13

خوانش انتقادی همه چیز

حقیقت نخ نما

Posted by lord13 در ژوئیه 7, 2008

به این سمت و آن سمت می رفت بدون آنکه دلیلش را بداند. تمام مدت تلاش بی پایانش ادمه داشت بدون یک لحظه توقف. او حتی به خنده های مردم توجه نمی کرد. برای هدف نا معلومش مدام می دوید. روزی خندان بود و روزی گریان. هرگز در او شکی نبود.از شدت خستگی گاهی بر خاک می افتاد و تا ساعت ها بلند نمی شد یعنی توانی نداشت تا بلند شود کاملا» بی هوش بود. همین طور ساعات بی هوشی اش بیشتر می شد.فهمید پایان عمرش نزدیک شده پس در جستجوی حقیقت تلاش کرد. با دستهای نحیفش با پاهای ضعیفش و حقیقت را دید. حقیقت وجودش را نه تنها فهمید بلکه به وضوح دید .او نخ ها را دید. نخ هایی که تمام بدنش را به آسمان ها متصل می کرد نخ هایی که دیگر در حال پاره شدن بودند.حقیقت زندگی عروسک خیمه شب بازی نخ های پوسیده بودند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: