13

خوانش انتقادی همه چیز

تلخی قهوه و دود سیگار

Posted by lord13 در ژوئن 28, 2008

سال های آخر دبیرستان و تمام دوران دانشجویی من یک لذت داشتم که با هیچ چیز عوض کردنی نبود و آن هم جمع شدن های مدام در کافه بود. کافه ای که می توانستیم راحت در طبقه ی بالای آن سیگار دود کنیم و حرف بزنیم. اصلا» از همان جا ها بود که عقاید اصلی من شکل گرفت بین بحث های مختلفی که از لابلای دود سیگار ها و طعم تلخ قهوه ها رد می شد!
آن موقع ما هیچ کداممان هنوز مطالعات مستمری در هیچ زمینه ای نداشتیم و فقط چند تا کتاب نصفه خوانده بودیم ولی به شدت عاضق دانستن ها بودیم. همیشه من اولین نفری بودم که سر قرار می رسیم شاید مجبور بودم نیم ساعت تنها منتظر بمانم تا بقیه بیایند ولی وقتی جمع تکمیل بود زمان ایستاده بود دنیا زیر پاهای ما بود و در حال شکاف خوردن بود. از آهنگ ها قدیمی لد زپلین تا اختلافات سیاسی . با هم درگیر می شدیم و چه قدر اتفاق می افتاد که میز شیشیه ای زیر دستمان کج بشود قهوه ها بریزند ولی خودمان هم می دانستیم که در تمام دنیا فقط همین شش نفر را داریم. و خارج از کافه تنهای تنها بودیم…
حالا از آن دوران سالها گذشته از آن شش نفر فقط من در ایران هستم و یکی مان هم اصلا» نیست! بعد از جدایی ها بود که روی دیگر زندگی خودش را به من نشان داد.پدر و مادرم از ایران رفتند من یک دندگی کردم و در ایران ماندم و این اصرار را آن قدر تکرار کردم که به باورم تبدیل شد و من ماندم و طعم تلخ قهوه در دهانم و سیگار در دستم.
تنهایی خرد کننده است. و همین تنهایی گاهی چنان من را عض می کند که خودم را هم نمی شناسم. ساعت ها تنها بودن و کنار آمدن با آن همه سوال کار راحتی نیست و شاید مثل من مجبور شوید هر دو هفته خودتان را به پزشک معرف کنید( دقیقا» مثل متهمان).چند وقت پیش داشتم در دام عجیب و مارپیچ ازدواج می افتادم ولی خوشبختانه از آن پریدم. من هنوز این نقص اساسی را دارم که خودم را کامل نمی شناسم خب پس چه طور به می خواهم با دیگران رابطه ی سازنده داشته باشم؟
به خاطر همین ها بود که وقتی چند روز پیش این مطلب از ققنوس عزیز را خواندم فقط توانستم سیگار آخر پاکت را روشن کنم.

Advertisements

2 پاسخ to “تلخی قهوه و دود سیگار”

  1. لرد عزیز و دوست داشتنی

    لطف فراوان داری به من. امیدوارم این یک دندگی تو و من (هرکدام به سوئی و به نحوی)روزی به بار بنشیند.

    تنهائی سخت است اما به فرموده «سهراب»:

    سفر مرا به زمین های استوایی برد
    و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
    چه خوب یادم هست
    عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
    وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

    خودت چه خوب گفته ای «خودم را کامل نمی شناسم». آری هرچه بیشتر خودمان را بشناسیم کمتر احساس تنهائی خواهیم کرد.

    باز هم از همه لطفی که به من داری سپاسگزارم.

    موفق و سالم و خوش باشی
    محمد

  2. پس چرا خودکشی نمیکنید ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: