حس عاطفی هم از آن ها به ارث نبرده اند.به همین دلیل است که به سادگی پدر کشی می کنند!
باید اعتراف کرد که تکنو کرات ها در نگهداری از مادر دولت بعدی (انتخابات) موفق تر از اصلاح طلبان بودند!

Posted in اجتماعی, سیاسی | برچسب‌ها: , | Leave a Comment »

بی تجربگی

Posted by lord13 در ژوئیه 23, 2008

تا به حال فکر کرده اید چرا ما به فیلم احتیاج داریم؟ چرا باید ساعت ها به تماشای چیزی بپردازیم که ممکن است گاهی تخیلی باشد و گاهی اتفاقی در جایی دوردست باشد؟ به نظر من علت این است که ما امروز در خانه هایمان دچار کمبود تجربه شده ایم یا کمبود اتفاق در زندگی!
اگر به زندگی چند صد سال پیش برگردیم می بینیم اتفاقاتی مثل جنگ ها یا حوادث طبیعی و حتی خشکسالی ها باعث می شد انسانها با چالش هایی روبرو بشوند و مجبور باشند تقریبا» تمام وقتشان را برای آن بگذارند.اعتقاد به چیز های عجیب و ماورایی زندگی آن ها را دچار نوعی هیجان ذاتی می کرد.کوچ ها و جنگ ها باعث جهان بینی جدید و تولید افسانه هایی می شد که خود مردم آن ها را بازی می کردند.ولی امروز ما در خانه هایمان که ممکن است حتی یک باغچه هم ندارند زندگی می کنیم.صح سر کار می رویم کار می کنیم و شب خسته می خوابیم.هیچ روزی برایمان از این قاعده خارج نیست.و پس از مدتی یک جای خالی و خلا در زندگی مان احساس میشود و آن تجربه های جدید است.به قول پینک فلوید گاهی سعی می کنیم با گیتار جدید ماشین قوی تر و چیز های دیگر آن را پر کنیم ولی آیا می شود؟
همین حس خلا درونی است که ما را مجبور می کند برای پر کردن آن و ایجاد احساسات جدید خیره به یک تصویر ساعتها دنیای خودمان را فراموش کنیم و خود را در یک دنیای دیگر ببینیم.جایی که حتی عقلانی نیست ولی به ما تجربه جدیدی می دهد.یک احساس جدید.گاهی ما را به فکر وا می دارد و ما را به طور خلاصه مشغول می کند تا بتوانیم تاخی دنیای یکنواخت اطرافمان را تحمل کنیم.درست مثل چاشنی های غذا.مثل کیکی که مادر دوران بچگی همراه شربت های تلخ به ما می داد!

Posted in اجتماعی, شخصی | Leave a Comment »

به ارباب نیازمندیم!

Posted by lord13 در ژوئیه 13, 2008

ما به تاج نیاز داریم تا از گذاشتن آن بر سرمان احساس افتخار و قدرت کنیم.برای ساختن این تاج از اولین چیزی که ببینیم استفده می کنیم. گاهی نیازمان به ساختن تاج زیاد می شود وقتی که فکر می کنیم کار مهمی انجام داده ایم. مثلا» زمانی یک نفر را تا حد اسطوره بالا می بریم و آن را به عرش می چسبانیم ولی وقتی از جنبه های دیگر او آگاه می شویم چنان تخریبش می کنیم که انگار حق زیستن هم ندارد. مثالش همین احمد باطبی. که بعضی آن قدر بزرگش کردند که خودشان هم الان زیر این تاج بزرگ در حال له شدن هستند. ما برای هر افتخارمان به یک نماد یا یادبود نیاز شدید داریم. این تفکر یک کشور استعمار زده است.یک جامعه از هم پاشیده.فعالیت های دانشجو های فرانسوی در ماه می 1968 بدون نماد باقی مانده همه جای جهان از آن یاد می کنند هر کس برداشتی از آن دارد. یکی کنده شدن سنگ فرش ها یکی دانشجوی آلمانی الاصل و.. را یک مثال از آن حرکت می داند ولی هیچ کدام آن را محدود نمی کنند.هیچ کدام نمی خواهند یک نماد برای آن پیدا کنند.یک نماد زمینی که روزی بگندد.این یک مورد ساده بود.ما به تاج نیاز داریم که افتخار کنیم و بعد وقتی احساس کردیم آن تاج دیگر قدیمی شده آن را تخریب می کنیم. ما به ارباب نیازمندیم در هر زمینه ای برای هر کاری برای هر چیزی!

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | Leave a Comment »

اعدام می شویم!

Posted by lord13 در ژوئیه 3, 2008

گمان می رفت مجلس جدید متعادل تر از دولت باشد و این تفاوت آن ها را گاهی در مقابل هم قرار دهد ولی این یک رویا بود! مجلس دو فوریت در خواست برداشت از حساب ذخیره را رد کرد و با این کار حساسیت ها را از آن دور کرد وحالا با آن موفقت کرده. جالب است سال قبل هم دولت این لایحه را به مجلی داده بود و آن زمان خبری از خشکسالی یا سرمازدگی نبود! و امسال هم همان دوباره داده شده و فقط عنوان خشکسالی را یدک می کشد.
مجلس جدید در اصل سیاست های دولت را جلا داده شده و با ظاهر زیبا معرفی می کند و تازه در مواقعی مثل قانون جدید از دولت هم جلو تر افتاده. در این قانون آمده است:تاسيس و داير کردن وبلاگ و سايت مروج فساد و فحشاء و الحاد می توانند موجب اعدام شخصی خاطی شوند.
قانون دقیق نیست و دست کارگزار مربوطه را باز می گذارد چرا که جرم فساد اصلا» مشخص نیست. همانطور که با طرح امنیت اجتماعی به حجاب رسیدگی می شود ممکن است با دیدگاه های انتقادی هم با نام فساد برخورد شود. به نظر من هدف اصلی قانون همین است چرا که همه می دانند یکی از بزرگ ترین جامعه های مجازی – نسبت به امکانات اینترت – در ایران است به طوری که گاهی در کنار غول هایی مثل چین و برزیل قرار می گیرد. از این جامعه همواره سرکش هایی پدید می آیند. مثال بارزش در سیاست است چرا که در جامعه ای درهایش بسته اند شما مجبورید در حیاط خلوتتان هوا بخورید.
در واقع این قانون بیشتر برای این وضع شده است تا این فضای باز بسته تر و کوچک تر شود. کار کرد عملی ندارد چرا که اثبات هویت یک فرد کار راحتی نیست و درضمن تعداد خیلی بیشتر از آن است که رسیدگی کردن به تحقق بپیوندد پس هدف چیست؟ هدف ایجاد یک ترس است یک دلهره یک فضای پلیسی چرا که دولت ها هرگز تک تک افراد را تحت نظر ندارند ولی سعی می کنند این فضا را به وجود بیاورند که مردم چنین احساسی داشته باشند.
نتیجه اینکه از این به بعد رشد وبلاگشتان کمتر می شود و نباید از تعطیل شدن های پیاپی وبلاگ ها تعجب کرد.

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: , | 3 Comments »

خبر خوش هسته ای یا دیداری با معاون(!) نیروگاه نطنز

Posted by lord13 در ژوئیه 1, 2008

امروز از داغ ترین موضوعات بالاترین داستان ترور رییس جمهور مردمی در رم (بعد از عراق) بود. مثل اینکه بعد از اینکه رییس جمهور مردمی در ایتالیا دچار نا تحویل گرفتگی ( که از ایدز هم بدتر است) شد سفیر ایتالیا احضار شد و بیچاره را برای ادامه کارش مجبور کردند این خزعبلات را بگوید.
اتفاقا» دیدم لینک این خبر از لینک های مورد بحث هم بود و حدود 90 نظر پایش ثبت شده بود.فکر کردم چه چیز قابل به ذکری بوده که این لینک را مورد بحث کرده؟ وقتی پای لینک را نگاه کردم چنان نظرات استثنایی دیدم که برای چند لحظه به شک افتادم آیا جدا» ما به فناوری هسته ای- یا حتی چیز های مشابه مثل کدو حلوایی هسته دار – دست پیدا کرده ایم؟ علتش را الان می گویم.
کسی که اینجا می گوید توی جشن نامزدی بچه خواهرش یک هو متوجه شده که معاون نیروگاه اتمی (بگذریم از اینکه اصلا» در نطنز نیروگاه اتمی نداریم و یک تاسیسات هسته ای هست) نطنز شده و در ضمن ارادت خاصی هم به شخص احمدی نژاد دارد.البته ایشان قبلا» رییس کل پتروشیمی ها و کل نفت ها و خیلی کل های دیگر هم بوده اند.طبق آخرین یافته هایشان در احتمالا» همان نطنز فهمیده اند که ایریدیوم یک عنصری است که با سرعت نور حرکت می کند و هم چنین اندازه ی یک عدس است.
پس از اعلام این خبر خوش هسته ای بود که اهالی بالاترین همه با هم مات و مبهوت ماندند. طبق آخرین اخبار شدت تحیر حاصل از این کشف از تحیر ناشی از سخنان سفیر بیشتر بوده!
معاون(!) نیروگاه اتمی(!) نطنز همچنین افزود:»اشعه باعث سوختگی میشه اما مطمئن باش کشنده است اون هم در چند دقیقه و علت اصلی اون خشک شدن تمام آب بدن تون می باشه.»
جدا» این حرف ها را حتی بزرگترین فکاهی نویس های جهان هم نمی توانند بزنند و به حق یک دوستی گفته اند که این ها را در داستان ها ایزاک آسیموف هم نمیتوانید پیدا کنید! جناب معاونت توضیحات دیگری دراثبات سخنانشان هم داد که به علت شرم و حیایی که دارم از ذکرشان معذورم!
مسایل حل نشده:
1) اگر جناب معاون می دانند ایریدیوم اندازه عدس است – و حتما» می دانند که آهن اندازه ی پیاز است – و سرعت ایریدیوم همان سرعت نور است – و حتما» می دانند که سرعت آهن اندازه سرعت جوجه تیغی سه ماهه است – چرا رییس آن مرکز نشده اند؟ واقعا» کسی با این توانایی چرا به حقش نرسیده؟ ها؟
2) آیا او بعد از علاقه مند شدن به رییس این طور شد یا از اول این طور بود شاید هم ناشی از خوشحالی بعد گل اسپانیا بوده؟
3) قبلا» شنیده بودیم که یک خواهر و برادر از بازار یک لوازمی خریده اند و انرژی هسته ای را درخانه شان ایجاد کرده اند. معاون هم که این طوری است.خب ما که این همه تحریم را تحمل می کنیم آیا اطمینان داریم که به چیزی حتی شبیه فناوری دست پیدا کرده ایم؟

Posted in اجتماعی, تکنولوژی, طنز | برچسب‌ها: | 1 Comment »

چرا باید به شایسته سالاری نه گفت!

Posted by lord13 در ژوئن 29, 2008

باید با شایسته سالاری مخالفت کرد. برخلاف نام فریبنده ای که دارد یکی از اصلی ترین بلا هایی است که بر سر ما می آید چونکه «هر کس ملاک خاصی برای تعریف شایسته دارد» و این اصلی ترین ایراد است. اوایل انقلاب در تمام ابعاد و کوچک افرادی با ویژگی انقلابی بودن به کار گرفته شدند ملاک شایستگی آن زمان این بود و همین باعث درجا زدن شد باعث هدر رفتن سرمایه های زیادی شد. مثال بزرگش همان راننده ای است که چون راننده ی امام شد توانست به وزارت برسد. کسی که به وضوح تخصصی نداشت حالا به یکی از قرتمند ترین ها تبدیل شده! علت چیست/ همان شایسته سالاری از دید انقلابی ها که فقط پایستگی در راه امام را شایستگی می دانستند.

سال ها بعد رهبر از احمدی نژاد به شدت حمایت می کند و با وجود مخالفت مجلس به او اجازه ی برداشت از حساب ذخیره ارزی می دهد! پس او را شایسته می داند کسی را که همگان به عملکرد غیر عقلانی خود و اطرافیانش ایمان دارند. کسی که خود را در هاله نور می بیند . در حال ربایش می بیند. تازه دست امام زمانش را هم کارهای خود می بیند!

همین متغیر و سلیقه ای بودن شایستگی امروز انتخابات را با چنان بحرانی مواجه کرده. پس به جای شایسته سالری به اجرای  قانون درست و دقیق بازگردیم.

Posted in اجتماعی | برچسب‌ها: | 3 Comments »

سکولار شدن فرآیندی خود به خودی است

Posted by lord13 در ژوئن 27, 2008

سکولار شدن یعنی جدا شدن سازمان های عقلی از سازمان های دینی فرآیندی نیست که بتوان با نیروی خارجی آن را اجرا کرد مثال آشکار آن را در دوران رضاخان دیدیم. با اینکه تمام انرژی دولت صرف این کار شد ولی اثری عمیق نداشت و اتفاقا» باعث شد که دین بازگشتی قدرتمند تر در حکومت داشته باشد یعنی حکومت اسلامی که امروز شاهد آن هستیم.
از طرف دیگر این فرایند آشکارا و به طور طبیعی انجام می شود چرا که عقل و دین با هم اختلاف جدی دارند چرا که اساس دین بر این است که افراد مصلحت خود را تشخیص نمی دهند پس می توان برداشت کرد که ورود دین به حکومت خود به خود رای مردم را بی مفهوم می کند. پس تضاد عقل و دین در حکومت به شکل تضاد رای مردم و خواسته ی حاکمان تبدیل می شود از اینجا می توان به تضاد ساختاری این لغت پی برد:مردم سالاری دینی!
از آن جایی که نیاز فطری انساس از او می خواهد خودش سرنوشتش را در دست بگیرد به همین ذلیل خواسته ی درونی او به طرف آرا متمایل است و این همان چیزی است که باعث می شود ببینیم امروز گفتمان رایج جهانی به دمکراسی است. یعنی حاصل انواع حکومت ها و روش های مختلف به این ایده رسیده که دمکراسی فعلا» بهترین است و از مهمترین ارکان آن هم رای مردم است پس به طور خود به خود جریانات اجنماعی به سمت سکولار شدن پیش می روند و این به عامل خارجی نیاز ندارد. مشکل اینجا است چون قدرت تفکر جامعه کم است گاهی این روند سرعت خیلی کمی پیدا می کند که احساس می شود اصلا» به سکولار شدن تمایل ندارد که به وضوح تلقی اشتباهی است.

Posted in اجتماعی, سیاسی | برچسب‌ها: | Leave a Comment »