ارسال شده توسط lord13 در اکتبر 1, 2009
اول)نتايج انتخابات من را از خواب خوش ” اميد به اصلاح شدن بدون زخم” بيدار كرد. البته من به همه كساني كه در اين خواب بودند حق مي دهم چون فضا تا قبل از انتخابات مثل فضاي گرگ و ميش صبح بود. هيچ قطعيتي از صلبيت نظام آن هم تا اين حد نبود. خلاصه بيدار نشدن ما دليل بر تنبلي نبود.
از روز بعد از انتخابات هر جا قرار شد تجمعي باشد من هم بودم. اما همانطور كه قبلا” هم گفته ام هيچ اميدي به نتيجه نداشتم.
پس چرا شركت كردم؟
بدترين تجربه زندگي من كوي دانشگاه (نسخه ي قديمي!) بود. هيچ كس نمي تواند ادعا كند آن احساس تنهايي كه تا سالها با ما بود را درك كند. نمي توانيد افرادي با فهم را درك كنيد در حالي كه نه براي خودشان بلكه براي همه كتك مي خورند ولي از طرف اكثريت غافل رانده مي شوند. اين زخم بزرگ روح نسل من را آزار مي داد. آن سالها در گلوي همه ما بغض سنگيني بود كه نمي تركيد.
بعد ها من فهميدم علت اين بغض حس تنهايي عميقمان بود. از همان زمان فهميدم بدترين عذاب تنهايي است. عذابي كه سالهاست به آن دچارم. من نمي توانستم اجازه دهم كساني در جلوي چشم من همان دردي را بكشند كه من كشيدم. من سنگيني آن درد را مي دانم. مي دانم نمي شود. نمي توانيم. ولي بايد كمكي مي كردم. و حضور من تنها چيزي بود كه مي توانستم به آنها بدهم.
دوم) آهنگي هست در آلبوم اول گروه آبجيز به نام من با تو هستم. نمي دانم چرا ولي اين روزها هر بار كه آهنگ شروع مي شود در آخر قطره اشكي گوشه ي چشمم است. خيلي دوست دارم اين آهنگ را تقديم بكنم به همه ي كساني كه تنها بوده اند در هر جاي اين خاك. خاكي كه از ابتداي تاريخ تا به حال مردمانش جر ستم نديدند و حاكمانش جز ستم نكردند.آهنگ را مي توانيد از اينجا دانلود كنيد:
… وقتي در راه حق توي كوچه ي هدفات/ مي زني اين در و اون در و مي كشي درد و مكافات/ وقتي زير تهمت زور از خودت كم كم مي شي دور/ وقتي سرخي داغ جنگ مي كنه يه دريا دل و يه قلوه سنگ/ وقتي گرمي وجودت قرمزي تنگ خونه/ غيرت و عشق و نجابت همه در مي رن ز جونت/ هر جا تو هستي هر جاهستم من / هر جا تو هستي بدون من با توهستم/…/وقتي سردي مسافت واسمون بشه يه عادت/ اگر از دست زندگي بخورم تند و تند سيلي/ …/وقتي تنهايي و تنها توي تك تك قدمها/ هر جا تو هستي هر جاهستم من / حتي تا روزي كه توي اين دنيا نيستم من با تو هستم/
سوم) احمد زيدآبادي جانش در خطر است. عبدالله مومني هم بعد از كلي شكنجه و داغ و درفش اعترافاتي را خواند كه مطمئنم هر صاحب دركي به آنها مي خندد. سعيد حجاريان را جلو دوربين مي نشانند و مجبورش مي كنند كه با زباني كه توانايي سخن گويي ندارد برايشان اعتراف بكند. آيا روزي خواهد رسيد كه آزادي را با لبخند به ياد بياوريم نه با اشك؟
يادم هست در سايت عباس عبدي سوالاتي از حجاريان پرسيده شده بود و عبدي گفته بود پرسيدن و جواب گرفتن از حجاريان مدت زيادي وقت مي برد به خاطر حالش! حالا حساب كنيد كه چه فشاري به حجاريان مي ايد كه اين همه مي نويسد و حرف مي زند.
يادي هم از عبدي بكنيم: عبدي مدتي بود كه به عرصه روزنامه نگاري برگشته بود. البته نبايد نقش قوچاني را فراموش كنيم كه اين اواخر در شهروند امروز و اعتماد ملي در هر شماره از عبدي يادداشت چاپ مي كرد و حالا عبدي مدتهاست چيزي نمي نويسد. نامه ي عبدي از زندان را اگر خوانده باشيد كه درباره ي شرايط پرونده اش و روش بازجو ها بود مي فهميد عبدي به شدت نسبت به نظام دلسوز بوده و بر خلاف نوشته هاي معمولش آدم با احساسي هم هست. نمي دانم چه حس دارد وقتي دوست نزديكش سعيد حجاريان را اين طور اسباب نمايششان كرده اند. فقط مي شود گفت: اين نيز بگذرد!
Ps:تقديم ويژه ي اين پست و به خصوص اهنگ به كوهيار عزيز : كوهيار من با تو هستم.
نوشته شده در سیاسی, شخصی | 4 Comments »
ارسال شده توسط lord13 در سپتامبر 16, 2009
رنج مي كشم. رنج مي كشيم. خيلي رفتار هاي اكسپرسيونيستي ندارم كه درونم را بروز بدهم ولي اين روز ها نمي دانم چه چيزي است كه روح را مي تراشد. كه نمي توانم بنويسم :اينجا همان اوشنيايي است كه جورج اورول در 1984 ترسيمش كرده. كه بغضم را نمي توانم بخورم. كه مي بينم استبداد مدام سياه تر مي شود و ماهمچنان ابلهانه لبخند مي زنيم و بي خبريم. الان مي توانم بفهمم آن چيزي كه بيضايي بزرگ در وقتي همه خوابيم رسم كرد چه بود: عقب عقب رفتن تا حذف موجوديت. تمام حقوقمان را سلب مي كنند تا وقتي كه حتي وجود داشتن مان را هم نفي كنند. بله زير آن ظاهر مهيب زير آن معاني پيچيده اين بود كه فرياد مي شد.
چه مي شود كرد. چه مي توان گفت. نمي دانم ولي مي دانم تمام رنج ها باز هم و باز هم تكرار مي شوند و ما هرگز از زير بار ستم سر بلند نخواهيم كرد.
اكتاويو پاز شاعري است كه در درماندگي ها راهي نشانم مي دهد. اين هم بخشي از شعري به نام لحظه. با صداي شاملو بخوانيد:
اندوه من
اندوه گيل گمش است
- بدان هنگام كه به خاك بي شفقت باز آمد.-
بر گستره ي خاك شبح ناك ما
هر انساني آدم ابوالبشر است.
جهان با او آغاز مي شود
و با او به پايان مي رسد.
هلاليني از سنگ
ميان بعد و قبل
براي لحظه اي كه بازگشت ندارد.
«من انسان نخستينم و انسان آخرين.» -
و همچنان كه اين سخن بر زبانم مي گذرد
لحظه
بي جسم و بي وزن
زير پايم دهان مي گشايد و بر فرازسرم بسته مي شود.
و زمان ناب
همين است!
نوشته شده در اجتماعی, شخصی | 2 Comments »
ارسال شده توسط lord13 در آگوست 17, 2009
مي خواهم چند اتفاقي كه در اين چند وقت اتفاق افتاده را بررسي كنم:
1) تجاوز به زندانيان آن هم به گستردگي كه مسكوت گذاشتننش غيرممكن است كه ما را به اين نتيجه مي رساند كه اين كار تصميم اشخاص نبوده بلكه يك دستور از بالا بوده.
2) مخالفت با گفتن الله اكبر به صورت رسمي و برخورد با گويندگان آن.
درباره 1:
سيستم به جايي رسيده كه از وحشيانه ترين روش ها براي مقابله با مخالفين استفاده مي كند و با توجه به افشاي آن انگار هيچ ترسي هم از بر ملا شدن آن ندارد كه چه بسا از جو ارعاب آن هم سود ببرد و شايد اصلا” هدف اصليش همين باشد. از اين نظر ديگر نمي توان گفت كه ما با يك ديكتاتوري ساده روبروييم بلكه شك ندارم كه اين سيستم در كنار شوروي و آلمان هيتلري قرار خواهد گرفت و درجه ي استبداد در آن حتي از چين فعلي خيلي بالاتر است.
درباره 2:
الله اكبر شعار دين اسلام است و در اين شكي نيست. وقتي كسي آن را مي گويد احتمالا” با اسلام هيچ مشكلي ندارد. سيستم هم اظهار مي كند كه اسلامي است. پس چرا كسي كه الله اكبر مي گويد در مقابل سيستم قرار گرفته است؟ آيا جاي شك باقي است كه دين جز ابزاري در دست زورگويان است؟ ماركس كه مي گويد “دين افيون توده هاي مردم است” منظورش اين است كه قدرتمندان با ابزار دين توده هاي مردم را مثل انسان معتاد ناتوان مي كنند. حد اقل بايد اذعان كرد كه ماركس سير تاريخي جامعه و حكومت را به بهترين وجه مطالعه كرده بود.
سوال: كسي كه اين اعمال وحشيانه را انجام مي دهد چه طور آدمي است؟
نسل بعد از انقلاب تماما” آن چيزي نبود كه در دانتشگاهها شكل گرفت و شد نسلي مدرن كه گاهي تمام و يا بسياري از آنچه دستاورد انقلاب ناميده مي شد را انكار كرد. چيزي كه موازي با آن شكل گرفت دو قسمت بود:
1) افرادي كه از فقر به حكومت پناه بردند و جذب نهاد هايي كه در مناطق محروم فعاليت گسترده اي داشتند مثل بسيج شدند. اين افراد زير پروپاگانداي شديد حكومت هر چند نه در وضع خوبي بلكه در يك زندگي حداقلي كه از همين نهاد هاي شبه نظامي تامين مي شد زندگي كردند و در واقع پياده نظام حكومت شدند بي آنكه خرج زيادي براي حكومت بردارند. همان طور كه گفتم آنها پياده نظام استبداد شدند. رد آنها را مي توانيد در گروههايي مثل انصار حزب الله هم ببينيد كه مثلا” در تهران بيشتر در جنوب شهر فعاليت مي كنند و با هزينه ي كم مي تواند بسياري از دورريز هاي عادي اجتماع را سازماندهي كند و در واقع حكومت از اين راه شبكه اي بزرگ از شعبان بي مخ ها دارد.
2) گروه دوم فرزندان و نسل هاي بعدي كساني است كه در سيستم ج.ا.ا. از رانت گسترده استفاده كرده اند. آنها عموما” از خانواده هايي ثروتمند و صاحب نفوذ هستند كه پيش از انقلاب هيچ نبودند و عظمتشان را مديون رانت خواري هاي بعد از انقلابشان هستند. اين نسل عموم مردم و رنجشان را درك نمي كند و از طرف ديگر به شدت وابسته به حكومت است و به همين خاطر تمام تلاشش را براي حفظ آن مي كند. اين نسل مديراني را مي سازد كه در اين سالها به نام مديران جوان شناخته مي شوند.آنها از پدران خويش هم به نظام وفادارترند.
ويژگي مشترك اين دو گروه در اين است كه:
خدايي به جز ولايت ندارند و از طرف ديگر چيزي از عواملي كه انقلاب را باعث شد نمي دانند. طبيعتا” براي آنها ارزش هايي مثل آزادي و عدالت معني ندارد و من فكر مي كنم آنها همان كموموسول هاي شوروي و جوانان عضو حزب نازي هستند كه روحشان در ايران حلول كرده. سرسپردگي اين گروهها به حدي بود كه نزديك ترين افراد خانواده ي خود را فداي آرمان خلق يا نژاد برتر مي كردند و امروز هم مي بينيم كه جاي اين ارزشها را ولايتمداري (سرسپردگي به پيشوا) گرفته است. اين نسلي است كه بايد از آن ترسيد. نسلي است كه اگر هر كس ديگر به جاي آنها بود تا به حال نظام به خاطر تناقض دروني فروپاشيده بود. آنها گرگ هاي درون پوستينند.
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | برچسبدار: فاشیسم, انتخابات88, استبداد دینی, تجاوز جنسی, زندان, شکنجه | 1 نظر »
ارسال شده توسط lord13 در آگوست 1, 2009
1.قبلا” فکر می کردم که عصر سیاه تر و طولانی تری از استبداد شکل گرفته و حالا بعد از قضیه دادگاه تشریفاتی دارم مطمئن تر می شوم. البته چنین چیزی نیاز به یک تصفبه ی خونین دارد که این دادگاه احتمالا” همان است. پس هشدار می دهم این دادگاه به احتمال زیاد به جوی خونباری خواهد انجامید.
2. با صحبت های عطریانفر و ابطحی مشخص شد که فرایند شکستن زندانیها انجام شده اما به نظر من تاثیر زیادی نخواهد داشت. دلیل من این نیست که مردم اعترافات را باور نمی کنند چرا که شهرام رفیعزاده و روزبه میرابراهیمی که در قضیه ی وبلاگنویسها اعتراف کرده بودند می گفتند حتی دوستان هم فکر ما هم این اعترافات را تا حدی پذیرفته بودند! ایراد کار اینجاست که تریبون ها رژیم مدتهاست که دارند همین حرفهایی که اعتراف کننده ها می زنند را تکرار می کنند و افکار عمومی به نوعی بی حس شدگی رسیده اند. افرادی که کیهان را قبول دارند خب قبل از این اینها را از آنجا خوانده بودند اما کسانی که به اخبار رسمی سیستم اهمیتی نمی دهند خیلی به این حرف ها توجه نمی کنند.
3.من نه در عکس ها و نه گزارشها چیزی از احمد زید آبادی نشنیدم.
3.امیدوارم دوستان دوستانی که در دادگاه اعتراف می کنند را درک کنند. داستانی دارد محسن مخملباف به اسم جراحی روح که در آن هر چند به شکلی سورئالیستی ولی حال و هوای زندان و باز جو را توضیح می دهد. من فکر نمی کنم که کسی بتواند انتظار داشته باشد که افراد زیر فشار های شدید روحی و جسمی مقاومت کنند. فراموش نکنیم آنها قهرمان نیستند.
4. یک زمانی عباس عبدی در دادگاهی خواست بازی کند و با اعتراف کردن آزاد شود ولی نتیجه آن طور نبود البته عبدی هم نامه ای نوشت و سیستم رسوا شد. کار عبدی عاقلانه بود اما دیدیم که سیستم با عقب رفتن عبدی یک قدم جلو آمد و زیر قرارش زد و من به طرز وحشتناکی فکر می کنم این بار اصلاح طلبان زندانی زیر تیغ گیر کرده اند امیدوارم اشتباه کنم و لی به شدت بوی خون می آید.
5. سالمرگ بامداد شاعر احمد شاملوست و هوا شاملویی شعر خطابه تدفین از کتاب کاشفان فروتن شوکران(شاملو این شعر را در شهادت خسرو روزبه سروده):
غاقلان
همسازند،
تنها توفان
کودکان ناهمگون می زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهای آفتاب
در هيات زندگان
مردگانند.
وينان دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده ی آتش ها
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
که تباهی
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافکنده می گذرد.
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جويندگان شادی
در مجری آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبکلاه درد
با جا پائی ژرف تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.
در برابر تندر می ايستند
خانه را روشن می کنند،
و می ميرند.
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی, شخصی | بیان دیدگاه »
ارسال شده توسط lord13 در جولای 22, 2009
1. اگر هر روز مطلبی از زید آبادی می خواندم. اگر مجله ای که قوچانی در می آورد می خریدم و اگر عبدالله مومنی(ها) را ستایش می کرم به خاطر شجاعتشان امروز وقتش است که بیان کنم. اگر سعید حجاریان را وجدان بیدار جامعه می دانم الان وقتش است که حداقل یادی بکنم از کسی که در پای درختی که خودش کاشته بود زمین گیر شد.
2. اکبر گنجی قرار است برای بازداشت شدگان اخیر اعتصاب غذای سه روزه ای در مقابل سازمان ملل در نیویورک برگزار کند. اینجا بیانیه اش را ببینید. حتما” قبل از انتخابات یادتان هست که بهزاد نبوی (که الان توی زندانند) فرمودند علت شکست اصلاحات تندروی های اکبر گنجی بوده و نیک آهنگ هم در رادیو زمانه در یکی از برنامه هایش بهش اشاره کرد. خب خواستم گفته باشم هنوز بعضی آدم ها خویند.
3. دوستان کتاب کافه پیانو را پس می فرستادند. من هم که از مدتها پیش نخوانده گوشه ی کتابخانه رهایش کرده بودم دادم بهشان. کار بدیعی بود این پس دادن به نشانه اعتراض به نویسنده اش. اما به نظرم عیبی به نویسنده وارد نیست. اعتراض هست ولی عیبی به جعفری وارد نیست. چون او نه روشنفکر است و نه حتی شارح (در آن دسته بندی که طباطبایی می گوید) بیچاره حتی نویسنده ی خوبی هم نیست. صرفا” پر فروش بوده که آن هم معلوم نیست چه قدر چون خودم چاپ 6 و 1 اش را همزمان در فروشگاه دیدم. حالا این ادم بیاید حرفی بزند که بر ضررش باشد که چه سودی کند؟ حداقل از مجیز گویی اش نتیجه این می شود که در تلویزیون دولت هم تبلیغش می کنند. تازه این اول کار است بعد می شود شرفیابی و … خلاصه اینکه حالا که دری به تخته خورده و شانس بهش رو کرده چرا پشت پا بزند؟! مگر یادتان نیست که برای مصاحبه با شهروند امروز 300 هزار تومان (بله درست خواندید) پول خواسته بود؟! و همان موقع پوپولیستی بیش نبود. حالا عضوی از پروپاگاندا هم هست تازه!
نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
ارسال شده توسط lord13 در جولای 11, 2009
نه اینکه آچمز شده باشم یا نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ویا حتی نه اینکه سرم به کار و زندگی ام گرم باشد. اتفاقا” خیلی هم در گیر بودم بعد از این اتفاقات بعد از کودتا.
در گیر دوستان دربند شده! برای خودم عجیب بود که نسل من مگر چند مرتبه باید روی صلیب برود. هم سن های من همگی آدم های زن و بچه داری هستند که خیلی وقت است از زمان ایده آلیست بودنشان گذشته. یعنی اینکه شنیدم دوستان قدیمی ام گرفتار شده اند برایم عجیب نبود چون با خودم قیاسشان می کردم ولی وقتی رفتم و خانواده شان را دیدم تازه فهمیم اتفاق عجیبی افتاده.شاید لحظه ای یاد روزهایی افتاده بودند که 10-12 سال پیش از باطوم جا خالی می داند تا نسل بعدیشان تاوان ندهد برای آزادی تا مثل مسیح بر صلیب بروند و گناه آزادی خواهی بعدی ها را به جان بخرند. ما هم یک وقتی اکتیویست بودیم ایده آلیست هم بودیم و تقریبا” همه مان چوبش را هم خوردیم و تا چند وقت پیش جای همان زخم ها را سند افتخارمان می دانستیم. زخم هایی مثل چند شب زندان خوابیدن و پرونده دار شدن و سکته های پدر و مادر ها و جای شکستگی ها و … . اما حالا زخم های جدیدی هم برداشتیم زخمی مثل بی ثمری آن زخم های کهنه تر.
می خواستم بگویم دیگر بس است کشته دادن . بس است شکنجه کشیدن بس است هیجان ایجاد کردنی که عاقبتش کشته شدن باشد. چه سودی داشت این همه اعاده ی حیثیت خیابانی؟
مساله این بود که ما نمی خواستیم استبداد کوچک را باور کنیم که ناگهان گرفتار استبداد بزرگ شدیم. بیایید فکر کنیم به جای اینکه باز هم “مرگ بر ” بگوییم. بیایید باور کنیم که تاریک ترین زمان ها دوباره آمده است.
نا امیدی نیست. در این زمین همیشه تاریک تر از اینها هم بوده و همواره آخرش سحر شده. اما به جای فریاد زدن فکری کنیم برای این تاریکی.
چرا باور نمی کنیم که مردم در جایی که تفنگ به رویشان گشوده می شود در خیابان ها هیچ زوری ندارند.
اگر بگوییم این شکل حکومت بسیار به شوروی شبیه است باید باور کنیم که امروز و فردا گشایشی در کار نخواهد بود. ما مورچگانیم و نمی توانیم تبری را بلند کنیم کار ما شاید باید موریانه بودن باشد برای نابودی درخت پوسیده.
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | 1 نظر »
ارسال شده توسط lord13 در ژوئن 13, 2009
به دوستان زنگ زدم. همه همین را می گویند:رای کروبی:0.9 درصد! این احمقانه ترین چیزی بود که می توانستم ببینم! همین جا می گویم: آقای کروبی من رایم را از شما می خواهم
نوشته شده در اجتماعی, سیاسی | 4 Comments »
ارسال شده توسط lord13 در ژوئن 10, 2009
اول بگم ابدا” انتظار نداشتم کسی نظرات من را دنبال کرده باشد و با این اتفاقی که افتاد به خودم امیدوار شدم!
یکی از خواننده های مطلب قبلی یعنی “چرا رای می دهم ؟” کامنتی گذاشته اینجا و من رو ارجاع داده به یک نظری از خودم که توی وبلاگ اتاق من گذاشته بودم. اون کامنت درباره ی انتخابات مجلس 8 بود که من رای ندادم. هنوز هم اگه به اون شرایط برگردیم رای نمی دهم. چرا که دیدم عملا” هیچ انتخابی در کار نیست. در شرایطی که باید نیروهای قوی وارد مجلس می شدند. هر جا رو که نگاه می کردی کسانی بودند که حتی یک بار در مدرسه شان هم اعتراضی نکرده بودند! شرایط به شدت احمقانه بود چونکه از طرفی باید کسی جلوی این هرج و مرج ناشی از روش های دولت 9 را میگرفت و از طرف دیگر هیچ استراتژی برای این کار نبود و بدتر از آن افراد شرکت کننده در انتخابات بودند. کاندیداهایی به نام اصلاح طلب معرفی شدند که هیچ وقت نامشان را نشنیده بودیم و نتیجه هم مجلسی شد که الان می بینید.
اما امروز
دیشب فیلم محسن مخملباف که 10 سال پیش ساخته شده بود را دیدم: تست دمکراسی که شاید از آوانگارد ترین تجربه ها در زمینه ی یک فیلم سیاسی اما استعاره ای بود. مخملباف می گفت: آن روزها مردم فکر می کردند قدمی با دمکراسی فاصله ندارند ولی کمی بعد وقتی از آن دورشدند نا امیدی کامل آنها را گرفت. نظر مخملباف این بود که با یک رای به دمکراسی نزدیک می شویم ولی نباید آن را هدر داد و رها کرد. نباید بعد از رای کار را ول کرد.
من امروز امیدوار نیستم اما فکر می کنم می توانم با یک رای کمی تعادل خودم را حفظ کنم. من تغییر نکرده ام حس کرده ام که رای ندادن در این مقطع ممکن است ضرر سنگینی داشته باشد. من هنوز حتی با کلیات سیستم مشکل اساسی دارم ولی این دلیل نیست که حرکتی نکنم و منتظر یک نظام دمکراتیک با انتخابات آزاد باشم.
من در دوران خاتمی هم زندگی کرده ام. دیده ام که چه طور روزنامه ها بسته می شدند. چه طور به خاطر سخنرانی ها کتک می خوردیم. چه طور حتی به خاطر مویمان بازداشت می شدیم (بله درباره ی دوران خاتمی صحبت می کنم) اما چیزی که نبود حماقت بود. فضا رو به پیش رفت داشت. با استبداد مقابله نمی شد ولی حداقل حمایت هم نمی شد. اصلا” به همین خاطر است که می خواهم کسی را انتخاب کنم که حاضر است هر بر چسبی بخورد ولی بایستد. امیدوارم من را فهمیده باشید من انتظار زیادی ندارم.
اما درباره ی انتخاب
آیا پوپولیسم خیلی بهتر است از پوپولیسم دروغگو؟ آیا باز هم گول می خورید؟ آیا فکر می کنید کسی که حتی کلمه دمکراسی را به زبان نیاورده می خواهد برای آن تلاش کند؟ آیا باز هم به اهداف رای می دهید یا به روال؟
این را فقط برای ثبت در تاریخ می گویم ولی کسی که حتی مثل خاتمی از حقوق بشر حرف نمی زند واضح است که حتی مثل او هم نمی تواند عمل کند. پس اگر خاتمی به قتل ها به بسته شدن فله ای به رد صلاحیت های گسترده اعتراض نکرد او چه کار می کند؟
نوشته شده در سیاسی | بیان دیدگاه »
ارسال شده توسط lord13 در ژوئن 4, 2009
آلبر کامو نویسنده ی محبوب من در بعضی کتاب هایش مثل بیگانه و یا سقوط بحث های مستقیم یا غیر مستقیم زیادی درباره ی خدا می کند ولی هرگز درباره ی دلایل بی خدا بودن جهان داستان هایش صحبت نمی کند.
من هم می خواستم در این باره مثل کامو باشم اما نشد. یعنی نتوانستم. در جنگ دوم جهانی کمونیسم واقعا” موجود و امپریالیسم جهانی (اسم هایی که از شنیدنشان تهوع پیدا می کنم) با هم متحد شدند تا با فاشیسم نو ظهور مبارزه کنند. این فاشیسم چه بود که این دشمنان خونی را با هم حداقل برای روزهایی آشتی داد؟
آیا دوستان تحریمی ما نمی خواهند برای این خطر نه در کنار دشمنان خونی بلکه در کنار دوستان پیشرو شان قرار بگیرند؟ آیا کسی هست که دفتر تحکیم وحدت را به خاطر مبارزه همیشگی برای حداقل ها برای همیشه در آماج حملات دوست و دشمن بودن ها هزینه دادن ها در راه آزادی ستایش نکرده باشد؟ آیا فکر نمی کنید که آنها به گردن ما حق دارند؟ آیا ما که در خفا نشسته ایم نباید حداقل کاری برای دوستان مدام سیلی خورمان بکنیم؟
میگویند رای دادن مشروعیت دادن است. من می گویم شما با مشروعیت زدایی تان چه کار می خواهید بکنید؟ دیده ایم که حتی وقتی در مجلس هشتم شرکت مردم آن قدر کم بود که رییس سابق مجلس 100 هزار رای هم نداشت آن ها از حماسه ی ملی صحبت می کردند. واقعیت این است که من فکر نمی کنم هر گز مشارکت مردم از آن کمتر بشود ولی حتی اگر هم کمتر بشود نتیجه ای دارد؟
مشروعیت بیشتر یک بحث نظری است تا عملی. مثلا” عدم مشروعیت نظام ها سبب می شود تا نا کارآمد باشند و این سبب فروپاشی است. خب این روال است و در عمل اتفاق می افتد. هرگز این طور نبوده که عده ای سعی کنند مشروعیت را از نظامی سلب کنند آن نظام بوده مشروعیتش را از دست داده است.
دوستان فقط یک مثال بیاورند که یک نظام خودش اعتراف کند من مشروعیتم را از دست دادم پس می روم. این حرف کاملا” خنده دار است اما دقیقا” چیزی است که شما تحریمی های امروز انتظار دارید!
می گویند تقلب هست. بله که هست. پس انتظار داشتید در کشوری که تازه 100 سال از اولین حرکت ضد استبدادی اش می گذرد همه چیز دمکراتیک باشد. آیا فکر نمی کنید که دمکراسی امروز فرانسه محصول یک پروسه چند صد ساله است اما عملا” دمکراسی خواهی در ایران حتی عمر 30 ساله هم ندارد؟ اگر می خواهید در یک انتخابات کاملا” آزاد کاندیدایی که ایده هایتان را نمایندگی کند انتخاب کنید و با اطمینان از سلامت در انتخابات شرکت کنید خیلی زود آمده اید. اینجا ما مبارزه می کنیم تا شهروند و صاحب حق بدانندمان تا شاید نسلها بعد از ما آرمان انتخابات آزاد را داشته باشند.
اگر شما معتقید انتخابات نمایش است حداقلش این است که ما می خواهیم این نمایش را به هم بزنیم اما شما حداکثر کاری که می کنید این است که در همین صحنه ی نمایش سکوت را رعایت می کنید و پاستیلتان را می خورید تا مبادا آسیب نبینید. آیا کاری غیر از این می کنید؟
تقریبا” با تمام استدلال های ابراهیم نبوی در مورد انتخابات (از دلایلش برای رای دادن تا کاندید مورد نظرش) مخالفم ولی حرف خوبی درباره ی تحرمی ها دارد که میگوید:شما تند ترن حرف ها رو می زنید برای اینکه هیچ کاری نکنید. آیا غیر از این است.
شما می گویید نمی خواهید رایتان را هدر بدهید و من می گویم به جای اینکه آن را مثل شما در سطل زباله بریزم در صندوق انتخابات می ریزم. حداقلش این است که احتمال (هر چند در حدود صفر) تاثیر دارد اما در سطل اشغال هیچ چیز جدیدی انتظار شما را نمی کشد.
و در نهایت به این فکر کنید: اگر شما هم نیایید ما این کوه را هل می دهیم شاید اگر شما برای کمک نیایید تعداد بیشتری از ما زیر این کوه له شویم اما روزی که آن را تکان دادیم غرورمان همه چیز را خواهد لرزاند.
نوشته شده در Uncategorized | 6 Comments »
ارسال شده توسط lord13 در آوریل 1, 2009
1) سالهاست دیگر نوروز رو درک نمی کنم. دقیقاً از اون وقتی که تنها شدم. وسط شلوغی بودم که از خودم پرسیدم:چرا؟ که چی؟ اصلاً نوروز یعنی چی؟ و فهمیدم که نوروز یک جور جشن سرکاری است مثل تمام جشن های دیگر. دیگر سالهاست که نه می فهمم و نه اینکه می خوام بفهمم که سال چه ساعتی عوض میشه. چه اهمیتی داره. فقط مهم اینه که تقویمت رو عوض کنی تا برنامه هات به هم نریزه.
2) دیروز داشتم به فیلم های برگمان یک نگاه دوباره می کردم. یکی از نابغه های تاریخ سینماست. بدون اینکه هیچ شکی داشته باشم می تونم بگم حتی تو فیلم هایی که خیلی هم خوب نبوده حرف های شاهکاری زده. من عاشق Wild Strawberries هستم. گاهی فکر می کردم اگر کسی این فیلم رو نمی ساخت سینما کامل نبود. این فیلم یکی از شاهکار های نابغه ی سینماست. راستی توجه کردید که سوئد توی موسیقی و سینما چه قدر جلوتر از کشور های دیگر اروپاست؟ البته هیچ وقت فرانسه رو هم دست کم نگیرید!
3) من معنی جاودانگی رو خیلی وقت پیش فهمیده ام. یک زمانی یک پیرمردی توی فامیل داشتیم که بازنشست شده بود و توی شمال تو یک خونه ی بزرگ زندگی می کرد. وقتی می رفتی تو خونه اصلا” پیرمرد رو نمی دیدی! فقط از دور گاهی معلوم بود که یک تیکه پارچه دستشه و داره رد می شه. پارچه واسه این بود که بذاره زمین و روش بشینه. پیرمرد هیچ کاری واسه انجام دادن نداشت. هیچ هدف و خواسته ای نداشت. کلافه نبود و من فکر می کردم که زمان براش هیچ اهمیتی نداشت چون روزها براش هیچ فرقی نداشت! شرط می بندم اون خود ابدیت بود.
4) تعطیلات لعنتی این قدر طولانی بود که دوباره دیدن فیلم های برگمان و تارکوفسکی و کوبریک وهیچکاک و تارانتینو و… نمی تونست تمومش کنه. لای کتابها می گشتم که یک نسخه ی عجیب از توپ مرواری رو پیدا کردم. قبلا” خونده بودم اما این کتابیه که هیچ وقت کهنه نمیشه. باور کنید. یک جور عصبیت درش هست چون نویسنده خودش درگیر اون حماقت هاست و از طرف دیگر مسخره بودن خاصی دارد. فکر می کنم خیلی راحت بشود گفت گاهی هدایت تارانتینویی می شود که قلم به دست دارد! وقایع عجیب و غریبی اتفاق می افتند و شخصیت های به ظاهر بزرگ قربانی می شوند. اون هم سادگی.
در پایان تعطیلات هستیم و من فکر می کنم کدام فیلم تارکوفسکی را بیشتر دوست دارم… شما کدام را؟
نوشته شده در شخصی, هنری | 2 Comments »