13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for the ‘اجتماعی’ Category

درد مشترك : استبداد

Posted by lord13 در فوریه 19, 2010

بعد از خوندن اين مطلب از ورتيگونه دوست عزيزم تصميم گرفتم كه حتما» مطلبي در اين باره بنويسم. ايده ي خوبي بود كه آرتا هرمس داده. اما هر دفعه اتفاقي افتاد تا حالا.
چند روز پيش فيلم جديد بهمن قبادي يعني «كسي از گربه هاي ايراني خبر نداره!» رو ديدم. لذت بردم. هرچند كه اگر به معني كلاسيك بخواهم توضيح بدهم فيلم خوبي نيست اما چون درباره ي موسيقي است و از آن مهمتر اينكه وجه مستندش خيلي خوب است من دوستش دارم. به اين فكر افتادم چقدر استبداد به هنر اين مملكت ضربه زده. رزيم قبلي با وجود اينكه اصلا» قابل دفاع نيست اما به طور نا خواسته غول هايي از بيضايي و رادي تا دولت آبادي و گلشيري رو در خودش داشت. كه گاهي اين بزرگان بهترين كارهاشون رو در اون دوره خلق كردند. مثلا» به يقين بيضايي ديگر اجازه نداره كه فيلم شاهكاري مثل غريبه و مه بسازه. اين به نظرم ظلم به منه. به من كه بايد بتونم از هنر مندي كه در دورانم زندگي مي كنه استفاده كنم. من نمي تونم رمان فوق العده ي كلنل دولت آبادي رو بخونم چون وزارت ارشاد اجازه نمي ده منتشر بشه. جالبه كه اين رمان بررسي زوال يك خانواده است در طي حكومت هاي استبدادي قبلي و جديد! اي كاش اونقدر آلماني مي دونستم كه نسخه ي آلمانيش رو بخونم. (جالبه كه ترجمه ي آلماني اين كتاب منتشر شده. فكر كنم اين اولين كتابيه كه قبل از انتشار خودش ترجمه اش منتشر ميشه!)
به مدت 5 ماه توي موزه ي هنر هاي مدرن نيويورك تيم برتن نمايشگاه داره. شايد خيلي طبيعي به نظر بياد ولي تا به حال فكر كرده ايد ما چند تا هنرمند تجسمي دارم؟ كم نيستند جوان هايي كه از دانشكده هنر فارغ التحصيل شدند اما كجاست نمايشگاهشان؟ اصلا» فازغ شده ها را ول كنيم كجاست نماشگاه استادان!
از اينها بگذريم! به نظر من شايد مهمترين مشخصه يك سيستم استبدادي اينه كه لذت هاي يك فرد رو حداقل و رنج و درد حداكثري براش ايجاد ميكنه. نمي دونم چه طور ولي متاليكا توي آهنگ Harvester Of Sorrow كه قبلا» همينجا راجع بهش توضيح داده ام اين لقب رو زورگو ميده:» Distributor of pain» لقبي كه جدا» گوياست.
چيز ديگر درك نشدگي است. من مي دانم كه حتي در جوامع آزاد هم انسانها درك درستي از هم ندارند اما حداقل اين امكان فراهم است كه 50% آدم هايي كه تلاش مي كنند به حقشان برسند اما استبداد ابدا» اين اجازه را نمي دهد. حشمت الله طبرزدي و چند نفر از دوستانش مصاحبه اي داشتند با اعتماد ملي زمانيكه محمد قوچاني سردبيرش بود (اين مصاحبه در ويژه نامه اي چاپ شد كه يك بخشش مصائب دوران احمدي نژاد بود به قلم نويسندگان و روزنامه نگاران و … و بخش ديگرش مصاحبه اي طولاني با سه تا دوستان قديمي احمدي نژاد كه در اون به طرز جالبي ريشه هاي اين جريان بررسي شده بود از كلاس هاي خصوصي مصباح تا آقاي عصا به دست كه بعد از برگشتن از خارجه الهام شد!) در اين مصاحبه هر سه مصاحبه شونده جزء مغضوبان حاكميت بودند. يكي از اونها حرف غريبي مي زند: به نظر من اگر سيستم دمكراتيك بود نتيجه اين نبود كه چند نفر كه سالهاي زيادي رو با هم كار كرده اند اين قدر نتايج متفاوتق داشته باشند كه يكي به 10 سال حبس در تبعيد برود و يكي رييس جمهور شود. (به مضمون) اين حرف تكان دهنده است ولي واقعيته. در شاهكار كوندرا بار هستي در فصل آخر غم خيلي زيادي حس ميشه. گاهي فكر مي كنيم كه ما به خاطر سگ متاثر شده ايم اما حقيقت اين است كه ما به خاطر زندگي هاي هدر رفته غمگينيم. از توما پزشك ماهري كه شيشه پاك كن و كاميون ران شده تا ترزايي كه عمري رو در شك گذروند و يا سابينا كه عمرش رو در فرار از خودش نابود كرد و در نهايت هم به آرامش نرسيد.
علت اين عدم درك هم شايد به اين برگردد كه استبداد ديالوگ رو محدود مي كند و فقط مونولوگ دارد. شما مي بينيد كه صداهاي منفرد همه جا هستند اما هيچ همنوايي نيست. مردم همه توي اتوبوس يا سر كار و… با هم حرف مي زنند اما هدفشان دقيقا» حرف زدن است نه فهميدن يا شنيدن ديگران. اين اثري است كه از نوك هرم قدرت به پايين سرايت كرده. بيماري كه بعيد است درمان كوتاه مدت داشته باشد.
اين درك نشدگي بدون ترديد به تنهايي منتج مي شه. تنهايي كه آدم ها رو مي شكنه. مردم ارزش هاشون رو زير پا مي گذارند چونكه تنهايي اميد رو ازشون گرفته چونكه راه ديگري ندارند. من به كسي كه با استبداد همكاري مي كنه مثل جوكر به هاروي دنت توي dark knight نگاه مي كنم من با اون مشكل شخصي ندارم اون فقط يك نماد از بلايي كه سر من مياد. من كاري به زندگي تباه شده ي كسايي ندارم كه لاي زنجير و كابل هاي استبداد له شدند من فقط مي خواهم بگم كه استبداد در مجموع غم رو توي زندگي هر آدم معمولي زياد مي كنه اون قدر زياد كه تاب مقاومت رو از دست مي دي.
احمد شاملو مي گفت:
انديشيدن
در سکوت.

آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد

اما آن‌گاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادت‌اش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

حداقل من نتيجه رو در اين مي بينم كه دم فروببندم و فكر كنم و منتظر قضاوت زمانه بمونم.

اما
اينهمه كه گفتم دلايل تنفر من از استبداد نيست. اين ها شايد ريشه ها باشد اما ما دلايل ساده تري براي تنفرمان داريم. مثلاگ فكر مي كنم هر كسي كه رمان شاهكار عباس معروفي يعني فريدون سه پسر داشت را خوانده باشد مي فهمد چه طور در يك خانواده تنفر از انقلاب آغاز مي شود. قلب خواننده فشرده مي شود و بغض مي كند وقتي كه مادري جسد فرزندش با پاهاي شلاق خورده و بدن پر از گلوله تحويل مي گيرد.
شايد ساده ترين دليل چيزي باشد كه ديروز شنيدم: كسي مي گفت كه 4 هفته است top gear برنامه محبوبش را نديده. چرا؟ چون برادران پارازيت بارانش كرده اند! باور كنيد اين دليل بزرگي است. باور كنيد محروم كردم مردم از ساده ترين بخش هاي لذت بشري راحتترين كار براي ايجاد تنفر است.
توي شماره ي 46 نشريه ايراندخت (كه قوچاني تا حد زيادي به درد بخورش كرده خصوصا» بخش علمش كه هر هفته دستپخت خوش مزه ي كاوه فيض اللهي رو داره) مصاحبه اي هست با همسر يكي از زندانيان بعد از انتخابات به اسم خانم سليماني. آقاي سليماني يكي از اصلاح طلب هايي بوده كه خيلي چهره نبود اما با توجه به مشاغلش آدم مهمي بوده. نكته ي اين گزارش اين بود كه به گفته ي خانم سليماني خانواده ايشون بعد از اين حوادث با ايشون قطع رابطه كرده اند! احتمالا» به خاطر اينكه خيلي ولايي تشريف دارند! (رحمت اسلامي رو مي بينيد) و وقتي هم كه فرزندان خانواده ها با هم درباره ي پدر دستگير شده صحبت مي كنند دچار تمسخر ميشوند! (اين ديگر عين مكتبي بودن است!) من به سرعت به ياد مصاحبه اي از احمد شاملو كه در سايتش هم هست افتادم كه شاملو به بردگي و اصرار بر آن اشاره مي كند:
» و تازه هنگامى كه مى‏بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‏شود كه گوساله‏وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‏ها و نفرت‏ها و نوميدى‏ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‏شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‏ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‏تر و تحملش خرد كننده‏تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‏كردند و حرف‏هاى آن‏ها را گزارش مى‏دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‏هاى رژيم استالين. »
آخر اين نوشته ي طولاني هم به ياد همه كساني كه زير چرخهاي سياه اين غول له شدند اين بخش از كتاب مذكور عباس معروفي را مي آورم:
مثل ستاره پخش مان کرده اند توی این صفحه سیاه که هر کدام مان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلاً هستیم . اما نمی دانیم در کدام منظومه می چرخیم ، برای چی می چرخیم ، و چقدر می چرخیم.

پس نوشت:من در اين مقاله از كلي ( » ) استفاده كردم. يادش به خير! زماني كوهيار مطلبي از من خواند و طعنه اي در اين باره به من زد. امروز او كنج زندانست. من آن قدر معتقد نيستم كه برايش دعا بكنم. ولي با تمام وجود آرزو مي كنم كه از اسارت آزاد شود , آن وقت قول مي دهم كمتر از ( » ) استفاده كنم!

Posted in هنری, اجتماعی, شخصی | برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 2 Comments »

اندوه من اندوه گيل گمش است

Posted by lord13 در سپتامبر 16, 2009

رنج مي كشم. رنج مي كشيم. خيلي رفتار هاي اكسپرسيونيستي ندارم كه درونم را بروز بدهم ولي اين روز ها نمي دانم چه چيزي است كه روح را مي تراشد. كه نمي توانم بنويسم :اينجا همان اوشنيايي است كه جورج اورول در 1984 ترسيمش كرده. كه بغضم را نمي توانم بخورم. كه مي بينم استبداد مدام سياه تر مي شود و ماهمچنان ابلهانه لبخند مي زنيم و بي خبريم. الان مي توانم بفهمم آن چيزي كه بيضايي بزرگ در وقتي همه خوابيم رسم كرد چه بود: عقب عقب رفتن تا حذف موجوديت. تمام حقوقمان را سلب مي كنند تا وقتي كه حتي وجود داشتن مان را هم نفي كنند. بله زير آن ظاهر مهيب زير آن معاني پيچيده اين بود كه فرياد مي شد.
چه مي شود كرد. چه مي توان گفت. نمي دانم ولي مي دانم تمام رنج ها باز هم و باز هم تكرار مي شوند و ما هرگز از زير بار ستم سر بلند نخواهيم كرد.
اكتاويو پاز شاعري است كه در درماندگي ها راهي نشانم مي دهد. اين هم بخشي از شعري به نام لحظه. با صداي شاملو بخوانيد:

اندوه من
اندوه گيل گمش است
– بدان هنگام كه به خاك بي شفقت باز آمد.-
بر گستره ي خاك شبح ناك ما
هر انساني آدم ابوالبشر است.
جهان با او آغاز مي شود
و با او به پايان مي رسد.
هلاليني از سنگ
ميان بعد و قبل
براي لحظه اي كه بازگشت ندارد.
«من انسان نخستينم و انسان آخرين.» –
و همچنان كه اين سخن بر زبانم مي گذرد
لحظه
بي جسم و بي وزن
زير پايم دهان مي گشايد و بر فرازسرم بسته مي شود.
و زمان ناب
همين است!

Posted in اجتماعی, شخصی | 2 Comments »

چه کسی تجاوز می کند؟

Posted by lord13 در اوت 17, 2009

مي خواهم چند اتفاقي كه در اين چند وقت اتفاق افتاده را بررسي كنم:
1) تجاوز به زندانيان آن هم به گستردگي كه مسكوت گذاشتننش غيرممكن است كه ما را به اين نتيجه مي رساند كه اين كار تصميم اشخاص نبوده بلكه يك دستور از بالا بوده.
2) مخالفت با گفتن الله اكبر به صورت رسمي و برخورد با گويندگان آن.

درباره 1:
سيستم به جايي رسيده كه از وحشيانه ترين روش ها براي مقابله با مخالفين استفاده مي كند و با توجه به افشاي آن انگار هيچ ترسي هم از بر ملا شدن آن ندارد كه چه بسا از جو ارعاب آن هم سود ببرد و شايد اصلا» هدف اصليش همين باشد. از اين نظر ديگر نمي توان گفت كه ما با يك ديكتاتوري ساده روبروييم بلكه شك ندارم كه اين سيستم در كنار شوروي و آلمان هيتلري قرار خواهد گرفت و درجه ي استبداد در آن حتي از چين فعلي خيلي بالاتر است.
درباره 2:
الله اكبر شعار دين اسلام است و در اين شكي نيست. وقتي كسي آن را مي گويد احتمالا» با اسلام هيچ مشكلي ندارد. سيستم هم اظهار مي كند كه اسلامي است. پس چرا كسي كه الله اكبر مي گويد در مقابل سيستم قرار گرفته است؟ آيا جاي شك باقي است كه دين جز ابزاري در دست زورگويان است؟ ماركس كه مي گويد «دين افيون توده هاي مردم است» منظورش اين است كه قدرتمندان با ابزار دين توده هاي مردم را مثل انسان معتاد ناتوان مي كنند. حد اقل بايد اذعان كرد كه ماركس سير تاريخي جامعه و حكومت را به بهترين وجه مطالعه كرده بود.
سوال: كسي كه اين اعمال وحشيانه را انجام مي دهد چه طور آدمي است؟
نسل بعد از انقلاب تماما» آن چيزي نبود كه در دانتشگاهها شكل گرفت و شد نسلي مدرن كه گاهي تمام و يا بسياري از آنچه دستاورد انقلاب ناميده مي شد را انكار كرد. چيزي كه موازي با آن شكل گرفت دو قسمت بود:
1) افرادي كه از فقر به حكومت پناه بردند و جذب نهاد هايي كه در مناطق محروم فعاليت گسترده اي داشتند مثل بسيج شدند. اين افراد زير پروپاگانداي شديد حكومت هر چند نه در وضع خوبي بلكه در يك زندگي حداقلي كه از همين نهاد هاي شبه نظامي تامين مي شد زندگي كردند و در واقع پياده نظام حكومت شدند بي آنكه خرج زيادي براي حكومت بردارند. همان طور كه گفتم آنها پياده نظام استبداد شدند. رد آنها را مي توانيد در گروههايي مثل انصار حزب الله هم ببينيد كه مثلا» در تهران بيشتر در جنوب شهر فعاليت مي كنند و با هزينه ي كم مي تواند بسياري از دورريز هاي عادي اجتماع را سازماندهي كند و در واقع حكومت از اين راه شبكه اي بزرگ از شعبان بي مخ ها دارد.
2) گروه دوم فرزندان و نسل هاي بعدي كساني است كه در سيستم ج.ا.ا. از رانت گسترده استفاده كرده اند. آنها عموما» از خانواده هايي ثروتمند و صاحب نفوذ هستند كه پيش از انقلاب هيچ نبودند و عظمتشان را مديون رانت خواري هاي بعد از انقلابشان هستند. اين نسل عموم مردم و رنجشان را درك نمي كند و از طرف ديگر به شدت وابسته به حكومت است و به همين خاطر تمام تلاشش را براي حفظ آن مي كند. اين نسل مديراني را مي سازد كه در اين سالها به نام مديران جوان شناخته مي شوند.آنها از پدران خويش هم به نظام وفادارترند.
ويژگي مشترك اين دو گروه در اين است كه:
خدايي به جز ولايت ندارند و از طرف ديگر چيزي از عواملي كه انقلاب را باعث شد نمي دانند. طبيعتا» براي آنها ارزش هايي مثل آزادي و عدالت معني ندارد و من فكر مي كنم آنها همان كموموسول هاي شوروي و جوانان عضو حزب نازي هستند كه روحشان در ايران حلول كرده. سرسپردگي اين گروهها به حدي بود كه نزديك ترين افراد خانواده ي خود را فداي آرمان خلق يا نژاد برتر مي كردند و امروز هم مي بينيم كه جاي اين ارزشها را ولايتمداري (سرسپردگي به پيشوا) گرفته است. اين نسلي است كه بايد از آن ترسيد. نسلي است كه اگر هر كس ديگر به جاي آنها بود تا به حال نظام به خاطر تناقض دروني فروپاشيده بود. آنها گرگ هاي درون پوستينند.

Posted in اجتماعی, سیاسی | برچسب‌ها: , , , , , | 1 Comment »

و نوبت خود را انتظار می کشيم بی هيچ خنده ئی !

Posted by lord13 در اوت 1, 2009

1.قبلا» فکر می کردم که عصر سیاه تر و طولانی تری از استبداد شکل گرفته و حالا بعد از قضیه دادگاه تشریفاتی دارم مطمئن تر می شوم. البته چنین چیزی نیاز به یک تصفبه ی خونین دارد که این دادگاه احتمالا» همان است. پس هشدار می دهم این دادگاه به احتمال زیاد به جوی خونباری خواهد انجامید.

2. با صحبت های عطریانفر و ابطحی مشخص شد که فرایند شکستن زندانیها انجام شده اما به نظر من تاثیر زیادی نخواهد داشت. دلیل من این نیست که مردم اعترافات را باور نمی کنند چرا که شهرام رفیعزاده و روزبه میرابراهیمی که در قضیه ی وبلاگنویسها اعتراف کرده بودند می گفتند حتی دوستان هم فکر ما هم این اعترافات را تا حدی پذیرفته بودند! ایراد کار اینجاست که تریبون ها رژیم مدتهاست که دارند همین حرفهایی که اعتراف کننده ها می زنند را تکرار می کنند و افکار عمومی به نوعی بی حس شدگی رسیده اند. افرادی که کیهان را قبول دارند خب قبل از این اینها را از آنجا خوانده بودند اما کسانی که به اخبار رسمی سیستم اهمیتی نمی دهند خیلی به این حرف ها توجه نمی کنند.

3.من نه در عکس ها و نه گزارشها چیزی از احمد زید آبادی نشنیدم.

3.امیدوارم دوستان دوستانی که در دادگاه اعتراف می کنند را درک کنند. داستانی دارد محسن مخملباف به اسم جراحی روح که در آن هر چند به شکلی سورئالیستی ولی حال و هوای زندان و باز جو را توضیح می دهد. من فکر نمی کنم که کسی بتواند انتظار داشته باشد که افراد زیر فشار های شدید روحی و جسمی مقاومت کنند. فراموش نکنیم آنها قهرمان نیستند.
4. یک زمانی عباس عبدی در دادگاهی خواست بازی کند و با اعتراف کردن آزاد شود ولی نتیجه آن طور نبود البته عبدی هم نامه ای نوشت و سیستم رسوا شد. کار عبدی عاقلانه بود اما دیدیم که سیستم با عقب رفتن عبدی یک قدم جلو آمد و زیر قرارش زد و من به طرز وحشتناکی فکر می کنم این بار اصلاح طلبان زندانی زیر تیغ گیر کرده اند امیدوارم اشتباه کنم و لی به شدت بوی خون می آید.
5. سالمرگ بامداد شاعر احمد شاملوست و هوا شاملویی شعر خطابه تدفین از کتاب کاشفان فروتن شوکران(شاملو این شعر را در شهادت خسرو روزبه سروده):
غاقلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون می زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.
وينان دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده ی آتش ها
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
که تباهی
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده می گذرد.
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پائی ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.
در برابر تندر می ايستند
خانه را روشن می کنند،
و می ميرند.

Posted in اجتماعی, سیاسی, شخصی | 1 Comment »

موریانه بودن

Posted by lord13 در ژوئیه 11, 2009

نه اینکه آچمز شده باشم یا نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ویا حتی نه اینکه سرم به کار و زندگی ام گرم باشد. اتفاقا» خیلی هم در گیر بودم بعد از این اتفاقات بعد از کودتا.
در گیر دوستان دربند شده! برای خودم عجیب بود که نسل من مگر چند مرتبه باید روی صلیب برود. هم سن های من همگی آدم های زن و بچه داری هستند که خیلی وقت است از زمان ایده آلیست بودنشان گذشته. یعنی اینکه شنیدم دوستان قدیمی ام گرفتار شده اند برایم عجیب نبود چون با خودم قیاسشان می کردم ولی وقتی رفتم و خانواده شان را دیدم تازه فهمیم اتفاق عجیبی افتاده.شاید لحظه ای یاد روزهایی افتاده بودند که 10-12 سال پیش از باطوم جا خالی می داند تا نسل بعدیشان تاوان ندهد برای آزادی تا مثل مسیح بر صلیب بروند و گناه آزادی خواهی بعدی ها را به جان بخرند. ما هم یک وقتی اکتیویست بودیم ایده آلیست هم بودیم و تقریبا» همه مان چوبش را هم خوردیم و تا چند وقت پیش جای همان زخم ها را سند افتخارمان می دانستیم. زخم هایی مثل چند شب زندان خوابیدن و پرونده دار شدن و سکته های پدر و مادر ها و جای شکستگی ها و … . اما حالا زخم های جدیدی هم برداشتیم زخمی مثل بی ثمری آن زخم های کهنه تر.
می خواستم بگویم دیگر بس است کشته دادن . بس است شکنجه کشیدن بس است هیجان ایجاد کردنی که عاقبتش کشته شدن باشد. چه سودی داشت این همه اعاده ی حیثیت خیابانی؟
مساله این بود که ما نمی خواستیم استبداد کوچک را باور کنیم که ناگهان گرفتار استبداد بزرگ شدیم. بیایید فکر کنیم به جای اینکه باز هم «مرگ بر » بگوییم. بیایید باور کنیم که تاریک ترین زمان ها دوباره آمده است.
نا امیدی نیست. در این زمین همیشه تاریک تر از اینها هم بوده و همواره آخرش سحر شده. اما به جای فریاد زدن فکری کنیم برای این تاریکی.
چرا باور نمی کنیم که مردم در جایی که تفنگ به رویشان گشوده می شود در خیابان ها هیچ زوری ندارند.
اگر بگوییم این شکل حکومت بسیار به شوروی شبیه است باید باور کنیم که امروز و فردا گشایشی در کار نخواهد بود. ما مورچگانیم و نمی توانیم تبری را بلند کنیم کار ما شاید باید موریانه بودن باشد برای نابودی درخت پوسیده.

Posted in اجتماعی, سیاسی | 1 Comment »

0.009

Posted by lord13 در ژوئن 13, 2009

به دوستان زنگ زدم. همه همین را می گویند:رای کروبی:0.9 درصد! این احمقانه ترین چیزی بود که می توانستم ببینم! همین جا می گویم: آقای کروبی من رایم را از شما می خواهم

Posted in اجتماعی, سیاسی | 4 Comments »

رسانه ایرانی

Posted by lord13 در فوریه 5, 2009

امروز روزنامه نگاری در ایران به چند دسته ی کاملا» دور از هم تبدیل شده و گاهی از وظیفه اصلی خود دور شده این شاید به خاطر سیاست زدگی رسانه باشد. علت اصلی شاید نبودن آزادی بیان باشد. وقتی روزنامه هایی که «خود سانسوری» شدیدی را هم علیه خود اعمال می کنند بسته می شوند. جای کار برای یک منبع مستقل نمی ماند و نتیجه این می شود که روزنامه ها همه تقریبا» یکی هستند. چیز مهمی که در این وسط قربانی تحلیل خبر است. رسانه های تحلیلی می میرند و تنها مرجع تحلیل حکومت می شود. تحلیل های دیگر آن قدر کم رنگ هستند که در جامعه هیچ بردی ندارند. اما آیا این وضعیت پایدار خواهد بود؟
به نظر من ایزوله نگه داشتن یک جامعه کار سختی است چرا که دیوار هایی که اجازه ورود و خروج نمی دهند مقاومت بی نهایت ندارند. حتی دیوار هایی به استحکام کره شمالی هم در حال فرو ریختن هستند همانطور که کوبا فرو ریخت.( اگر به صحبت های مسئولان کوبا در 50 سالگی انقلاب توجه کنید متوجه می شوید که حکومت در حال عقب نشینی از بیشتر مواضعش است!)
حکومت ایران در یک دوره طولانی جامعه را محکم بسته بود ولی با یک انفجار آن قدر روزنامه ایجاد شد که هنوز هم لغو مجوزشان کار اصلی سانسورچیان است. اگر به نوشته های روزنامه های ایجاد شده بین 76 تا حداکثر اوایل سال 79 توجه کنید و به تیراژ آنها و حتی قیمت آنها نسبت به روزنامه های قدیمی توجه کنید چیز عجییبی می بینید: مردم قیمت هایی گاهی تا 10 برابر روزنامه ی دولتی پرداخت می کردند برای روزنامه ای که حتی اصول اولیه ی سیستم را زیر سوال برده بود!
در آن دوره ژورنالیسم ایرانی متولد شد و زنده به گور شد ولی ژورنالیست ها نمردند. تیتر های تحلیلی بیشتر از خبر ها بودند. و حتی خبر ها خالص تر بودند.
چه چیز در انتظار ماست؟ آیا هرگز حاکمیت اجازه ی فضایی به آن بازی را خواهد داد؟ به نظر من غیر ممکن است. امروز در عرصه ی سیاسیت سیاستمدار اصلاح طلب واقعی نداریم پس هرگز دولت رفرمیست هم نخواهیم داشت و حداکثرش یک اصلاح طلب حکومتی خواهیم داشت که مشخص نیست اصلا» به اصلاح شدن سیتم معتقد باشد یا نه! (همان طور که محمد علی ابطحی صریحا» درباره ی خاتمی گفت) و این عناصر هرگز ریسک دوباره ای نخواهند کرد. ولی آیا این فضا باز هم تحمل می شود؟
به یقین نه! وقتی حکومت کارهای خلاف خواست مردمش شدید تر بشود و با زور شرایط را حفظ کند اقتدارش را از دست دارده و یعنی اعتبار و مشروعیتش را از دست داده این زمانی است که کم کم صدای اعتراض های جدی را می شنوید. مثال موسیقی شاید جالب باشد: در ایران سالها موسیقی به وسیله ی وزارت ارشاد محدود شد ولی امروز می بینیم مجوز اعتبارش را از دست داده است و این بزرگترین خدشه به اعتبار سیستم نظارتی است. این از بین رفتن اقتدار را امروز با طرح امنیت اجتماعی و پلیس (نه راهنمایی رانندگی) در هر چهارراه حفظ می کنند ولی چه قدر این شرایط دوام دارد؟
چند روز پی مقاله ای خواندم درباره ی اینکه منبع خبری ایرانیان از داخل به خارج انتقال پیدا کرده و این اولین قدم بی اعتباری سیستمی است که رسانه ی آزاد را دشمن بپندارد.عباس عبدی گفته بود که وقتی دانشجویان درباره ی «کشته شدن» تختی شعار می دادند یکی از مسئولان امنیتی آنها را دعوت می کند و توضیح می دهد که «من می دانم شما باور نخواهید کرد ولی ما تختی را نکشته ایم » آیا امروز سیستم به این سرنوشت دچار نشده است؟

Posted in اجتماعی | 1 Comment »

حجت الاسلام خاتمی یا : چه طور یاد گرفتم نگرانی ام درباره فاشیست ها را متوقف کنم و آنها را دوست داشته باشم

Posted by lord13 در ژانویه 23, 2009

به خاتمی رای نمی دهم چونکه:

1)خاتمی 87 خاتمی 78 نیست: خاتمی در 78 یک شخصیت متوسط و کم تر دیده شده بود که شناخت دقیقش با نگاه کردن به اطرافیان یا هوادارانش حاصل می شد. اطرافیان خاتمی گاهی حتی از خودش تیم قوی تری بودند. کسانی مثل حجاریان و نوری که بودند که اصلاحات را شکل دادند و روزی در گروه اصلی مشاوران خاتمی بودند. گروهی که امروز به کسانی مثل ابطحی و تاجزاده تخفیف پیدا کرده است. اگر بپذیریم که آن گروه به مراتب قوی تر بودند و با در نظر گرفتن نتایج حاصل از تلاش تحسین بر انگیز آنها و با توجه به قدرت فکری شان حتی می توان به سادگی پیش بینی کرد خاتمی حتی در صورت پیروزی هم نمی تواند کاری از پیش ببرد.
مساله بعدی خود خاتمی است. در تمام چهار سال بعدی خاتمی اثبات کرد نمی خواهد هیچ تلاشی در جهت اصلاح حکومت بکند و همین باعث شد که امروز به شرایطی بدتر از سال 78 رسیده ایم. با توجه به اینکه به معجزه اعتقادی ندارم حدس می زنم خاتمی امروز همان خاتمی 3 سال پیش باشد و نتیجه می گیرم خاتمی امروز هم نمی خواهد حرکت اصلاحی انجام بدهد. نمونه ی این تغییر را می توان در تبیین مفهوم اصلاح طلبی دید. برداشتی که می توان از حرف های خاتمی داشت این است: اصلاح طلبی فقط این است که من می گویم و این جز اقتدار گرایی نیست. این شاید دلیل رد صلاحیت نشدن خاتمی باشد.

2)خاتمی برنامه ندارد: خاتمی امسال بدون هیچ ذهنیتی وارد شده نه برنامه فرهنگی و نه برنامه اقتصادی و نه حتی شعاری علتش میدانید چیست. این باور که همه خاتمی را می شناسند. آیا بر این پایه می توان به خاتمی رای داد؟ منظور از خاتمی همان کسی است که باعث محکومیت عمادالدین باقی شد یا کسی که سروش از او حمایت می کرد؟( که اگر اشتباه نکنم بعدا» او هم حمایتش را پس گرفت). خاتمی و اطرافیانش – که گاهی شبیه نوچه های لات های قدیمی هستند و مدام از زور بازو و خط و خالش می گویند – باید بفهمند مردم منتظر لب ترکردنش نیستند. اگر هدف درست کردن وضع اقتصادی و کارهای تکنوکراتی است و گسترش آزادی مدنی اهمیتی ندارد پس تفاوتی بین خاتمی و یک راست میانه نیست.

غیر از اینکه حضور خاتمی فایده ای برای رشد دمکراسی ندارد احتمالا» پایه ی اجتماعی اصلاحطلبان را ضعیفتر از این هم خواهد کرد چراکه با وضع اقتصاد و وضع دولت آینده اش (با توجه به اطرافیان امروزش)
لغزش های کوچک با تبلیغات سنگین جناح راست روبرو خواهد شد و در اصل جنبش نیمه جان را به قهقرا می برد. شاید بهتر بود به جای بحث درباره ی انتخابات سران اصلاحات به فکر روشمند کردن اصلاحات و کار های مدنی بودند نه اینکه این قدر دغدغه ی قدرت داشته باشند.

Posted in اجتماعی, سیاسی | 3 Comments »

چرا همه کیهان شده اند!

Posted by lord13 در دسامبر 31, 2008

همیشه به صدا و سیما ایراد می گرفتیم که اخبار را یک طرفه انعکاس می دهد و به دلیل تفاوت سلیقه ی سیاسی خیلی ها را بایکوت خبری می کند . به کیهان می گفتیم خبر سازی می کند بر علیه مخالفانش و برای رسیدن به منافع سیاسی اخلاق را قربانی می کند. ولی امروز وقتی همه چیز قطعی شد. وقتی رسما» اعلام شد حسین درخشان بازداشت است. یک بار دیگر در شوک فرو رفتم. در بهت از اینکه چرا هیچ کس صدایش در نیامده. چرا همه کیهان شده اند!
درست است که عقاید درخشان را نمی پسندیدم ولی آیا صرف اختلاف عقاید باعث می شود ما هم زیر لب – مثل کیهان نشین ها – بخندیم و از حذف مخالفمان شاد باشیم؟ آیا سکوت ما نشانه ی عدم حمایت ما از او نیست؟ پس نشانه ی چیست؟ اصلا» تفاوت من با کیهان نشین ها چیست؟ آیا منتظریم اعترافاتش را در یک مصاحبه مثل «هویت» یا «به نام دمکراسی» نشان بدهند و بعد تازه بیدار بشویم؟ آِیا تا به حال فکر نکرده ایم که ممکن است ما نفر بعدی باشیم؟ آیا فکر نکرده ایم شاید درخشان را اعدام کنند؟ آیا فکر نمی کنیم که درخشان الان در زندان چه کار می کند؟ بیچاره درخشان اگر که ژست های دیروز ما را باور کرده باشد!

Posted in اجتماعی, سیاسی | Leave a Comment »

درباره ی فقر و دردهایش

Posted by lord13 در دسامبر 17, 2008

فقر شاید یکی از سنگین ترین بار هایی باشد که بتوان بر دوش انسان گذاشت چونکه فقر افراد را مجبور می کند از هدفشان دست بکشند و یا به آنها نرسند خواسته هایی که به زندگی معنا می دهند. این تصور دیوانه کننده است که شما در زندگی حتی به چیز های ساده و لذت بخش کوچک تان هم نرسید و یا به کمترین ها قناعت کنید. فقر زندگی را در بر می گیرد و آن را فشرده می کند و ابعادش را کم منحصر می کند. اجازه رشد را می گیرد و این بزرگترین رنجی است که یک انسان می تواند داشته باشد:زندگی فلاکت بار بدون لذت.
چه طور با فقر کنار می آیند؟ این سوالی است که من نمی دانم چه طور باید به آن جواب داد. فرض کنید فاصله شما با زیبا ترین چیز دنیا یک شیشه است و شما نه به خاطر شایستگی بلکه به خاطر جیب کوچک تان نمی توانید از آن بگذرید! خیلی احمقانه است اگر بین شایستگی و فقر رابطه ای برقرار کنیم.
فقر همواره وجود داشته و احتمالاً هرگز از بین نمی رود و مساله مهم این است که در مقابل فقیر چه طور رفتار می کنیم؟ آیا او شایسته ی ترحم است؟ آیا در باتلاق بدبختی و حماقت نیفتاده؟ و اگر افتاده آیا ما نباید نجاتش بدهیم؟ همین رفتار در برابر فقر است که پدیده های مهمی به وجود آورده. مثلاً دین ها همواره در دو راهی بوده اند که در بین نبرد ثروتمندان و فقرا کدام را انتخاب کنند. گاهی برای بقا به پول نیاز داشته اند پس ثروت را تقدیس کردند. گاهی به پایگاه مردمی نیاز داشته اند و بنابراین با غذای مجانی محبوبیت کسب کرده اند. توجه کنید که در بیشتر جوامع (خصوصاً عقب مانده) تعداد فقرا از ثروتمندان زیادتر است.
در بین سیاستمداران هم زیاد اند کسانی که با استفاده از همین فقر خودشان را نوک هرم قدرت نزدیک کرده اند. و جالب اینجاست که فقیران در یک تسلسل تاریخی که شاید از ناچاری ناشی باشد مدام این سراب را باور می کنند و نه تنها خودشان حتی بخش متوسط و غنی جامعه را هم دچار مصیبت های مثل فاشیسم می کنند. چرا که فاشیسم هم برای به قدرت رسیدن و اعمال زور به پایگاه اجتماعی قوی و عصبی مزاج نیاز دارد.
فکر می کنم بعد از فکر کردن به این موضوعات رنج عجیبی حس می کنم. شاید بهتر باشد فقر را در همین جا و وسط دنیای امروز که شاید فقر از کمترین دردهایش باشد رها کنیم.

Posted in اجتماعی | 2 Comments »