13

خوانش انتقادی همه چیز

صبح زود

ارسال شده توسط lord13 در فوریه 14, 2008

صبح زود است. هوا هنوز خیلی روشن نیست یعنی نور هست ولی خیلی کم رنگ آسمان آبی خیلی تیره است حتی بعضی جاهایش هنوز سیاه است تا آبی! از خانه بیرون می زنم چه قدر هوا خوب است چه احساس خوبی حس می کنم بعد از مدت ها دوباره زنده شده ام . بوی صبح به مشامم می رسد نسیم ملایمی به صورتم می خورد فکر می کنم هوا ابری باشد .نمی دانمچرا ولی تمامی افرادی که نسبت به آن ها احساس علاقه می کردم جلوی چشمم هستند.تصمیم می گیرم اسمشان را روی دستم بنویسم – این عادت من است – تا وقتی برگشتم یک جوری پیدایشان کنم.فکر می کنم زندگی باید همین باشد همین حس ارام و ساکت هیچ کسی کنارم نیست حتی برخلاف همیشه هیچ چیزی هم در گوشم زمزمه نمی کند نه اندرو لاتیمر نه دیوید گیلمور نه موریسون کل جهان ساکت هستند دیگر یک ماشین از کنارم رد می شود ای کاش می توانسم آن را هم به این حس خوب دعوت بکنم . نه ممکن است تنهایی ام را به هم بریزد .
” فرصت ها برای تو مدام کمتر می شوند ولی تو هنوز نا آگاهی”
راستی چرا سالها این کار را نکرده بودم شاید نمی توانستم درک کنم که بوی چمن ها در این وقت صبح یک آهنگ اسطوره ای است . . .
” زندگی ات را برای چیزهایی تلف کردی که ارزشش را نداشت “
شروع شد . بازهم شروع شد این سوت مدام اولش سوت است ولی کم کم همین طور بلند می شود و شبیه یک بوق ممتد می شود بوق قطع نشدنی .من دوست داشتم انسانی بخوانم دوست نداشتم مهندس بشوم ولی فکرمی کردم چون ریاضی و فیزیک برایم آسان است باید مهندس بشوم. حالا هم هستم ولی احساس رضایتی در خودم نیست.حس می کنم صبح بدی را شروع کرده ام حالتم مثل coming of age از camel شده که به نرمی شروع می شود و هرچه که جلو تر می رود خسته تر و عصبانی تر میشود .برای من هم بهتر است که یک زمینی باشم تا آسمانی.

یک پاسخ تا “صبح زود”

  1. SaeedTNT گفت

    بسیار عالی می نویسی دوست من
    موفق باشی

يك پاسخ برايش بگذاريد

XHTML: شما می توانید از این برچسبها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>