سال ها قبل کشور های اروپایی که ثروت زیادی از استعمار به جیب زده بودند یک راه فوق العاده برای افزایش ثروت خود پیدا کردند آن ها وام های کلانی به کشور های فقیر می دادند کشورهایی که خودشان ان ها را به خاک سیاه نشانده بودند و مسلما” به خاطر نفوذشان در آن کشور ها می دانستند چه طور آن وام ها را بسوزانند و یا با روشی از این جیب به آن جیب ببرند بعد از چند وقت هم که طلب وامشان را می کردند با مظلومیت تمام به معدن ها ی آن کشور ها راضی می شدند! با این کار هم در بین مردم آن کشور محبوب تر می شدند و از طرف دیگر جای پای بزرگ خودشان را محکم در آن کشور فرو می کردند.
حالا پس از سالها کشوری آن راه را دوباره شروع کرده فکر می کنید آن کشور کجاست؟ درست است ایران خودمان که همیشه مخالفت خود را با نظام های سرمایه داری اعلام می کند به بیشتر کشور هایی که کورسوی امیدی به قدرتشان نیست وام داده! لیست وام ها آن قدر عجیب است که کسی به آن ها اعتنایی نمی کند ولی کافیست نه به صورت حرفه ای بلکه آماتور اخبار را کنترل کنید و ببینید وام هایی که گاهی به کشور هایی می دهیم که آن ها را برادر می خوانیم امید برگشت کمی دارند!
اگر مثل من قبلا” فکر می کردید احمدی نژاد کاری جز دیکتاتور بازی و حرف های صد تا یک غاز بلد نیست باید بدانید که خرگوش ما گرگ درآمده!
Archive for دسامبر 6th, 2007
امپریالیست شدیم رفت!
ارسال شده توسط lord13 در دسامبر 6, 2007
نوشته شده در اجتماعی | برچسبدار: احمدبی نژاد امپریالسیت ایران | 3 Comments »
… جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
ارسال شده توسط lord13 در دسامبر 6, 2007
شب ها وصبح ها می گذرد هیچ چیزی برای بودن ندارم هوایی برای دمیدن ندارم و تو از من می خواهی زندگی کنم و تازه عاشق زندگی باشم!
زندگی به من چه بخشید؟
یک زندان که مجبورم تا ابد در آن باشم در زندان تو .مثل اینکه باید از بودن در آن خوشحال هم باشم! اگر به آن اعتراض کنم قلبم را از سینه بیرون می آوری و باز به من می بخشی و آن را مرحمت می دانی آیا باید از تو تشکر کنم؟
سالهاست سرگردانم و نه به من مقصدم را می گویی که بروم و نه می گویی از کجا آمده ام که خودم را در آن شهر بسوزانم. نمی دانم باید برای این سرگردانی از تو ممنون باشم یا نه.
از وقتی که می دانم می خواستم تمامش کنی ولی ادامه دادی نمی دانم چرا نمی دانم چگونه و تنها نشانه ی زندگی که برایم مانده جای زخم های روی قلبم است
آیا من باید باز هم به در گاهت بیایم؟
…
نوشته شده در شخصی | برچسبدار: جبر | بیان دیدگاه »