امروز آدامس ها احساس نداشتند!
ارسال شده توسط lord13 در دسامبر 19, 2007
وقتی بچه بودم گاهی یک پیر مرد که توی راه مدرسه می ایستاد و آدامس می فروخت را می دیدم و فکر می کردم که خدایا ای کاش پول توجیبی من اون قدر بود که تمام آدامس ها را می خریدم و می خوردم! یه کم که بزرگتر شدم بز هم می خواستم اون آدامس ها را بخرم نه برای اینکه بخورم برای اینکه پیر مرد توی سرما نماند و برود پیش زن و بچه هایش.
امروز هم که از کنار یک پیرمرد دست فروش رد می شدم دیدم آدامس دارد ولی حتی یکی هم نخریدم! نمی دانم چرا .
امروز هم پولش را داشتم و هم باید فهم و درکم از آن دوران بیبشتر می شد ولی من رد شدم بدون هیچ احساسی در تمام مسیر مترو به این فکر می کردم که خدایا چه بر سر من آمده؟ آیا اصلا” بلا بر سر من آمده؟ یا این هویت واقعی من است؟ احساس می کنم آن قدر در فضای خسته و آهنی دنیای قرن 21 لای چرخ دنده ها زیر فشار روغن و با بوی براده ها بوده ام که نمی توانم بدنم را از کثافت آهن پاک کنم.
برای این کارم علت نداشتم هنوز هم ندارم و نمی توانم بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن است شاید تقصیر آدامس ها است که دیگر احساس ندارند! به نظر خودم اگر خدا من را به خاطر همین کار به جهنم بفرستد حق دارد!
کمال گفت
آدمامس ها همون احساس رو دارند، آدمها یادشون میره چه احساسی داشته اند
gozarzaman گفت
سلام.اره برای من هم شبیه این جورمسایل پیش اومده من فکر کنم که هر جقدر که بزرگتر میشیم بیشتر عاشق مادیات میشیم انقدر زرق وبرق این دنیا ماها رو گرفته که دیگه انسانیت بی معنی ترین احساس در ادمها شده ولی من ازت یه سوالی دارم اگر فرض رو بر این بزاریم که حدااکثر 60 سال عمر میکنیم و بعد میمیریم واقعا به نظرت این دنیا ارزش این رو داره که برای رسیدن به هش همه چیز رو زیر پا بذاریم؟
من که حاضر نیستم احساسات رو کنار بذارم چون فکر میکنم این تنها چیزی هست که میتونه من رو به خدا و انسانیت پیوند بده به هر حال امیدوارم موفق باشی
fozolbashi گفت
بحث احساسها نیست! به این میگن حساسیت زدائی! به مرور زمان اینقدر این صحنه ها دیدی که جزو روزمرگی زندگی شده! ایراد از تو نیست! از قرن هم نیست! این خود زندگیست! باورکردن! عادت کردن! و تکرار کردن..