13

خوانش انتقادی همه چیز

… جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

Posted by lord13 در دسامبر 6, 2007

شب ها وصبح ها می گذرد هیچ چیزی برای بودن ندارم هوایی برای دمیدن ندارم و تو از من می خواهی زندگی کنم و تازه عاشق زندگی باشم!
زندگی به من چه بخشید؟
یک زندان که مجبورم تا ابد در آن باشم در زندان تو .مثل اینکه باید از بودن در آن خوشحال هم باشم! اگر به آن اعتراض کنم قلبم را از سینه بیرون می آوری و باز به من می بخشی و آن را مرحمت می دانی آیا باید از تو تشکر کنم؟
سالهاست سرگردانم و نه به من مقصدم را می گویی که بروم و نه می گویی از کجا آمده ام که خودم را در آن شهر بسوزانم. نمی دانم باید برای این سرگردانی از تو ممنون باشم یا نه.
از وقتی که می دانم می خواستم تمامش کنی ولی ادامه دادی نمی دانم چرا نمی دانم چگونه و تنها نشانه ی زندگی که برایم مانده جای زخم های روی قلبم است
آیا من باید باز هم به در گاهت بیایم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: