13

خوانش انتقادی همه چیز

Archive for مارس 16th, 2008

من از هجوم حقیقت به زمین افتادم

ارسال شده توسط lord13 در مارس 16, 2008

در یکی از شعر های سهراب بخشی هست که می گوید ” من از هجوم حقیقت به زمین افتادم” خیلی استثنایی و جالب است که شما به خاطر دانست بر زمین بیفتید. یعنی دانستن چیزی گاهی شما را تا مرز نابودی می برد و این چیز در شعر سهراب یک فلسفه است وقتی می گوید:

 “…  و نپرسیم کجاییم … پشت سر نیست فضایی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند / پشت سر باد نمی آ ید / پشت سر پنجره ی صنوبر بسته است …”

از آن جایی که من بیشتر سهراب را یک فیلسوف می دانم تا شاعر فکر می کنم سهراب به یک فضای خالی رسیده به جایی که دیگر نمی تواند و نمی خواهد درباره آن صحبت کند و می خواهد از آن فرار کند وقتی می گوید: “پشت سر نیست فضایی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند” منظورش از پشت سر جایی است که زندگی نیست و یعنی قبل و بعد از زندگی چون آم جا خبری از آواز مرغ های اساطیری نیست .  

“پشت سر باد نمی آ ید” : چون باد پیام آور است و وقتی می اید با خودش بو و ویژگی های محیط قبلی اش را منتقل می کند می خواهد بگوید که خبری از ان جا نداریم و نمی توان از آن مطلع شد و علت ان را هم نوزیدن باد می داند خب چرا باد نمی آید؟

چون “پشت سر پنجره ی صنوبر بسته است”. خیلی خوب به سوال جواب داده است یعنی گفته دیواری هست که در آن پنجره ای هست که کسی این پنجره را بسته ! خب این دیوار درک و فهم ماست که باید با پنجره ی عقل باز شود رو به آن سوی دیوار خب چه کسی پنجره را بسته است؟

وقتی در ادامه می خوانیم ” پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است” در واقع می فهمیم که او از ما نیست و مثل ما نیست او با فرفره ها بازی نمی کند و البته به آن ها کاری هم ندارد ولی برای به چرخش افتادن آن ها هم کمکی نمی کند. اینجا شاید منظور از به چرخش افتادن فرفره ها ایجاد درک و فهم است چون با آمدن باد ( که نماد دادن اطلاعات است) فرفره ها می چرخند.

“پشت سر خستگی تاریخ است” واین یعنی گذشتگان ما هم تا این دروازه ها آمدن ولی نتوانستند از آن عبور کنند.

آخرین مصراع این قسمت آن قدر زیبا هست که توضیح من آن را زشت می کند:

“پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد”

نتیجه : این سهراب هم یک پا صادق هدایت بوده !

نوشته شده در شخصی, هنری | برچسب‌ها: | 4 دیدگاه »